ارسطو بر اين باور بود كه "هر حكومت داراي سه قدرت است و قانون گذار خردمند بايد حدود هر يك از اين سه قدرت را باز شناسد… نخستين اين سه قدرت، هيئتي است كه كارش بحث و مشورت درباره مصالح عام است. دومين آن ها… به فرمان روايان و مشخصات و حدود صلاحيت و شيوه انتخاب آنان مربوط مي شود. سومين قدرت، كارهاي دادرسي را در بر مي گيرد." [2] امروزه در توجيه فلسفه تفكيك قوا، آن را تضميني براي "امنيت عمومي" و جلوگيري از (استبداد) ذكر مي كنند [3]. با قبول اين مبنا، تفكيك قوايي كه ارسطو مطرح مي كند، با تفكيك قواي امروزي متفاوت است، زيرا او در بحث چهارده صفحه اي در اين موضوع، مثلاً در مورد قوه قضاييه (نصب دادرسان) ضمن تقسيم آن ها به سه گروه نوشت: "گروه اول كه در آن ها دادرسان از ميان همه مردم برگزيده مي شوند و براي رسيدگي به همه انواع دعاوي صلاحيت دارند، خاص دمكراسي است، گروه دوم كه در آن ها دادرسان از ميان طبقه اي معين انتخاب مي شوند ولي باز صلاحيت رسيدگي به همه انواع دعاوي را دارند، مخصوص به اليگارشي است و گروه سوم كه در آن ها برخي از ميان همه مردم و برخي ديگر از طبقه معيني برگزيده مي شوند، ويژه اريستوكراسي و پوليتي است." [4] در برداشت ارسطو تقسيم وظايف مي تواند با اليگارشي جمع شود و اين امر نقض غرض از تفكيك قواست، علاوه بر آن كه او مثلاً براي قوه مشورتي وظايفي غير از آن چه كه براي قوه مقننه امروزي مطرح مي شود عنوان مي كند، كه خود به خود بين تقسيم و تفكيك قواي ارسطو با معناي امروزي آن كاملاً فاصله مي اندازد. پس از ارسطو مفهوم "تفكيك قوا" را مي توان در آثار سه تن از نام دارترين مكتب "حقوق فطري و بين المللي"، "گروسيوس"، "پوفندرف" و "ولف" يافت كه تعداد وظايف و اختيارات حكومت بي شمار و متنوع است كه بايد هر كدام را به نام "بخشي از ظرفيت حاكميت" ناميد. پوفندرف و ولف هفت بخش زير را از هم متمايز مي كنند: 1) قوه مقننه؛ 2) حق برقراري مجازات چون ضمانت اجراي قوانين؛ 3) قوه قضاييه؛ 4) حق جنگ و صلح و انعقاد قراردادهاي بين المللي؛ 5) حق برقراري و وصول ماليت ها؛ 6) حق تعيين وزرا و |
ندانسته و بدان اشكال مي كردند و براي حل مشكل بعضي پيشنهاد "قوه مؤسس" را داشتند كه ماهيتاً با سه قوه قانون گذار، اجرايي و قضايي تفاوت داشته و از لحاظ سلسله مراتب بر آن ها رجحان دارد، برخي ديگر از صاحب نظران مانند "بن ژامن كنستان" به وجود "قوه تعديل كننده" اعتقاد داشتند، كه خلاف قواي سه گانه كه بايد در برابر هم آرايش يابند و از زيادت خواهي و برتري جويي يكديگر جلوگيري كنند، "قوه تعديل كننده" بي طرف و فوق ساير قواست. رئيس كشور مانند پادشاه يا رئيس جمهور مظهر چنين قوه اي به شمار مي آيد. در شرايطي كه اختلاف پارلمان و هيئت دولت به بحران منجر شود قوه تعديل كننده با دخالت جلوي هرج و مرج را مي گيرد. اين قوه گاهي حكم آشتي دهنده و زماني رسالت حل و فصل كننده دارد. براي مطالعه تفصيلي انتقادات بر نظريه تفكيك قوا مراجعه شود به: بايسته هاي حقوق اساسي، ص164- 168. . [13] مباحث متن عمدتاً از: بايسته هاي حقوق اساسي، ص168-174 و حقوق اساسي و نهادهاي سياسي، ص354-359. |
(مجلسي) بود كه مبناي اين رژيم بر اساس نابرابري و عدم مساوات دو قوه مقننه و مجريه استوار بوده و مقام برتر از آن مجلس است، كه در حقيقت همه قدرت در آن منسجم است و عزل و نصب قوه مجريه با مجلس است. اين رژيم در فرانسه بر اساس قانون اساسي 24 ژوئن 1972 برقرار شده بود، اين نوع رژيم را "كنوانسيونل ارادي" گويند، (در مقابل كنوانسيونل عملي) كه در آن شوراي اجرايي هيچ گونه اقدام و فعاليتي، جز اجراي مصوبات نبايد به عمل آورند. اما كنوانسيونل عملي در صورتي است كه در رژيم پارلماني، انحلال مجلس ممكن نباشد، و در اين حال آن رژيم عملاً به رژيم كنوانسيونل مبدل مي شود. هنگامي كه وزرا به اطاعت و فرمان برداري از پارلمان معتاد بشوند و زماني كه رئيس دولت مقام خود را فقط به حد نمايندگي ساده تنزل دهد. "حيراني مقدم، كليات حقوق اساسي (انتشارات مركز آموزش عالي تربيت مربي عقيدتي - سياسي، 1370)". [15] . جداي از دو مدل اصلي رژيم هاي "رياستي" و "پارلماني"، در بعضي كشورها با تمركز بر قوه مجريه، رژيمي تركيبي از رياستي - پارلماني را ارائه نموده اند، كه به نام مجريه نيمه رياستي يا نيمه پارلماني معروف است. در اين مورد، مجريه دو ركني است، ولي رئيس مملكت كه لزوماً فردي انتخابي است (رئيس جمهور) با آراي مستقيم مردم انتخاب مي شود و داراي اختيارات گسترده تري از رئيس جمهور مبعوث از سوي پارلمان يا انتخابات محدود است. ولي نخست وزير و وزيران در برابر پارلمان مسئوليت دارند. از يك سو، رئيس جمهوري، علاوه بر ايفاي نقش رياست مملكت در برخي از موارد اجرايي دست بازتري دارد و قدرت نظارت وي در مورد ساير قوا گسترده است و از سوي ديگر نخست وزير و وزيران كه خود منصوب از سوي رئيس جمهوري هستند، پاسخ گوي پارلمان نيز مي باشند، يعني بايد واجد اعتماد نمايندگان مردم نيز باشند تا بتوانند به خدمت ادامه دهند. بارزترين مثال اين گونه قوه مجريه را مي توان در قانون اساسي چهارم اكتبر 1958 (جمهوري پنجم) فرانسه جست و جو كرد. رئيس جمهوري با آراي مستقيم مردم به مدت هفت سال انتخاب شده، بر حفظ و احترام قانون اساسي نظارت دارد و عملكرد منظم قواي عمومي و تداوم دولت - كشور را تنظيم مي كند، نخست وزير را منصوب كرده و استعفاي هيئت وزيران را كه از سوي نخست وزير ارائه مي شود، مي پذيرد. عزل و نصب وزيران بنا به پيشنهاد نخست وزير با رئيس جمهوري است. نخست وزير و وزيران حق دارند در جلسات پارلمان شركت نمايند و در مذاكرات هر يك از دو مجلس حضور داشته باشند. حق ابتكار قوانين توأماً به نخست وزير و اعضاي پارلمان متعلق است. اگر اختيارات گسترده رئيس مملكت فرانسه شباهت فراواني با اقتدار رئيس جمهوري رژيم هاي رياستي دارد، در برابر ابزارهاي تأثير متقابل قوه مجريه و پارلمان بسيار شبيه به رژيم هاي پارلماني است. "ابوالفضل قاضي، بايسته هاي حقوق اساسي، ص238-239". |
(چاپ دوم: سازمان تبليغات اسلامي، 1367) ص 32 - 33. [22] . صالحي نجف آبادي، ولايت فقيه حكومت صالحان (مؤسسه خدماتي رسا) ص50-57. [23] . محمد باقر صدر، خلافت انسان و گواهي پيامبران (بنياد اسلامي) ص48-49. [24] . همان، ص49. [25] . شهيد مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، ص86 -87. [26] . صالحي نجف آبادي، همان، ص278. [27] . خلافت انسان و گواهي پيامبران، 48- 49. [28] . كليه اصولي كه از قانون اساسي نقل مي شود، از: قانون اساسي، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، شهريور68 است. [29] . مثلاً از اختيارات حاكم در "نظريه دولت مطلقه" آن است كه "در سياست گزاري نيازمند رضايت و توافق هيچ كس ديگر نيست" و هسته اصلي اين نظريه آن بود كه "چگونه شخص پادشاه با كل مملكت يك جا و يك سان تلقي شود" براي مطالعه تفصيلي اين نوع دولت مراجعه شود به ترجمه حسين بشيريه، نظريه هاي دولت از اندرو ونيست (نشرني، 1371) ص80 -100. [30] . مثلاً شيخ اعظم انصاري بر اين باور بود كه "اين كه بايد سياست و حكومت به دست علما باشد مسئله اي است كه مورد پذيرش بي قيد و شرط همه علما نيست". عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت (چاپ دوم: تهران، انتشارات اميركبير، 1364) ص153. |