موجودات، تحت سيطره ي كامل خدا قرار دارد. هستي همه در دست اوست. ذات انسان در نسبت با خداوند، فقر و نياز محض است و مستقل از او، هيچ نيست و هيچ ندارد. احدي در مقابل اراده ي پروردگار از كوچك ترين اختيار و اراده اي برخوردار نيست و كسي در برابر او هويت و وجود مستقلي ندارد كه بتواند در برابر او عرض اندام كند يا حركتي بر خلاف مشيت او انجام دهد. هر تصميمي كه بخواهد در مورد مخلوقاتش مي تواند بگيرد و كسي را ياراي مقاومت در برابر او نيست. و هيچ امكاني براي خروج از سيطره ي حكومت الهي وجود ندارد. "وَهُوَ الْقاهِرُ فَوقَ عِباده ِوَ هُوَ الحَكيمُ الخَبيرُ؛
[7]
و او (خداوند) كمال اقتدار و توانايي را بر بندگانش دارد و او
حكيم و آگاه است.">
"ظَهَر اَمْرُكَ وَ غَلَبَ قَهْرُكَ و جَرَتْ قُدرتُكَ و
لايُمْكِنُ الفِرارُ مِنْ حُكُومَتِكَ؛ [8]
فرمان تو، آشكار و قهرت، غالب و قدرتت، نافذ است و گريز از
سيطره ي حكومت
تو ممكن نيست."> "وَاِنْ اَهْلَكْتَني فَمَنْ ذَاالَّذي يَعْرِضُ لَكَ في
عَبْدِكَ اَوْيَسْاَلُكَ عَنْ اَمْرِهِ؛ [9]
و اگر مرا هلاك كني چه كسي مي تواند با تو درباره ي تصميمي كه
در مورد بنده ات
اگر خداوند انسان را نيافريده بود و او
را حق زيستن و امكان شناخت و انتخاب نداده بود و در گرفته اي، معارضه نمايد و يا از وضع او پرسش كند؟!"> مقام سؤال و گفتگو و محاجّه با خويش ننشانده بود، احدي قدرت تخطي از امر او را نداشت. تمامي انديشه هايي كه درگير گرايش هاي اومانيستي افراطي اند و در سوداي نشاندن انسان به جاي خدايند جز در وادي خيالات و اوهام خويش طرفي نمي بندند. بنابراين انسان در برابر اراده ي خداوند از كمترين آزادي و اختياري برخوردار نيست. انسان براساس خواست خداوند، در چارچوب قوانين و سنن حاكم بر جهان آزاد است؛ يعني قدرت و حق و اختيار شكستن چارچوب ها و نقض قانون مندي هايي را كه بر عالم هستي، طبيعت، جامعه و انسان حكومت مي كند، ندارد اما در قالب آنها و با استفاده از آنها مي تواند تصميم گيري و اقدام كند. بنابه تعبير امام صادق(ع) كه اعتقاد شيعه نيز بر پايه ي آن شكل گرفته است: "لاجَبْرَ وَ لا تَفْويضَ ولكن اَمْرٌ بَيْنَ الاَمْرَيْنِ؛
[10]
|
به هيچ وجه تهذيب نشده و كاملاً در بند تعلقات مادي است، مي تواند در جامعه اي زندگي كند كه از آزادي سياسي به اشكال گوناگون آن برخوردار و از امكان نقد قدرت و اظهار ديدگاه ها و فعاليت سياسي به طور كامل بهره مند باشد. حاكم سلطه جويي كه از قيد قانون رهاست اما نمي تواند دل از قدرت بكند، آزادي سياسي براي خودش دارد و از اين جهت منعي در برابر خود نمي بيند (يعني در برابر اراده ي معطوف به قدرت خويش و هر نوع فعاليت سياسي، مانعي نمي شناسد) اما از قيد قدرت طلبي و هواي نفس خود آزاد نيست. ثالثاً جمع بين آزادي معنوي و آزادي سياسي نيز امكان دارد. مي شود فرد مهذّب، با ايمان و وارسته در جامعه اي آزاد زندگي كند كه در آن مردم اجازه ي نقادي و اظهار نظر و مشاركت سياسي داشته باشند و حكومت، آنان را از اين حق خدا دادي محروم نساخته باشد. عكس اين مورد نيز مصداق دارد (شكل چهارم) كه آن هم زندگي انسان گرفتار هواي نفس و دنيا طلب در جامعه ي بسته و خفقان زده است. |
همان كاري است كه نظام هاي طاغوتي انجام مي دهند. به فرموده ي قرآن كريم اطاعت قوم فرعون مبتني بر استخفاف بوده است: "فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ؛
[21]
پس (فرعون) قوم خويش را سبك مغز و حقير كرد تا از او پيروي
كردند.">
اما اطاعت صحيح كه مبتني بر آگاهي و بر
اساس احترام به حق انتخاب و استقلال متقابل انسان ها صورت مي گيرد اطاعتي است كه منافاتي با كرامت نفس آدمي ندارد، با آزادي نيز در ستيز نيست و طبعاً آثار سوء تربيتي در مطيع و مطاع ايجاد نمي كند. شايد منظور اريك فروم نيز از آنچه كه وي آن را آزادي مثبت يا خود انگيختگي مي نامد همين باشد. وي آزادي مثبت را عبارت از "فعاليت خود انگيخته ي [22] مجموع تماميت يافته ي شخصيت" مي داند. بدين معنا كه انسان به جاي اين كه براي اجتناب از تنهايي و ناتواني، تسليم ِ ديگران شود و زمام اختيار خود را در كف آنان قرار دهد تا هم از مسؤوليت تصميم برهد و هم احساس ايمني كند، بكوشد تا با عشق و كار خلاق و خود انگيخته، با جهان و جهانيان مرتبط شود و در عين حال كه به موجوديت آنان به ديده ي احترام مي نگرد، فرديت خويش را نيز از دست ندهد. فعاليت خود انگيخته به جاي سركوب اجزاي نفس، به هدايت همه جانبه ي آن تعلق مي گيرد و كيفيت آفريننده اي است كه مي تواند هم در تجربه هاي هيجاني، فكري و حسي آدمي و هم در ارادات وي وارد عمل شود. بزرگ ترين عنصر تشكيل دهنده ي خود انگيختگي، عشق است كه در ذات خود نقطه ي مقابل مجبوري و وسواس ناشي از تنهايي و ناتواني، و تبديل شدن به ابزار و ماشيني شدن (يعني اختيار كردن ناسنجيده ي امور القا شده از خارج) مي باشد.
محور بحث صرفاً آزادي سياسي است و برخي ديگر از اقسام آزادي از آن رو، مورد اشاره قرار گرفته است كه جايگاه "آزادي سياسي" در جغرافياي كلان مبحث "آزادي" روشن گردد تا شايد خلط هاي عمدي و غير عمدي و آشكار و پنهاني را كه در اين زمينه به وجود آمده است برطرف نمايد. ضرورتي كه نگارنده را بر آن داشت تا مقدمات گذشته را ـ هر چند به خودي خود كاملاً |
خود دانستن، نيست. از اين منظر مردم صرفاً وظيفه ي اطاعت و فرمانبرداري دارند و از هيچ حقّي جز آنچه كه حكومت به آنان تفضّل كند، برخوردار نيستند. اين طرز فكر يكي از اساسي ترين مباني توجيه گر سلب آزادي هاي مشروع مردم و استيلا و سلطه ي يك جانبه بر جامعه است. بارزترين وجه استبداد اين است كه انسان ها فقط مكلّفند و صاحب حق نيستند و ديگران بايد بر آنها حكومت كنند. متقابلاً زير پايه ي آزادي و ركن ركين آن، اعتراف به حق مردم است. بسيار تفاوت مي كند كه حكومت، مردم را به چشم انسان هاي متساوي الحقوق و مخدوم ببيند يا ابزارهايي بي جان و فاقد احساس كه هر رفتاري با آنها در راستاي اهداف حكومت مجاز است و يا آنها را حيوان هاي شيردهي بداند كه اگر به آنها رسيدگي مي شود تنها به منظور دستيابي هر چه بيشتر حاكمان به منافع خودشان است. استاد شهيد آيت اللّه مطهري در اين باره مي نويسد: "يكي از چيزهايي كه رضايت عموم به آن بستگي دارد اين است كه حكومت با چه ديده اي به توده ي مردم و به خودش نگاه مي كند؛ با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود، مالك و صاحب اختيار است؟ و يا با اين چشم كه آنها صاحب حق اند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است؟ در صورت اول هر خدمتي انجام دهد از نوع تيماري است كه مالك يك حيوان براي حيوان خويش انجام مي دهد، و در صورت دوم از نوع خدمتي است كه يك امين صالح انجام مي دهد."> [63] آزادي، روح حاكم بر انديشه ي سياسي علي(ع) است. او همه ي امور را از منظر "حق مردم" مي نگرد و هم اوست كه در دل ِدوران سياه ِبه حاشيه رانده شدن مردم و مدار ِحق وانمود شدن حاكمان، توده ي جامعه را به حقوقي كه در برابر حكومت دارند توجه مي دهد، هر چند به خوبي مي داند كه اين اذعان به حق مردم و احترام به آزادي و انتخاب آنان، دولت وي را با مشكلات |
انعقاد توده هاي بدخيم قدرت مي انجامد كه نهايتاً جا را بر سلول هاي پيكر اجتماع تنگ كرده و حيات جامعه را با خطر مواجه مي سازد. لازمه ي جلوگيري از فساد قدرت، باز بودن فضا و نظارت مردم بر آن مي باشد. استاد شهيد مطهري در تأييد اين نكته كه تنها سازوكار نظارتي مردم مي تواند مانع بروز استبداد شود، مي نويسد: "كواكبي مانند سيد جمال، آگاهي سياسي را براي مسلمانان واجب و
لازم مي شمرد و
امام علي(ع) معمولاً حوادث و مسايل مهم
جامعه را براي مردم تشريح مي كرده و معتقد بود "رژيم سياسي" كه مثلاً مشروطه باشد يا چيز ديگر، به تنهايي قادر نيست كه جلوي استبداد را بگيرد، هر رژيمي ممكن است شكل استبداد پيدا كند. در نهايت امر، آنچه مي تواند جلوي استبداد را بگيرد شعور و آگاهي سياسي و اجتماعي مردم و نظارت آنها بر كار حاكم است. وقتي كه چنين شعور و چنين احساس و چنين آگاهي در توده ي مردم پيدا شد، آنوقت است كه اژدهاي سياه استبداد در بند كشيده مي شود و البته اين بدان معنا نيست كه نبايد به رژيم كار داشت و رژيم هرگونه بود، بود، بلكه به اين معني است كه رژيم خوب آن گاه مفيد است كه سطح شعور سياسي مردم بالا رود. [80]"> برخورداري مردم از اطلاعات صحيح و شفاف را حق آنان مي دانسته است: "أَلا وَ إِنَّ لَكُم عِندي أَن لا أَحتَجِزَ دُونَكُم سِرّاً
اِلّا فِي حَرب وَلا أَطوِيَ دُونكُم أمراً اِلّا في
حُكم؛ [81] بدانيد كه شما اين حق را نزد من داريد كه جز اسرار جنگ را بر
شما نپوشانم و كاري
همان گونه كه قبلاً اشاره شد
اميرالمؤمنين(ع) والي را موظف مي داند كه در برابر افكار
جز حكم شرع را بي مشورت شما انجام ندهم."> عمومي پاسخ گو باشد، به طوري كه اگر مردم نسبت به عملكرد او شبهه و اشكالي داشتند بايد براي آنها توضيح بدهد و اين كار را موجب آمادگي حاكم و همگامي او با مردم و استواري جامعه در مسير حق مي داند. بدون شك چنين وظيفه اي به منزله ي محترم شمردن حق نظارت مردم و حق سؤال و انتقاد است. |
"أمّا بَعدُ فَأِنِّي خَرَجتُ مِن حيِّي هذا إِمّا ظالمِاً وَ إِمّا
مظلوماً و إِمّا باغياً وَ إِمّا مَبغيّاً عَليه
وَأنِّي أُذَكِّرُ اللّهَ مَن بَلَغَهُ كِتابي هذا لَمّا نَفَرَ إِلَيَّ فَأِن كُنتُ مُحسِناً أَعانني وَ أِن كُنتُ مُسيئاً اسْتَعْتَبَني؛ [83] اما بعد، من از جايگاه خود بيرون شدم، ستمكارم يا ستمديده،
نافرمانم يا ـ مردم ـ از
و باز در نامه اي كه به ابوموسي اشعري مي
نويسد، او را به حضور در صحنه و پرهيز از فرمانم سركشيده. من خدا را به ياد كسي مي آورم كه اين نامه ام بدو برسد، تا به سوي من كوچ كند: اگر نكو كار بودم ياريم كند و اگر گناهكار بودم از من بخواهد تا به حق باز گردم."> بي تفاوتي و آن گاه تصميم گيري آگاهانه و سنجيده فرا مي خواند. هنگامي كه پيمان شكنان (ناكثين) از حجاز به عراق رفتند و وارد بصره شدند اميرالمؤمنين(ع) در پي آنان رفت. ابوموسي كه از جانب او حكومت كوفه را بر عهده داشت با تمسك به روايتي كه خود، راوي آن بود، مي گفت: فتنه اي پديد آمده و مسلمانان بايد در خانه ي خود بنشينند و در به روي خود ببندند و لذا مردم را به كناره گيري ترغيب مي كرد. [84] امام(ع) ضمن تأكيد بر موضع حق خود و اعلام نتايج بي تفاوتي و عدم حمايت از حق، او را در تشخيص فردي و البته نه به عنوان كارگزار و مأمور دولتي كه موظّف به انجام مأموريت هاي خويش است ـ آزاد مي گذارد: "وَ اخْرُج مِن جُحْركَ وَ انْدُب مَن مَعَكَ فَإِن حَقَّقتَ
فَانفُذ وَ أِن تَفَشَّلتَ فَابْعُد؛ [85]
و از سوراخ خود پاي بيرون گذار و كساني را كه با تواَند فراهم
آر، اگر حق را ديدي
خوارج گروهي بودند كه ويژگي بارز آنان
برخورد از موضع حق مطلق بود و با همين جزميت بپذير و اگر دودل ماندي كناره گير."> در معادلات فكري و سياسي حضور مي يافتند. فلذا هر كسي كه با انديشه ي آنان مخالف بود به كفر و ارتداد متّهم مي شد و مورد خشونت قرار مي گرفت. [86] مشي سياسي علي(ع) در محك |
سليقه ي آنان مخدوش جلوه كرد و لذا به آن حضرت ايراد گرفتند كه: چرا در جريان حكميت به حكمين گفتي به كتاب خدا نظر كنيد و اگر مرا از معاويه برتر يافتيد در خلافت تثبيت نماييد. پس معلوم است كه تو به خودت شك داري و اگر چنين است ما بيشتر شك مي كنيم. امام(ع) فرمود: "من انصاف را رعايت كردم و اگر مي گفتم به نفع من حكم كنيد و
معاويه را رها
شواهد ياد شده نشان مي دهد كه قوانين و
اصول لازم الاجرا در روابط انساني، معيارهاي ثابت سازيد پذيرفته نمي شد و قابل قبول نبود. چنان كه اگر پيامبر صلي اللّه عليه و آله نيز به نصاراي نجران كه نزد او آمده بودند مي فرمود بياييد مباهله كنيم تا لعنت خدا را بر شما قرار دهم آنان راضي نمي شدند. ولي پيامبر(ص) در مورد آنان انصاف را مراعات كرد ـ و خود را در موضع برابر با آنان قرار داد ـ همان گونه كه خدا بر او امر كرده بود. پس فرمود: "فنجعل لعنة اللّه علي الكاذبين" يعني لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم. پس من هم چنين كردم. [87]"> و عامي هستند كه همگان با قطع نظر از حقانيتي كه براي خود قائلند بايد آنها را محترم شمارند و از آنها تخطّي نكنند. بديهي است كه اين سخن به معناي نفي اعتقاد به حقانيت باورها و دريافت هاي نظري خود و يا منع از طرح اين ادعا و احتجاج به نفع آن و تلاش براي اثبات آن و نقد و ردّ ديدگاه هاي مخالف نيست، بلكه منظور فقط اين است كه نبايد با تكيه بر حق بودن و آن گاه تعريف حقوق و امتيازات ويژه براي خود، در موضعي نابرابر با ديگران بايستيم و حقوق انساني و اجتماعي آنان را ناديده انگاريم؛ حقوق و آزادي هايي كه اگر جاي افراد عوض شود و ما به جاي رقيب قرار گيريم مراعات آنها را در حق خودمان انتظار داريم و بي توجهي و زير پا نهادن آنها از |
سوي رقيب را ستم و بي عدالتي تلقي و تقبيح مي كنيم. قسمت پاياني مقاله را در دومين شماره ويژه نامه حكومت علوي خواهيم خواند. ان شاء اللّه. پي نوشت ها: عن الحسن بن علي (ع): ما السداد؟ قال: دفع المنكر بالمعروف. از امام حسن(ع) سؤال شد. سداد چيست؟ فرمود: با خوبي، جلوي بدي را گرفتن. [3] ـ محمد تقي فاضل ميبدي، دين و آزادي در تقابل يا تعامل، در: رابطه ي دين و آزادي (مجموعه مقالات)، تهران، مؤسسه ي نشر و تحقيقات ذكر، ص 132. [4] ـ ر.ك. موريس كرنستون، تحليلي نوين از آزادي، ترجمه ي جلال الدين اعلم، تهران، اميركبير، چاپ سوم، 1370، ص 13 و 14. [5] ـ ر.ك. موريس كرنستون، همان، ص 18. [6] ـ شهيد مطهري مي گويد: "آزادي يعني چه؟ يعني جلوي راهش را نگيرند ... يعني نبودن مانع"، آزادي معنوي، تهران انتشارات صدرا، چاپ نوزدهم، 1378، ص 16. [7] ـ انعام ـ 18 ـ آيه قبل چنين است: "ان يَمسَسكَ اللّه بضرّ فلا كاشف له الّا هووان يمسسك بخير فهو علي كل شي قدير". [8] ـ حاج شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، قسمتي از دعاي كميل بن زياد از علي (ع) به نقل از مصباح المتهجد شيخ طوسي. [9] ـ حاج شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، قسمتي از دعاي شب جمعه و شب عرفه از علي (ع) به نقل از مصباح المتهجد شيخ طوسي. [10] ـ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 5، ص 17. [11] ـ مرتضي مطهري، انسان و ايمان. تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوازدهم، 1375، ص 17. [12] ـ همان، ص 16. [13] ـ مرتضي مطهري، سيري در نهج البلاغه، تهران، انتشارات صدرا، چاپ پانزدهم، 1376، ص 243. [14] ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ي 456. [15] ـ به نقل از: فرانس روزنتال، مفهوم آزادي از ديدگاه مسلمانان، ترجمه ي منصور ميراحمدي، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، حوزه ي علميه ي قم، 1379، ص 19. [16] ـ سيد عبدالرحمن كواكبي، طبيعت استبداد، ترجمه ي عبدالحسين ميرزاي قاجار، نقد و تصحيح محمد جواد صاحبي. قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، حوزه ي علميه ي قم، چاپ اول، 1363، ص 41. [17] ـ همان، ص 42. [18] ـ همان، ص 43. [19] ـ همان، ص 45. [20] ـ البته بايد حكومت اميرالمؤمنين(ع) را از اين بُعد، در ميان نوع حكومت هاي جهان و تاريخ پديده اي استثنايي دانست، چرا كه اجازه ي موافقت و حمايت نامشروع و غير اخلاقي از دولت خويش را به هيچ وجه به احدي نداده و بعضاً با توبيخ شديد و حتي اجراي حد شرعي با اين كار مقابله كرده است. جلوگيري آن حضرت از برخورد خشن هوادارانش بابيعت شكنان و يا توهين كنندگان به حضرت و يا منع از فحاشي نسبت به محاربان (اهل صفين) در صحنه ي جنگ و حتي اجراي حد در مورد دو تن كه پس از واقعه ي صفين به عايشه دشنام گفته بودند، را مي توان از اين قبيل دانست. [21] ـ زخرف ـ 54. براي درك بهتر شيوه ي استخفاف، آيات قبل را كه در آن به نمونه اي از عكس العمل فرعون در برابر حضرت موسي(ع) و تلاش او براي توجيه قومش اشاره شده است، مطالعه فرماييد. [22] ـ ر.ك. اريك فروم، گريز از آزادي، ترجمه ي عزت اللّه فولادوند، تهران، انتشارات مرواريد، چاپ هفتم، 1375، ص 4 261. مترجم در پاورقي توضيح مي دهد كه "خود انگيخته" معادلي است كه براي S برگزيده ايم. ريشه ي لغوي آن در زبان لاتين S به معني "بالاختيار" يا "بالاراده" است. |
الاعلام الاسلامي، چاپ اول 1363، ج 8، ص 031، ش 1692. [24] ـ نهج البلاغه، خطبه ي 192. [25] ـ همان، خطبه ي 216. [26] ـ همان، نامه ي 53. [27] ـ همان. [28] ـ همان، حضرت امير(ع) در قسمت ديگري از عهدنامه ي مالك اشتر نيز به اين نكته اشاره مي كند، بدين مضمون كه: "عماقليل تنكشف عنك اغطية الامور و ينتصف منك للمظلوم". بزودي پرده ي كارها از پيش ديده ات بردارند و داد از تو بستانند و به ستمديده رسانند. [29] ـ نهج البلاغه، نامه ي 31. [30] ـ آنچه را كه براي خود و خاندانت مي خواهي براي همه ي رعيت نيز همان را بخواه و آنچه براي خود و خاندانت ناپسندداري براي آنان هم ناپسند انگار. ابن هلال ثقفي، الغارات، ترجمه ي عبدالمحمد آيتي، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، پاييز 1371، ص 91. [31] ـ عبدالواحد آمدي، غررالحكم و دررالكلم، شماره ي 9335. [32] ـ تحف العقول، ص 368. [33] ـ الغارات، ص 225. [34] ـ ر.ك. نهج البلاغه، نامه ي 05 (به فرماندهان جنگ). [35] ـ نهج البلاغه، نامه ي 53. [36] ـ فكن لنفسك مانعاً رادعاً و لنزوتك عندالْحَفيظَة واقماً قامعاً. نهج البلاغه، نامه ي 56. [37] ـ نهج البلاغه، نامه 53. [38] ـ همان. [39] ـ همان. [40] ـ همان. [41] ـ همان. [42] ـ همان. [43] ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 903. [44] ـ نهج البلاغه، نامه ي 35. [45] ـ همان. [46] ـ علي آقا بخشي و مينو افشاري راد، فرهنگ علوم سياسي، تهران، مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران، چاپ دوم، بهار 1375، ص 214. [47] ـ ر.ك. علي رضا شجاعي زند، مشروعيت ديني دولت و اقتدار سياسي دين، تهران، مؤسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان، تهران، چاپ اول، 1376، ص 51 و نيزنك: سعيد حجاريان، نگاهي به مسأله مشروعيت، فصلنامه راهبرد، شماره 3، بهار 1373. [48] ـ اين مثال شايد براي تقريب ذهن مناسب باشد: اگر كسي مرتكب زنا شود خداوند مي تواند او را به صرف واقعيت اين جرم مورد عقاب قرار دهد، اما هيچ انساني بدون اقرار زاني يا شهادت شهود ـ با شرايط و ضوابط خاصي كه براي اقرار يا شهادت مقرر شده است ـ نمي تواند حد بر او جاري نمايد، هر چند او در واقع مرتكب جرمي شده است كه موجب حد است. حال اگر اقرار يا بينه وافي به اثبات جرم موجود نباشد همچنان استحقاق حد موجود است اما اجراي آن قانونيت ندارد و از مجوز لازم برخوردار نيست. در اينجا ممكن است كسي محكمه ـ حاكم و حكم صادره ـ را مشروع و طريق و قالب آن را قانوني بداند اما محتواي آن ـ برائت ـ را مطابق حق نداند. چنين فردي اگر در جهت ابطال حكم و جلوگيري از اجراي آن اقدام كند طبيعي است، اما از چه طريق؟ از طريق تلاش براي گردآوري و تكميل شهود يا ايجاد و تكميل اقرار ِمحكمه پسندي كه نهايتاً به اصلاح و تغيير حكم قاضي بيانجامد. لكن تلاش در جهت مراجعه به قاضي ديگر يا اجراي خود سرانه حد و كارهايي از اين دست نشانه نامشروع دانستن اساس حكم و حاكم است. شكل اول، مخالف در عين باور به مشروعيت است و شكل دوم، مخالفت همراه با نفي مشروعيت. |
به تحقيق رسولان خود را با دلايل آشكار فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم عدالت و قسط را بر پا دارند. [52] ـ انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعاً بصيراً، انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً، انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالاً و سعيراً، ان الا برار يشربون من كأس كان مزاجها كافوراً ... انسان ـ 2 تا 5. همانا ما انسان را از نطفه اي به هم آميخته آفريديم كه اورا آزموديم پس شنوا و بينايش گردانيديم. همانا راه را به او نمايانديم، خواه سپاسگزار باشد يا ناسپاس. به تحقيق براي كافران زنجيرها و غل ها و آتشي سوزان فراهم آورده ايم. همانا نيكان از جامي مي نوشند كه طبعش كافور است. [53] ـ ر.ك. نهج البلاغه، خطبه ي 192. ابتداي متن اين است: ولو اراد اللّه سبحانه بأنبيائه حيث بعثهم .... در نمازشان فروتنند و آنان كه از كار بيهوده و بي ثمر رويگردانند. مؤمنون ـ 1 تا 3. [57] ـ ر.ك. سيد جعفر شهيدي، نهج البلاغه، تهران، آموزش انقلاب اسلامي، 1371، نامه ي 7 ص 275 و نامه ي 6 ص 274 و نامه ي 3 ص 11 و شيخ محمد باقر محمودي، نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغه، لبنان، بيروت مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1385 هـ. ق، ج ا، صص 197 ـ 196. و محمد بن محمد بن النعمان الشيخ المفيد، الارشاد، حاج سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، ص 237. [58] ـ ر.ك. سيد جعفر شهيدي، نهج البلاغه، نامه ي 6، ص 274، و نامه ي 54 ص 341 و نامه ي 3 ص 11 و نامه هاي ديگر علي(ع) خطاب به معاويه، طلحه و زبير. [59] ـ ر.ك. همان خطبه، ص 85 و محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1979. م، ج 3، ص 450. [60] ـ "فان ولّوك في عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم في امر هم، و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه" جرج جرداق، امام علي(ع)، صوت العدالة الانسانيه، بيروت، دارمكتبة الحياة، 0197م، ج 2، ص 288. [61] ـ علي اكبر عليخاني، توسعه ي سياسي از ديدگاه امام علي(ع)، تهران، شركت چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، 1377، صص 138 ـ 139. [62 گاهي م[ كن است از تعبير "راعي" و "رعيت" كه در مورد "حاكم" و "مردم" استعمال شده است اين گونه برداشت شود كه در روايات اسلامي رابطه ي حكومت با مردم به رابطه ي ميان چوپان و گوسفندان تشبيه شده است و در نتيجه ريشه ي اين طرز فكر را به متون ديني منتسب سازند. لكن اين نكته شايان توجه است كه بسياري از مفاهيم غير محسوس، معنوي، معقول و انساني از نظر لغوي ريشه در محسوسات دارند و در وضع لغات براي اين مفاهيم به دليل برخي مشابهت ها از همان واژگان محسوس الهام گرفته شده است. اين موضوع نبايد موجب اشتباه معاني با يكديگر شود. مثلاً كلمه ي عقل به معناي بستن ريسمان و ابزاري است كه براي مهار شتر به دست و پاي حيوان مي بندند و بدين وسيله آن را مهار مي كنند. وضع ديگر "عقل" براي همان نيروي معنوي و نور روحاني است كه ما به الامتياز انسان از حيوان، و مُدرك كليات مي باشد و آنچه را كه با حواس قابل شناسايي نيست ادراك مي كند .البته يك كاركرد مشابه ميان اين دو وضع يا دو استعمال وجود دارد و آن اين كه هر دو مانع تورّط در مهالك مي شوند. اما اين غلط است كه به خاطر اين وجه شبه و به دليل ملهم بودن اين واژه از آن تعبير، هر جا كه به كلمه ي "عقل" بر مي خوريم همه ي قرائن حاليه و مقاليه اي را كه دلالت بر عامل مهار دروني و معنوي انسان مي كند ناديده بگيريم و "عقل" را "پاي بند شتر" معنا كنيم. در مورد راعي و رعيت نيز همين بحث مطرح است. يك وضع يا استعمال "رعي" حفظ و نگهداري و لو بالمعني الاخص يعني رسيدگي به حيوان است اما جعل يا استعمال ديگري هم دارد كه هر چند با معناي اول مشابه است اما تعميم يافته و غير مقيد همان معنا و چه بسا اختصاص يافته به انسان است. معجم مقائيس اللغه (قرن چهارم. هـ . ق) مي نويسد: رعي: الراء والعين و الحرف المعتل اصلان احد هما المراقبه و الحفظ و الآخر الرجوع، فالاول رَعَيتُ الشيء: رقَبتُه؛ و رَعَيته، اذا لاحظته. والراعي: الوالي. رعي دو ريشه دارد: يكي مراقبت و نگهداري و ديگري باز گشت. در اصطلاح اول رعيتُ الشي يعني از آن نگهداري كردم و رعيتُه هنگامي گفته مي شود كه آن را زير نظر داشته باشي، وراعي يعني والي و سرپرست. در مفردات راغب (م سنه 205 هـ) آمده است: الرَّعيُ في الاصل حفظ الحيوان ... وجُعل الرّعي و الرِّعاءُ للحفظ و السياسه. قال تعالي "فَماَرَعَوْها حق رِعايتها" اي ما حفظواعليها حق المحافظه و يسمي كل سائس لنفسه او لغيره راعيا ....
رعي در اصل نگهداري حيوان است ... و رعي و رعاء براي حفظ و نگهداري جعل شده
است. خداوند فرموده است "فمارعوها حق رعايتها" يعني بر آن آنچنان كه حق
نگهداري آن است نگهباني نكردند. و هر سياست گذار و گرداننده ي خود يا ديگري
راعي خوانده مي شود. در تاج العروس مي خوانيم: الرّعي بالكسر الكلاء ... و
الراعي كل من ولي امر قوم بالحفظ و السياسه و يسمي ايضاً من ولي امر نفسه
بالسياسه راعيا و منه الحديث "كلكم راع و كلكم مسؤولٌ عن رعيته." رِعي يعني
علفزار ... راعي يعني هر كسي كه عهده دار امر نگهداري و اداره ي قومي است؛
همچنين هر كسي كه سرپرستي اداره ي خود را بر عهده دارد "راعي" ناميده مي
شود و از جمله استعمال در اين معنا حديث "كلكم راع و كلكم مسؤولٌ عن رعيته"
است. در المنجد نيز پس از ذكر معناي چريدن و مراقبت آمده است: رعي يرعي
رعاية الاميرُ رعيتَه: ساسها و تدبر شئونها... الراعي ج رُعاة و رُعيان و
رُعاء م راعيه. ج رواعٍ: كل من ولي امر قوم كالاسقف و البطريرك و غيرهما...
الرعيه ج رعايا: القوم/عامة الناس الذين عليهم راع ....
رعي الأمير رعيته يعني فرمانروا مردم را اداره كرد و امورشان را گرداند ...
راعي هر كسي است كه عهده دار و سرپرست كار جامعه اي مانند اسقف و اسقف اعظم
و غيراينها .. رعيت كه جمع آن رعايا است يعني قوم، جامعه و توده ي مردمي كه
كسي سرپرست آنهاست.
[62] - شهيد
مطهري (ره) در كتاب سيري در نهج البلاغه ص 143 مي نويسد: واژه ي "رعيت" علي رغم
مفهوم منفوري كه تدريجاً در زبان فارسي به خود گرفته است، مفهومي زيبا و انساني
داشته است. استعمال كلمه ي "راعي" را در مورد "حكمران" و كلمه ي "رعيت" را در
مورد "توده ي محكوم" اولين مرتبه در كلمات رسول اكرم (ص) و سپس به وفور در
كلمات علي (ع) مي بينيم. اين لغت از ماده ي "رعي" است كه به معني حفظ و نگهباني
جان و مال و حقوق و آزادي هاي آنهاست. با توجه به آنچه گذشت واژگان "راعي" و
"رعيت" را به چوپان و گلّه ترجمه كردن و خصوصاً مناسبات حاكم و مردم با استناد
به ريشه لغوي اين كلمات در حد مناسبات چوپان و گوسفندان فرو كاستن به همان
ميزان نادرست است كه مثلاً "العقل ما عبد به الرحمن" را اين گونه معنا كنيم كه
"بستن پاي شتر چيزي است كه با آن خداي رحمان پرستش مي شود" خصوصاً اين كه
كاركردهاي عقل را در حد كاركرد عقال (پاي بند شتر) تنزل دهيم.
|
اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم"، به نقل از علي(ع). [67] ـ نهج البلاغه، نامه ي 05. [68] در ترجمه هاي نهج البلاغه از جمله ي فيض الاسلام و دكتر شهيدي جمله "وجب للّه عليكم النعمه" را اين گونه ترجمه كرده اند: "بر خداست كه نعمت را بر شما تمام كند" يا "نعمت دادن شما بر خداست" در حالي كه اگر چنين معنايي در نظر مي بود، جاي "لام" و "علي" با يكديگر عوض مي شد. لذا به نظر مي رسد كه معناي النعمه "الصنيعة و المنّه" باشد "لَهُ عَلَّي نعمة" و "له عليَّ منّة" به معناي اين است كه حق نعمت برعهده ي من است. [69] ـ نهج البلاغه، نامه ي 53. [70] ـ از جمله به روايات زير توجه كنيد: آلة الرياسه سعة الصدر، بحار الانوار، ج 75، ص 357. من بذل معروفه استحق الرئاسه، غرر الحكم. من علم ساد و من تفهم ازداد، بحار الانوار، ج 77، ص 139. السيد من تحمل المؤونة و جاد بالمعونه، غرر الحكم. السيد من تحمل اثقال اخوانه و احسن مجاورة جيرانه، غررالحكم. مااكمل السيادة من لم يسمح، غرر الحكم. [71] ـ علاء الدين المتقي بن حسام الدين الهندي، كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال، مؤسسة الرسالة، 9014 هجري قمري، ج 6، ص 710، شماره ي 17517. [72] ـ ابن هلال ثقفي، الغارات، ص 47. [73] ـ دراين باره به سوره هاي مزّمّل، آيات 1 تا 8، اسراء 79، نساء 84، احزاب 03 و نيز به نهج البلاغه، خطبه ي 902 و حكمت 73 مراجعه فرماييد. [74] ـ نهج البلاغه، خطبه ي 501. [75] ـ همان، خطبه ي 169. [76] ـ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 44، ص 334. [77] ـ نهج البلاغه، خطبه ي 216. [78] ـ ر.ك. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 33، ص 394 و ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربيه، الطبعة الثانيه، 1387 هـ.ق، ج 2، ص 274. [79] ـ نهج البلاغه، نامه ي 53. [80] ـ مرتضي مطهري، بررسي اجمالي نهضت هاي اسلامي در صد ساله ي اخير، تهران، انتشارات صدرا، چاپ بيست و پنجم، 1378، ص 04. [81] ـ نهج البلاغه، نامه ي 05. [82] ـ نهج البلاغه، نامه ي 54. [83] ـ نهج البلاغه، نامه ي 57. [84] ـ ر.ك. سيد جعفر شهيدي، ترجمه ي نهج البلاغه، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دهم، 1376، ص 532. [85] ـ نهج البلاغه، نامه ي 63. [86] خوارج گروهي به شدت پاي بند به حق بودند اما عيب آنها در اين بود كه هر چه را به ذهنشان مي رسيد و باورشان را تسخير مي كرد جزماً حق محض مي پنداشتند و همان را به قاطع ترين وجه و خشن ترين صورت قابل تحميل به ديگران مي دانستند. يعني خود را مجاز مي دانستند كه فارغ از همه ي اصول متفاهم انساني، فقط و فقط رأي و تشخيص خود را در حق ديگران ملاك عمل قرار دهند. به طوري كه براي جان و مال و حيثيات كسي كه مورد پسندشان نبود و عقيده ي آنان را نمي پذيرفت، كمترين بهايي قائل نبودند. اشاره به داستان قتل عبداللّه بن خباب براي نشان دادن روحيه آنان بجاست كه: گروهي از خوارج با عبداللّه بن خباب در حالي كه قرآني در گردنش بود و همراه همسر حامله اش بر الاغي سوار بود، مواجه شدند. به او گفتند: قرآني كه در گردن توست به ما امر مي كند تو را بكشيم. در همين اثنا يكي از آنها خرمايي را كه از درخت افتاده بود برداشت و در دهان گذاشت، همگي بر سرش فرياد زدند و او از باب احتياط آن را بيرون انداخت. يكي ديگر خوكي را هدف قرار داد باز ديگران به او اعتراض كردند كه اين افساد في الارض است و كار او را زشت شمردند سپس عقايد ابن خباب را درباره ي موضوعات مختلف پرسيدند و چون جواب هايش را نپسنديدند به او گفتند: تو پيرو هدايت نيستي و از افراد بر اساس اسم و رسمشان پيروي مي كني، آن گاه او را به كنار نهر برده، خواباندند و سر از بدنش جدا كردند. سپس به نزد مرد نصراني صاحب نخل رفته او را وادار كردند كه دانه خرما را به آنها بفروشد. مرد گفت مال خودتان. گفتند ما هرگز آن را بدون پرداخت بهايش نمي خواهيم. گفت شگفتا كه شما از كشتن انساني چون عبداللّه بن خباب بن ارت واهمه نداريد اما خوردن ميوه ي درختي را كه صاحبش اجازه داده است، جايز نمي دانيد! به نقل از: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2 ص 281. [87] ـ محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، ج 33، ص 397. |