بيعتهايي كه در زمان خلفا شد، متفاوت بود، بيعتي بود خودجوش و فراگير. براستي گزارش اين صحنه پرهيجان، به معناي به رسميت شناختن بيعت در مشروعيت امامت و رهبري حضرت است؟ هرگز، حداكثر گوياي رضايت و خردسندي مولي از اين عمل است. آيا رضايت حضرت را ميتوان مبناي مشروعيت در تصدي حكومت گرفت؟ پس استناد به بيعت، آن هم با دشمنان آتشافروز، توجيهي جز محكوميت آنها، با همان زبان و فرهنگي كه دشمنان از آن سخن گفته و دم ميزنند ندارد. اين روشي است كاملاً عقلايي كه در مواجهه بإ؛هه خصم به كار گرفته ميشود. [36] از سوي ديگر به نظر ميرسد كه كلمات حضرت، اشاره به نوعي حكومت قانونمندي علوي باشد كه تحمل آن براي مردم آن زمان مشكل بود، زيرا مردم با قانونشكني و بيعدالتي حاكمان قبل عادت كرده بودند. در جامعهاي كه بيعدالتي و قانونگريزي حاكميت دارد، همكار و وزير بودن علي بهتر از اين است كه حكومت علوي تشكيل دهد كه تحمل آن براي مردم مشكل باشد؛ از اينرو حضرت ميفرمايد: "در صدد تشكيل حكومت ضابطهمندي است كه بر گفتار و منش خود اداره خواهد بود." علت ديگري كه براي ضرورت بيعت ميتوان بدان اشاره نمود، مسأله "قاعده الزام" است. آنچه از حضرت علي(ع) در نهجالبلاغه يا غير آن در باره احتجاج به بيعت نقل شده است از اين قاعده است. [37] توضيح اينكه به وسيله بيعت، مؤمنين با رهبر الهي پيمان ميبندند كه در مسير الهي از فرمانهاي رهبرشان تبعيت كنند، حال اگر بيعتكنندگان پيمان شكستند خود بايد در پيشگاه خداوند، جوابگوي نتايج عمل خويش باشند و تقصيري براي رهبر نيست. پس بيعت ميتواند به منزله اتمام حجت ِالهي از سوي رهبر به خلق باشد. در فقه ما "قاعده الزام" گوياي همين مضمون است. [38] اين قاعده ميگويد كه با مخالف، به چيزي كه خود را ملزم به آن ميداند، روبهرو شويد. امام در برابر پيمانشكنان، آنان را ملزم به پيماني ميكند كه خود به آن تن دادند كه همان بيعت با حضرت است و نيز در برابر معاويه كه حكومت خلفاي ثلاث را پذيرفته، حضرت با همان فرهنگ، با او سخن ميگويد و اظهار ميدارد كه "همان كساني كه با آنان بيعت كردند، با من هم بيعت كردند، پس مخالفت چرا؟" پس طبق قاعده الزام، رهبر الهي همچون الهي علي (ع) براي خلع سلاح مخالفين خود به بيعت استناد ميورزند و براي اثبات حقانيت خويش به بيعت و اجماع امت، تمسك ميجستند. حضرت با ذكر اينكه خلافتش به بيعت مردم متكي است، آنها و |
خود است و اين امر با نظريه "دين حداقل" - كه امام به شدت با آن مخالف است - سازگار است كه سرپرستي اجتماعي را حوزه ماوراي تصرف دين ميداند و حاكم اجتماعي را در حد يك وكيل قلمداد ميكند كه اگر پسند و رأي مردم در كم و كيف تصميمات به گونهاي ديگر تعلق گيرد بر وكيل (حاكم اجتماعي) فرض است آنچنان حكم كند كه رأي اكثريت يا تمامي مردم خواهان آن است. لذا در اين حال، مشروعيت ِقدرت، عملاً به رأي مردم باز ميگردد، طبعاً وكيل مردم اگر خود نيز بخواهد نميتواند دين و احكام الهي را در جامعه جريان دهد زماني كه رأي عمومي به جريان احكام غير الهي در جامعه تعلق گيرد. البته در اين مجال نميتوان به بحث "ساختار قدرت" و كار و ساز جريان اين ساختار در جامعه پرداخت كه آيا ميتوان شيوههاي دموكراتيك را كه از فلسفه اومانيزيم (انسانگرا) نشأت گرفته و با ساختار جامعه مدني در غرب تناسب دارد در يك جامعه اسلامي نيز پياده كرد؟ پي نوشت ها: البته تقسيمبندي فوق به لحاظ نظري فايدهمند به نظر ميرسد ولي توجه به اين نكته هم لازم است كه اين دو حوزه مفهومي و مصداقي در عمل قابل تفكيك نيستند زيرا مقبوليت و كارآمدي و يا عدم كارآمدي هر نظام به خود مشروعيت سرايت ميكند. [4] اقتصاد و جامعه، ماكس وبر، عباس منوچهري و ديگران، ص44. [5] نوسازي و دگرگونسازي سياسي، سيدحسن سيفزاده، ص161. [6] مشروعيت مدني و مشروعيت فوق مدني، مجموعه مقالات، مصطفي مصلحزاده، ص73. [7] مباني سياست، عبدالحميد ابوالحمد، ج1، صص261 - 264. اين مشروعيت معروف به مشروعيت عقلاني Rational Legitimacy رايجترين شكل مشروعيت مدني است. |
عنوان منبع ذاتي و وحيد مشروعيت مبتني بر مقدمات ذيل است: الف - قلمرو دين شامل تمام عرصههاي فردي و اجتماعي است (معيشت و سعادت) ب - ارائه طريق و تعيين ارزشهاي ثابت و عام و چهارچوبههاي كلي سعادت انسان در دنيا ج - مراد از پرداختن به مسأله مشروعيت هم شامل احكام تأسيسي و هم احكام امضايي ميگردد. زيرا مشروعيت امروزه از مسايلي است كه بناء عقلاء در آن نقش اساسي ايفا ميكند. [9] كتاب البيع، امام خميني، ج2، ص459 - 520؛ ولايت فقيه، همين قلم؛ عوائدالايام، ملا احمد نراقي، چاپ سنگي، ص185 - 206. [10] ر.ك: مجله حكومت اسلامي، ش6، سال دوم، زمستان 1376، انتصاب يا انتخاب، صص105 - 106. [11] از مهمترين قائلين اين مبنا ميتوان به محقق نائيني و آيةاللَّه منتظري اشاره كرد. ر.ك: تنبيهالامه و تنزيهالمله در اساس و اصول مشروطيت يا حكومت از نظر اسلام، علامه شيخ محمدحسين غروي نائيني. - دراسات في ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلاميه، حسينعلي منتظري نجفآبادي، ج اول. [12] مجله حكومت اسلامي، ش17، ص114 - 115. [13] نهجالبلاغه، فيضالاسلام، ص271، خطبه 92. [14] ر.ك: پيشينه و دلايل ولايت فقيه، ص496، كنگره امام خميني و انديشه حكومت اسلامي، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، زمستان 1378. افرادي نظير صاحب كتاب "دراسات في ولاية الفقيه" هم به اين نقطه ضعف توجه داشته و پيداست كه ايشان ازضعف سند بلكه فساد سند كثيري ازعباراتي نظيراين عبارت كه به آن تمسك كرده اطلاع داشته ودرجنب استناد خود آورده است كه "بدان كه غرض، استدلال به تك تك اين اخبار پراكنده نيست تا به سند يا دلالتشان مناقشه وارد شود، بلكه مقصود اين است كه از خلال اين اخباري كه انسان به صدور بعضي از آنها اطمينان دارد استفاده ميشود كه انتخاب امامت و ولايت به وسيله مردم نيز راهي است عقلاني براي تعيين امام و رهبر، و شارع اين امر عقلايي را امضاء كرده است ...". (دراسات، ج1، ص511) [15] ر.ك: الكامل، ابناثير، ج3، ص193 به نقل از دراسات في ولاية الفقيه، ج1، ص505. [16] مجله حكومت اسلامي، ش17، ص117 - 118. [17] نهجالبلاغه، فيض الاسلام، خطبه 2؛ و نيز ر.ك الكامل، ابناثير، ج3، ص193. [18] همان، خطبه شقشقيه. [19] همان، خطبه 167. [20] همان، خطبه شقشقيه. [21] ر.ك: تفسير الميزان سيد محمدحسين طباطبايي، ج6، ص53؛ و نيز مجمعالبيان، فضل طبرسي، ج2، ص223. [22] ر.ك: الغدير، علامه اميني، ج1، ص195 - 196. [23] همان، ص197. [24] نهجالبلاغه، فيض الاسلام، ص840، نامه 6؛ و نيز ر.ك، ص558، خطبه 172. [25] مجله حكومت اسلامي، ش17، ص118 - 119. [26] تفسير الميزان، ج4، ص17. [27] براي توضيح بيشتر ر.ك. تنبيه الامه و تنزيه الملّه، محقق نائيني، ص52، 56 و 80. [28] نهجالبلاغه، فيض الاسلام، ص722، خطبه 220. [29] مجله حكومت اسلامي، ش17، ص121 - 122. [30] دموكراسي در نظام ولايت فقيه، دكتر مصطفي كواكبيان، سازمان تبليغات اسلامي، 1370، ص81. [31] ر.ك: مقدمه ابنخلدون، ج1، ص147. |
امام موسي كاظم (ع) است كه فرمود: "الزموهم بما الزموا به انفسهم" آنان را ملزم سازيد، به چيزي كه خود را به آن ملزم ساختهاند. [39] براي اطلاع بيشتر ر.ك: مجله حكومت اسلامي، ش5، پاييز 1376، بيعت و نقش آن در حكومت اسلامي، محمدفاكر ميبدي. [40] براي بررسي تعدادي از بيعتهاي حضرت در مواقع مختلف ر.ك: نهجالبلاغه، صبحي صالح؛ نامه 6؛ نامه 54؛ خطبه 8؛ و نيز ر.ك: الارشاد شيخ مفيد، ج1، ص237. [41] دراسات في ولاية الفقيه، حسينعلي منتظري، ج1، ص523. [42] انوار الفقاهه، بيع، ج1، ص526. [43] معالم الحكومة الاسلاميه، ص262. [44] انوار الفقاهه، بيع، ج1، ص516. |