آزادي مخالفان سياسي در حكومت علي (ع) "قسمت دوم"
محمد حسن سعيدي
قسمت نخست اين مقاله در شماره 17 مجله آمد ولي بخش دوم مقاله به
شماره 18 مجله كه اختصاص به دومين شماره ويژهنامه حكومت علوي داشت نرسيد. در بخش اول مقدمتاً به اقسام آزادي اشاره شده بود؛ آزادي در برابر اراده خداوند!، آزادي تكويني انسان در نظام هستي، آزادي معنوي، آزادي به معناي نفي بردگي، آزادي به معناي بيبند و باري و رهايي از قانون، و در انتها "آزادي سياسي" به عنوان استعمالات ششگانهاي كه ممكن است از واژه آزادي مدنظر باشد اجمالاً مورد بحث قرار گرفت. محور اصلي اين سخن "آزادي سياسي" است. نويسنده در تبيين آزادي سياسي آورده است: اين نوع آزادي كه در رابطه ميان دولت و ملت معنا مييابد وضع متعادلي است كه در ميانه دو وضع افراطي (هرج و مرج) و تفريطي (استبداد و ديكتاتوري) ايستاده است و منظور از آن |
آزادي مخالفت و آزادي مخالف در نقد قدرت حاكم و چالش با آن ميباشد.
بخش دوم قسمت گذشته به "بنيانهاي آزادي سياسي در حكومت علوي"
اختصاص يافته و يازده نكته را به عنوان پايههاي فكري، اخلاقي و اجتماعي براي تحقق آزادي برشمرده است. عناوين مذكور پيشنيازهايي است كه بدون آنها آزادي هيچ گاه شكل واقعي خود را نخواهد يافت، و همين مباني است كه ميتواند شيوه حكومتداري و رفتار خاص اميرالمؤمنين (ع) در برخورد با مردم و با مخالفين و معاندين را تفسير و توجيه نمايد. دومين قسمت مقاله، آزادي سياسي را در دو عرصه "انديشه و تفكر" و "عقيده" مورد بررسي قرار داده است. مباحث مربوط به "آزادي بيان" و "آزادي عمل" كه از اهميت خاص خود برخوردار است همچنان باقي است و انشاءاللَّه در شمارههاي آينده خواهد آمد. شايد نيازي به تذكر نباشد كه مقالات منتشره لزوماً ديدگاه مجله نيست چرا كه مجله آراء علمي مختلفي را مطرح ميكند و طبعاً از هر گونه نقد و پاسخ علمي در جهت پيشبرد مباحث و نشاط هرچه بيشتر فضاي فكري جامعه نيز استقبال ميكند چنان كه نقد بخش نخست همين مقاله نيز در شماره پيش آمد.
به كسب قدرت، نقد يا تأييد قدرت و چالش با آن مربوط باشد - حتي در سطوح بنيادي و مباني اعتقادي و اخلاقي آن - در حوزه موضوعي اين بحث وارد ميشود. از اينرو آزادي سياسي را ميتوان در عرصههاي چهارگانه انديشه و تفكر، عقيده، بيان و عمل جلوهگر و متجلي دانست. ذكر اين نكته لازم است كه قاعدتاً از يك مقاله آن هم با حجم محدود انتظار ميرود كه مستقيماً به موضوع خاص مورد نظر خود بپردازد لذا بيان مقدمات طولاني يا طرح مباحثي كه اعم يا اخص از موضوع است چندان پسنديده نيست اما در اين مقاله بيش و پيش از پرداختن به نمونههاي قولي و عملي از اميرالمؤمنين (ع) در باره آزادي سياسي - كه در واقع مقصود مقاله نيز |
فراهم ميآورد اين است كه قدرت و توانايي هدايت انديشه و كاربرد ارادي فكر را در افراد تقويت كنيم. برانگيختن حس كنجكاوي و ريزبيني يكي ديگر از زمينههاي پويايي و رشد انديشه است. معمولاً نكتهبيني و تعمق، سؤالهاي مختلفي را در ذهن افراد پيش ميآورد كه سرآغاز ايجاد دستاوردهاي تازهاي ميشوند. از جمله كمكهايي كه ميتوان در مسير خدمت به انديشه انجام داد آموزش اصول تفكر و تمرين روش صحيح ِانديشيدن است. علاوه بر همه اينها ميتوان سوژهها و موضوعاتي را براي فكر كردن مطرح نمود و از اين طريق مسير انديشه و تفكر افراد را تحت تأثير قرار داد و احياناً برخي را كمرنگ يا دستخوش فراموشي ساخت. با تأثيرگذاري بر روح و عواطف افراد ميتوان آنان را نسبت به موضوعي علاقهمند و حساس كرد و با تكيه بر برخي ضرورتها و مصالح، آنان را به انديشيدن پيرامون امور خاصي توصيه و به پرهيز از برخي ديگر دعوت نمود. حضرت علي (ع) علاوه بر تأكيد مكرر بر ضرورت، اهميت و فوايد تفكر، [1] مردم را به انديشيدن در باره هر خوبي و ارزشي به عنوان مقدمه عمل به آن، فرا ميخواند، [2] فكر كردن در باره هر كار و هر سخني قبل از اقدام به آن [3] و نيز مرور بر كليه كارهاي خود [4] و ملاحظه عواقب و نتايج و آينده امور، [5] نظر دقيق به عالَم براي تفكيك امور پايدار و ماندگار از امور فناپذير، [6] تأمل و دقت در كلام پيامبر و آموزههاي وحي [7] و تفكر در حوادث و جريانات تاريخي، [8] از جمله محورهايي است كه مورد تأكيد و توصيه آن حضرت قرار گرفته است. ايشان متقابلاً فكر كردن به هر آنچه حكمتآموز نباشد را مثبت تلقي نميكند [9] و انديشيدن بيش از حد و غور در شهوات و لذات [10] و گناهان [11] را زمينه تمايل يافتن به معصيت و گرفتاري در دام غرايز ميداند. طبيعي است كه تفكر در لذات و معاصي بيش از آنكه بُعد فكري داشته باشد به سمت خيالبافي و پرداختن به تصورات واهي ميرود و عامل تحريك بيجا و تشديد بيرويه اميال و هوسهاست. اميرالمؤمنين (ع) رسيدن به كُنه معرفت پروردگار را خارج از توان عقل آدمي ميداند. [12] تفكر در عظمت الهي و باريكانديشي در كيفيت صفات پروردگار، انسان را واله و حيران ميسازد. [13] اما انديشيدن به ذات خداوند به منزله تلاش بيحاصلي است كه براي دريدن |
عقيدهاي ايجاد نميشود و نيز تغيير نمييابد مگر از طريق شكلگيري يا تحول مباني آن، بنابراين اصل در تحولات اعتقادي، تدريج و نيازمندي به زمان است، آن هم از طريق ريشههاي دروني عقيده. ساز و كار رسمي و برخورد صحيح با عقايد ديگران، فقط مواجهه فكري است. آنجا كه عقيدهاي بر پايه دليل و مبتني بر تفكر است بايد دلايل آن را مورد نقادي و برخوردهاي حلي و نقضي قرار داد و آنجا كه عقيده معلول شرايط روحي، اجتماعي، اقتصادي و ... خاصي است بايد از راه علل آن وارد شد و شيوه متناسب با آن را پيش گرفت. برخورد غير فكري با عقايد ديگران نه مفيد است و نه صحيح. به بيان ديگر در اختلافات و انحرافات عقيدتي و فكري بايد با فكر رو در رو و درگير شد نه با صاحب فكر و عقيده. نميتوان كسي را صرفاً به خاطر داشتن عقيدهاي مجازات و تنبيه كرد. [*] هدف بايد ردّ و ابطال و حذف [*] لازم به ذكر است كه مسأله ارتداد كه به اقسام خود از نظر فقهي داراي مجازاتهاي خاصي است، از موضوع اين سخن خارج است. چرا كه مجازات ارتداد در مواردي مانند خروج از دين و انكار ضروري صرفاً به خاطر داشتن عقيده نيست زيرا اعتقاد به همين باورها براي كسي كه داراي خصوصيات مرتد نباشد موجب حد نخواهد بود، بلكه چنانكه از دلايل، استنباط ميشود موضوع ارتداد تغيير عقيده همراه با جَحد (يعني انكار چيزي كه قلباً و واقعاً آن را پذيرفته است ولي از روي عناد يا انگيزههاي ديگر تن به حقانيت آن نميدهد و آن را منكر ميشود) و انكار با علم به حقانيت يا لااقل شك در آن است. همان گونه كه از واژه "كفر" نيز كه به معناي پوشاندن است پنهان كردن عمدي و آگاهانه - مِنْ بَعدِما تَبَيَّنَ لهم الهدي/محمد 25 - متبادر ميشود نه غفلت و ناآگاهي. و كفر بعد از ايمان - كَفَروا بَعد إيمانِهم/آلعمران 86 - نيز كه مفهوم ارتداد است بيشتر جنبه غرضورزي و عناد عمدي را ميرساند چنانكه در آيه 86 سوره آلعمران - كَيفَ يَهدي ِاللَّهُ قَوماً كَفَروا بعد إيمانهم و شَهِدوا أن الرَّسُولَ حقٌّ و جائَهم البيَّنات وَ اللَّهُ لا يَهديِ القَومَ الظَّالِمين - قيد شهادت به حقانيت رسول و دسترسي به بينات نيز مورد توجه قرار گرفته. از آيات ديگر قرآن نيز اين معنا استفاده ميشود كه مفهوم ارتداد، بازگشت از دين - به صورت واقعي و نه از باب تقيّه - از ترس فشارها و تهديدهاي دشمنان است؛ مثلاً در آيه 217 سوره بقره ميخوانيم: ... و لا يَزالُونَ يُقاتِلونكم حتّي يردّوكم عن دينكم إن إستَطاعوا و من يرتَدِد منكم عن دينه فَيَمت و هو كافِرٌ فأُولئِك. كه به نوعي تغيير عقيده عافيتجويانه و تحت تأثير فشارهاي سياسي و نظامي را نشان ميدهد. و حكم شرعي مرتد ميتواند براي مقابله با تأثير تهديدات و توطئههاي دشمنان بر جامعه اسلامي باشد. همچنين آيات 106 تا 110 سوره نحل نيز در مورد برخي، علت كفر بعد از ايمان را انگيزههاي منفعتطلبانه - ذلِكَ بأنَّهُمُ اَسْتَحَبّوا الحَياة الدّنيا عَلي الآخِرة - و به شهادت آيه 110 - من بَعد ما فُتِنوُا - فشارها و اذيت مشركان معرفي كرده است و يا در آيه 26 سوره محمد (ص) انگيزه آنان را همكاري پنهاني با دشمن معرفي كرده است: ذلكَ بأنَّهم قالوا للّذينَ كَرِهوُا ما نَزَّل اللَّه سَنُطيعكم في بعض الأمر وَ اللَّه يَعلم إسْرارَهم. همچنين آيه 72 سوره آلعمران حكايت از يك توطئه سازماندهي شده از سوي برخي از اهل كتاب ميكند كه نقشه تظاهر به ايمان در ابتداي روز و خروج دستهجمعي از آن در آخر روز را كشيدند تا از اين طريق جنگ رواني عليه |
اين زمينه اتخاذ نموده كه در اثر آن توده مردم، به تعبير قرآن به تفكر واداشته شدهاند [22] اما اين زورمداران بودند كه در صدد اِعمال خشونت و سوزاندن وي برآمدند. [23] بحث آزادي سياسي كه يكي از محورهاي آن آزادي عقيده ميباشد عهدهدار تبيين حق آزادي و انتخاب مردم در برابر حاكميت و تعريف مرزهاي مجاز و قانوني حكومت براي تضييق دامنه آزادي مردم است. با اين وصف، عمل حضرت ابراهيم (ع) مصداق محدود ساختن آزادي مردم از ناحيه قدرت حاكم نيست و از دايره اين بحث بيرون است. در واقع دين و دينداران با انحرافات فكري مبارزه ميكنند. در گذشته كه بت و بتپرستي مظهر شرك يعني بزرگترين انحراف فكري [24] انسان بوده است، پيامبران همواره عليه بتپرستي و انحراف قيام ميكردند اما نسبت به بتپرستان و منحرفين برخورد دفعي و خشن نداشتند بلكه براي آنان دل سوزانده، نسبت به ايشان احساس مسؤوليت ميكردند و براي رهايي و نجاتشان ميكوشيدند. اين موضوع در مواجهه حضرت موسي - علي نبينا و آله و عليه السلام - با انحراف عقيدتي ايجاد شده در ميان بنياسرائيل توسط سامري به خوبي آشكار است. آيات 83 تا 98 سوره طه ابتدا و انتهاي اين ماجرا را بيان ميكند. بنا بر ترتيب اين آيات، ابتدا خداوند گمراه شدن قوم موسي به دست سامري را به وي اطلاع ميدهد. موسي عصباني و ناراحت بازگشته، مردم را مؤاخذه ميكند، از غضب خدا ميترساند و پاسخ آنها را ميشنود: "قالَ فَاِنَّا قَد فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعدِكَ وَ أضَلَّهُم
السَّامِريّ. فَرَجَعَ مُوسي إلي قَومِهِغَضْبانَ
سپس از هارون توضيح ميخواهد كه قرآن
جواب هارون را نيز ذكر ميكند:
أَسِفاً قالَ يا قَوم ِأَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَليْكُم الْعَهدُ أَمْ أَرَدْتُم أنْ يَحِلَّ عَليْكُم غَضَبٌ مِنْ رَبِكُم فَأَخْلَفْتُم مَوعِدي. قالوُا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنَّإ؛هه حُمِّلنا أوْزاراً مِنْ زينَة ِالْقَوْم ِفَقَذَفْناها فَكَذلِكَ ألقَي السَّامِري." "قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إذْ رَأَيْتَهُم ضَلُّوا، ألاَّ
تَتَّب ِعَنِأَفَعَصَيْتَ أَمْري قالَ يا ابَنَ أُمِّلا تَأخُذْ
سپس سامري را به عنوان عامل اصلي اين قضيه
مورد سؤال قرار ميدهد و او ضمن تشريح بَلِحْيَتي وَ لا بِرَأسي إنّي خَشيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَني إِسْرائيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَولي." چگونگي كار، به خطاي خود اعتراف ميكند: |
"قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِري. قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِه وَ
قَبَضْتُ قَبْضَةً مِن أَثر ِ
آنگاه موسي به او ميگويد "برو" و دو
مجازات براي او بيان ميكند كه يكي دنيوي و ديگري الرَّسُول ِفَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لي نَفْسي." اخروي است: "قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا
مِساسَ وَ إنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَه ..."
هيچ يك از اين دو تنبيه جنبه حكومتي و
جزايي ندارد. مجازات اخروي كه قطعاً به دست خداست و موسي (ع) صرفاً از آن خبر داده است و مجازات دنيوي نيز يا إخبار از غيب و بيان واقعيتي است كه در آينده براي سامري رخ خواهد داد و يا نفريني است كه موسي در حق او كرده است، و هيچ گونه اعمال خشونتي از سوي موسي عليه سامري در قرآن ذكر نشده است. [*] اما اعمال خشونت تنها در برخورد با مجسمه يا بتي است كه به عنوان مظهر عقيده باطل، خود سامري نيز به پوچي آن اقرار كرده است. موسي(ع) به سامري ميگويد: به خدايت كه در خدمتش معتكف بودي بنگر كه ميسوزانيمش، سپس آن را به دريا ميافشانيم: "... وَ انْظُرْ إلي الهك الَّذي ظَلْتَ عَلَيه ِعاكِفاً
لَنُحَرّ ِقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْس ِفَنَّهُ فِي الْيَمّ ِنَسْفاً."
جالب اين است كه در ماجراي اين انحراف
فكري و عقيدتي، اگر در جستجوي برخورد فيزيكي و رگههايي از اعمال خشونت باشيم آن را به شكل رقيق تنها در برخورد با هارون مشاهده ميكنيم. شايد به طور غير مستقيم از جمله "لا تأخذ بلحيتي و لا برأسي" بتوان فهميد [*] اين سخن حضرت موسي (ع) كه به سامري فرموده است "اذهب فأنّ لك في الحيوة أن تقول لا مساس" در برخي تفاسير به گونهاي تفسير شده كه معناي بايكوت از آن فهيمده ميشود. يعني آن حضرت سامري را از تماس با مردم و مردم را از تماس با وي نهي ميكرده است. هر چند از تعبير "اذهب" معناي حبس و محدوديت فهميده نميشود و نيز از عبارت "أن تقول لا مساس" برميآيد كه انگيزه و عامل پرهيز و گريز از تماس بايد در خود سامري باشد نه اينكه او تمايل به ايجاد رابطه داشته و ديگران از اين كار منع شده باشند؛ در عين حال اگر منظور حضرت موسي (ع) طرد و بايكوت سامري بوده باشد باز هم اين كار جنبه خشونتورزانه و آزارمنشانه ندارد زيرا حكومت ميتواند نظر خود را در مورد مطرود تلقي كردن و نامطلوب خواندن عناصر يا مراكزي كه از نظر وي نامطلوب هستند اعلام كند و مردم نيز به تناسب مقبوليتي كه براي حكومت قائلند اين عناصر يا مراكز را تحريم و بايكوت كنند يا با آن عادي برخورد كنند و يا به خاطر مخالفت با حكومت گرايش بيشتري نسبت به آنها نشان دهند. در هر صورت بايكوتي كه توأم با خشونت و اعمال فشار نباشد و پشتوانه اجرايي آن، اقبا ل و ادبار مردمي باشد به هيچ وجه با آزادي و مردمسالاري تنافي ندارد. چنانكه اميرالمؤمنين (ع) نيز در مقام حكومت، مساجدي را كه محل تجمع و فعاليت معاندين بود ملعونه اعلام كرد اما هيچ گاه كسي را به خاطر حضور در آنها تحت فشار يا مورد مجازات قرار نداد. |
حضرت موسي (ع) با هارون برخورد تندي داشته است و اين حاكي از آن است كه مسؤوليت پيشگيري صحيح از انحراف فكري بيش از هر كس ديگري متوجه حكومت ميباشد و زمينههاي آن انحراف بعضاً ناشي از وجود كاستيها در رهبري جامعه است. بنابراين نظام بايد بيش از هر كس ديگري از خودش انتظار داشته و خود را حسابرسي كند. حضرت موسي(ع) همان گونه كه در آغاز رسالت خود بيشترين مسؤوليت را متوجه فرعون ميداند و از او ميخواهد كه بنياسرائيل را آزاد بگذارد [25] در دوران حاكميت خود نيز سختترين عتاب را با دستگاه حاكمه خودش دارد. [*] اگر در تحليل شيوه تبليغي و روش كار همه انبياء الهي دقت شود اين مطلب به خوبي آشكار است كه آنان هرگز براي ابلاغ پيام و ترويج عقيده خود متوسل به زور نشده، و ديگران را به صرف عقيدهشان مستحق عقوبت ندانستهاند. بلكه خواهان بيداري عمومي و رفع موانع از برابر اطلاعرساني صحيح و رفع قيموميت قدرتمندان از فكر و انديشه تودههاي تحت ستم بودهاند. يكي از اشتباهاتي كه در باره آزادي عقيده صورت گرفته اين است كه گمان ميشود اسلام زور و شمشير را به عنوان وسيلهاي براي انتقال ايده و تحميل عقيده خود بر ديگران به كار برده [*] ـ البته اين مسأله دلالت بر وقوع خطا و جرمي از ناحيه حضرت موسي (ع) يا هارون (ع) و يا اختلافي ميان حضرات نميكند و آيات قرآن نيز چنين مضموني را در بر ندارد. وقتي كه موسي (ع) به ميقات و وعدهگاه الهي ميرود برادر خويش را جانشين خود قرار ميدهد و به او سفارش ميكند كه اصلاح پيش گيرد و از راه فساد پيروي نكند (و قال موسي لاَِخيه هارون اخْلُفني في قَومي و اصلح و لا تَتَّبِع سبيل المفسدين. اعراف/142) و پس از بازگشت نيز برخورد با هارون جنبه احضار و استيضاح و بازخواست دارد نه جنبه حكم و تنبيه، هرچند در آن تندي، غضب و ناراحتي مشاهده ميشود (وَ أخَذَ بِرأْس ِأخيهِيَجُرُّهُ إليه. اعراف/150) و در عين حال اتهامي را متوجه هارون نميسازد، بلكه سؤال ميكند كه چه چيزي مانع تو شد كه وقتي گمراهي آنان را ديدي راه مرا دنبال كني؟ آيا دستور مرا نافرماني كردي؟! (طه، 92 و 93) ملاحظه ميشود كه موسي از موانع موافقت و متابعت ميپرسد نه از مقتضي آن و هارون نيز عذر و مانع خود را - كه بيتوجهي قوم نسبت به هدايت و رهبري او و تهديد وي به قتل (اعراف/150) و نگراني وي از ايجاد شكاف و تفرقه در ميان بني اسرائيل و آسيب ديدن اصول مورد تأكيد موسي (طه/94) است - بيان ميكند و اين نشان ميدهد كه هارون به خاطر واجب اهمّي كه در تزاحم با اين مهم قرار گرفته تكليفي نداشته و در عين حال اختلاف نظري ميان آن حضرت با موسي(ع) نيز وجود نداشته است. در نهايت هم موسي براي خود و برادرش دعا و طلب مغفرت ميكند (اعراف/151). |
برد. و همين امر نقش عمده شخصيت مبلغ و شيوه عمل او را در پذيرش دعوتش برجسته ميسازد. كساني كه از اندكي آگاهي و تجربه در اين زمينه برخوردار باشند به آساني ميپذيرند كه اموري مانند محبت، دوستي، باور، عقيده و ايمان اساساً اجباربردار نيستند. آيه شريفه "لا إكراهَ فِي الدّين ِقَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَيّ" [37] نيز دلالت بر همين واقعيت دارد خواه منظور آيه إخبار از يك واقعيت تكويني باشد، به اين معنا كه دين قابل اكراه و اجبار نيست و اصلاً امكان ندارد كه بتوان كسي را از روي كراهت وادار به اعتقاد و ايمان نمود. و خواه إخبار در معني نهي باشد كه در اين صورت با اتكا به اين حقيقت تكويني، دينداران را از اعمال زور و فشار براي وادار كردن ديگران به پذيرش دين نهي كرده است. در هر صورت با روشن ساختن راه رشد و سعادت و تميز آن از بيراهههاي گمراهي ميتوان گرايشهاي ديني را در مردم ايجاد و تقويت نمود. هيچ كس مجاز نيست ديگران را به خاطر عقيدهشان تحت فشار قرار دهد و يا عقيدهاي را بر آنان تحميل نمايد. اين معنا در شأن نزول آيه مذكور به وضوح ديده ميشود. نوشتهاند كه يهوديان بنيالنضير در اثر خيانت و به خاطر نقض عهد و پيماني كه با مسلمين داشتند مجبور به مهاجرت و جلاي وطن شدند. برخي از فرزندان انصار يعني مردم مدينه از اوس و خزرج كه از سابق با يهوديان رابطه داشته و تحت تربيت آنان بزرگ شده بودند دين يهود را پذيرفته و بر آن باقي بودند، اينان هنگا م مهاجرت بنيالنضير تصميم گرفتند كه همراه آنان از مدينه خارج شوند اما پدران و مادران آنان كه اسلام را پذيرفته بودند ميخواستند مانع آنان شوند و ميگفتند شما هم بايد مسلمان شويد. سپس آيه فوق نازل شد كه نبايد ايشان را مجبور كنيد، اگر به ميل خود اسلام آوردند بمانند و گرنه بروند. [38] همچنين بنا به روايتي ديگر، مردي از انصار - كه از طايفه بنيسالم بنعوف - به نام حصين دو پسر نصراني داشت روزي به پيامبر اكرم (ص) عرض كرد كه: پسران من جز آيين نصرانيت را نميپذيرند. آيا اجازه ميدهيد كه آنان را به اسلام آوردن مجبور كنم؟ آنگاه آيه "لا اكراه في الدين ..." در پاسخ اين سؤال نازل شد. [39] تفاوتهايي كه در روايات و نقلهاي گوناگون وجود دارد هيچ يك نافي اين حقيقت كلي نيست و همه در اين معنا مشتركند كه ساز و كار ترويج دين و بسط ايمان به هيچ وجه اجبار و تحميل نيست. در تاريخ طبري ذكر شده است كه يكي از كنيزان پيامبر (ص) به نام "ريحان" مدت زماني به كيش يهود باقي بود و اسلام نياورد و آن حضرت نيز وي را بهپذيرش اسلام اكراه ننمود تا اينكه خود ايمان آورد.[40] وقتي كه پيامبر اسلام، پذيرش دين |
عكسالعمل بسيار بدي نسبت به دين و مذهب به طور كلي ايجاد كرد. بازرسان عقيده كه خود را لااقل از حد وسط مردم بهتر ميپنداشتند و به گمان خود لاينقطع براي اعلاي كلمه حق و نام خدا ميكوشيدند، خشونت زايدالوصفي را در حق هر كه منحرف و بددين ميشمردند اعمال ميكردند. هر عمل خارج از حدود شرافتمندي را چون به منظور مقدسي ميدانستند در حق متهمان روا ميداشتند و هر چه بيشتر مردم را عذاب و شكنجه ميدادند اين كار را ضروريتر تصور ميكردند. اما اين همه جديت و فشار نه تنها مانع نشر افكار مخالف و موجب تثبيت عقايد كليسا نشد بلكه حتي مطلق دين را در سطح گستردهاي از جهان زير سؤال برد و ضديت بسياري را عليه آن برانگيخت. شهيد مطهري پس از اشارهاي گذرا به برخي ويژگيهاي اين دوره و تأثير آن بر گسترش ماترياليسم چنين مينويسد: "مذهب كه ميبايست دليل هدايت و پيامآور محبت باشد، در اروپا به
اين صورت
پاس داشتن آزادي عقيده و محترم شمردن
حق ديگران در انتخاب عقيده در عين حالي كه به
در آمد كه مشاهده ميكنيم. تصور هر كس از دين و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بديهي است كه عكسالعمل مردم در مقابل چنين روشي جز نفي مذهب از اساس و نفي آن چيزي كه پايه اولي مذهب است، يعني خدا، نميتوانست باشد. هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبي مردم - كه مردم در هر حال آنها را نماينده واقعي مذهب تصور ميكنند - پوست پلنگ ميپوشند و دندان ببر، نشان ميدهند و متوسل به تكفير و تفسيق ميشوند، مخصوصاً هنگامي كه اغراض خصوصي به اين صورت در ميآيد، بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگري وارد ميشود." [42] نظر زمينهاي است براي انحراف يا رواج يافتن افكار و عقايد باطل كه به واسطه اين آزادي عدهاي در عمق منجلاب ضلالت و گمراهي فرو ميروند اما متقابلاً موجب هدايت آگاهانه، انتخابي، عميق و ريشهاي بسياري ديگر ميشود. مجاز شمردن تفتيش عقايد و تحميل عقيده نيز همچنان كه ممكن است در مواردي عليه جريانات باطل به كار افتد اما تجربه تاريخي نشان داده است كه بيش از همه، حقگويان و حقخواهان آماج اين فشارها بودهاند. بزرگترين مانع در برابر دعوت پيامبران الهي و امامان شيعه، همين محدوديتها و فشارها بوده است. اگر حسابگرانه بينديشيم منافع حاصل از آزادي براي رشد بشريت و تثبيت حق بسيار بيشتر از انحرافات و سوء |
تلاش بيفرجام را انجام ميدهند جز ناكامي و خسارت حاصلي برنمي گيرند. عقلاي جهان امروز نيز اين معنا را متوجهاند و كمتر خود را در اين چرخه معيوب گرفتار ميكنند. تنها جريانهاي ناآشناي با واقعيات زندگي و دين و سياست بر كارآيي و ضرورت محدوديتهاي فكري و عقيدتي پاي ميفشارند. در نهايت ميتوان گفت كه اگر علي (ع) انديشه و عقيده را محدود نساخته و ديگران را به جرم عقيده مخالف تحت تعقيب يا مورد مجازات قرار نداده، اين موضوع ارتباط چنداني با آزاديخواهي و آزاديبخشي او ندارد و صرفاً بيانگر واقعبيني و كمال عقل و خرد اوست، اما اوج پايبندي علي (ع) به حق آزادي مردم را در مبحث آزادي عمل بايد به بررسي نشست. ادامه مقاله پيرامون "آزادي بيان" و "آزادي عمل" را در شمارههاي بعدي فصلنامه به حول و قوه الهي پي خواهيم گرفت. پي نوشت ها: در باره اهميت و كاركرد تفكر دست يافت. [2] غررالحكم، الفكر في الخير يدعو إلي العمل به. [3] غررالحكم، اصل السلامة من الزلل، الفكر قبل الفعل و الروية قبل الكلام. [4] غررالحكم، اذا قدّمت الفكر في جميع افعالك حسنت عواقبك. [5] غررالحكم، الفكر في العواقب ينجي من المعاطب. [6] غررالحكم، تمييز الباقي من الفاني من اشرف نظر. [7] نهجالبلاغه، خطبه 153 - ... و انعم الفكر فيما جاءك علي لسان النبي الامّي - صلياللَّه عليه و آله و سلّم - مما لابد منه و لا محيص عنه. [8] نهجالبلاغه، نامه 31. [9] غررالحكم، الفكر في غير الحكمة هوس. [10] غررالحكم، من كثر فكره في اللذّات غلبت عليه. [11] غررالحكم، من كثر فكره في المعاصي دعته اليها. [12] ر.ك. نهجالبلاغه، خطبه 155. الحمدللَّه الذي انحسرت الاوصاف عن كنه معرفته، و ردعت عظمته العقول، فلم تجد مساغاً الي بلوغ غاية ملكوته. و نيز ر.ك. خطبه 160. ... فلسنا نعلم كنه عظمتك. و نيز ر.ك. خطبه 195. ... و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته. [13] غررالحكم، من تفكر في عظمة اللَّه ابلس. [14] نهجالبلاغه، خطبه 91. |
المرعشي النجفي، قم 1403، ص115. [20] محمد هادي معرفت، جامعه مدني، مؤسسه فرهنگي انتشاراتي التمهيد، قم، 1378، صص86 - 85. [21] مرتضي مطهري، پيرامون جمهوري اسلامي، صدرا، تهران، پاييز 1374، ص125. [22] فرجعوا الي أنفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون، سوره انبياء، آيه 64. [23] قالوا حرّقوه و انصروا آلهتكم إن كنتم فاعلين، سوره انبياء، آيه 68. [24] إنّ اللَّه لا يغفر أن يُشْرَك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يُشْرك باللَّه فقد إفتري اثماً عظيما، سوره نساءة، آيه 48. إنّ اللَّه لا يغفر أن يُشْرَك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يُشرك باللَّه فقد ضَلّ ضلالاً بعيدا، سوره نساء، آيه 116. ... يا بُنَيَّ لا تشرك باللَّه إنّ الشرك لَظلمٌ عظيم، سوره لقمان، آيه 13. [25] فَأْتِيَاهُ فَقُولا إنَّا رَسُولا رَبِكَ فَأرْسِلْ مَعَنا بَنيإسْرائيلَ وَ لا تُعَذّ ِبهْمُ قَدْ جِئْناكَ بِايَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلي مَنْ اتَّبَعَ الْهُدي. سوره طه، آيه 47. [26] ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، انتشارات دانشگاه تهران، ص238. [27] البته حضرت كساني را از اين احكام مستثنا فرمود كه آنها به دليل قتلها و خيانتهايي كه انجام داده بودند از قبل مستحق مجازات بودند. اما اين استثنا شدن ارتباطي با عقيده آنها نداشت. [28] ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، صص564 - 560. [29] ابنهشام، السيرة النبويه، دار العلم بيروت، بيتا، ج2، صص255 - 252 و نيز ر.ك. ابناثير، الكامل في التاريخ، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1408ه.ق، ج1، صص524 - 523. [30] ـ محمد ممدوح العربي، دولة الرسول في المدينه، الهيأة المصرية العامة للكتاب، قاهره، 1988، ص24. [31] ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص569. [32] ابراهيم آيتي، همان، ص570. [33] ابراهيم آيتي، همان، صص550 - 548. [35] در باره گفتار مستشرقان، راجع به زندگي پيامبر (ص) و جهتگيريهاي قرآن، ر.ك. محمد فتحاللَّه الزيادي، مقاله الجهاد في حياة الرسول، از كتاب ندوة سيرةالنبي، طرابلس، چاپ اول، 1986م، صص 29 - 28. بخش عمدهاي از مطالب مربوط به تاريخ اسلام استفاده شده از مأخذ زير است: براي مطالعه گستردهتر در اين باب نيز مراجعه به اين متن پيشنهاد ميشود؛ |
مِثْلُهُ كَذلكَ يَضرِبُ اللَّهُ الحقَّ وَ الباطل فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيمْكَثُ فِي الارض ِكَذلك يَضْرِبُ اللَّهُ الاَمْثال. سوره رعد، آيه 17. [42] مرتضي مطهري، علل گرايش به ماديگري، انتشارات صدرا، قم، چاپ شانزدهم، بهار 1374، ص72. [43] و نُنَزِّلُ مِنَ القرآنِما هو شِفاءٌ و رَحمةٌ لِلمؤمنين وَ لا يَزيدُ الظّالمينَ الّا خَساراً. سوره اسراء، آيه 82. [44] هُو الذّي أنزَلَ عَليكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتابِوَ اُخَرُ مُتَشابِهات فَأمَّا الذّينَ في قُلُوبِهم زَيغٌ فَيتَّبِعُونَ ما تَشابهَ مِنه ابْتِغاءَ الفِتْنَةِو ابْتِغاءَ تأويله. سوره آلعمران، آيه 7. [45] و قُلِالحقُّ مِن رَبِّ كُم فَمَنْ شاءَ فلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر. سوره كهف، آيه 29. [46] سوره بروج، آيه 20. [47] قال الصادق عليهالسلام: ثلاث خلال يقول كل انسان انه علي صواب منها: دينه الذي يعتقده و هواه الذي يستعلي عليه و تدبيره في اموره. ابومحمد الحسن ابنعلي ابنالحسين الشعبه الحرّاني، تحفالعقول عن آلالرسول، مؤسسه النشر الاسلامي، قم، 1363ش، ص321. [48] سوره روم، آيه 32. [49] غرر الحكم. [50] ابيجعفر محمد بنعلي بنالحسين بنبابويه قمي (صدوق)، التوحيد، من منشورات جامعه المدرسين، بيتا، ص253. [51] وَ لا تَسُبُّوا الذّينَ يَدْعُونَ مِنْ دوُن ِاللَّه ِيَسُبُّو اللَّهَ عَدْواً بِغير ِعِلمٍ كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلّ ِاُمَّةٍ عَمَلَهُم ثُمَّ اِلي رَبِّهِم مَرج ِعُهُم فَيُنَبّ ِئُهُم بِما كانوا يَعملون. سوره انعام، آيه 108. [52] سيدمحمدحسين طباطبايي، تفسير الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، بنياد علمي فرهنگي علامه طباطبايي، 1364، ج7، ص418. [53] نهجالبلاغه، نامه 16. [54] محمد ابنالحسن الحر العاملي، وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، المطبعة الاسلامية، تهران، چاپ ششم، 1403ه.ق، ج12، ص73. [55] از جمله ر.ك وسائل الشيعه، سابق، ج18، ص553، باب حكم الغلاة و القدريه (باب 6 از ابواب حد المرتد). و نيز ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، دار احياء الكتب العربيه، بيروت، 1385ه.ق، ج5، ص5، تحت عنوان ذكر الخبر عن ظهور الغلاة. |
بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1378. [58] از "مشروعيت" معناي مصطلح و رايج در علوم سياسي، يعني "توجيه داشتن" مورد نظر است. [59] مرتضي مطهري، جاذبه و دافعه، انتشارات صدرا، قم، چاپ بيست و هشتم، اسفند 1377، ص129. و نيز ر.ك. نهجالبلاغه خطبههاي 35، 40، 58، 59، 121، 122، 125، 127 و 1770. [60] نهجالبلاغه، نامه 16. [61] الحر العاملي، وسائل الشيعه، سابق، ح11، ص62، حديث 20032. [62] نهجالبلاغه، خطبه 206. [63] نهجالبلاغه، نامه 53. [64] از جمله ر.ك. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، مؤسسه النشر و الطبع لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي، 1368ه(77).ش، ج33، ص411. علي(ع) هنگامي كه گروهي را براي سركوب شورش خريت و بنيناجيه ميفرستد به فرمانده اين گروه ميگويد: يا معقل ابنقيس! إتق اللَّه ما استطعت فإنها وصية اللَّه للمؤمنين، لا تبغ علي اهل القبلة و لا تظلم اهل الذمة و لا تتكبّر فإنّ اللَّه لا يحب المتكبرين. [65] همان، ج41، ص513. [66] الحر العاملي، وسايل الشيعه، سابق، ج11، ص49. [67] بحارالانوار، همان، ج41، ص56. [68] نهجالبلاغه، خطبه 27. [69] نهجالبلاغه، نامه 19. [70] ابنهلال ثقفي الغارات، عبدالمحمد آيتي، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 1371، ص84. |