است: «الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب»[2]. همان طورى كه اسراء و عروج بر اساس عبوديت است، نزول و فرود كتاب الهى هم بر مبناى عبوديت است. اگر انسان بخواهد اسراء يا معراج داشته باشد، و قلبش مهبط وحى شود، بايد از سكوى عبوديت پرواز كند. هم «سبحان الذى اسرى بعده»[3] بر اساس عبوديت است، هم «فاوحى الى عبده ما اوحى»[4] و هم «الحمدلله الذى نزل على عبده الكتاب»[5] و اين اختصاصى به علوم شريعت و علوم ظاهر ندارد بلكه كسانى كه علوم ولايى دارند و بر اساس باطن حكم مىكنند و خضر راه هستند، هم بر اساس عبوديت به اين جا رسيدهاند. خداوند متعالى وقتى كه جريان خضر را ذكر مىكند، مىفرمايد: «فوجد عبدا من عبادنا»[6] و قبلا هم موساى كليم مأمور شد كه از بندهاى از بندگان خاص خدا استفاده كند كه از علم لدنى طرفى بسته است. پس اگر خضر راه است، يا اگر پيغمبر اسلام است، به خاطر عبوديت به اين جا رسيده است. عبوديت و عنايت الهىنكته بعدى آن است كه براى رسيدن به مقام نبوت، رسالت، خلافت، امامت و امثال آن،عبوديت، شرط لازم است نه شرط كافى؛ لطف و عنايت الهى و علم خدا به عواقب امور هم نقش موثرى دارد. لذا اين چنين نيست كه اگر كسى بنده كامل شد، پيغمبر يا امام شود، البته ولى خدا مىشود، اما رسول و نبى نه، چون «الله اعلم حيث يجعل رسالته»[7] گذشته از اين كه خود شخص هم لازم است كمال عبوديت را داشته باشد. گاهى خداوند علم و معنويت و حتى كرامت به بعضى مىدهد اما آن ها نه از آن علم استفاده صحيح مىبرند نه از اين كرامت، بلكه آن را بى جا صرف مىكنند. نظير «واتل عليهم نباء الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها»[8]. لذا ذات اقدس اله پست هاى كليدى نظير نبوت، رسالت، خلافت، امامت و امثال آن را به افراد خاصى عطا مىكند اما كرامتها و بعضى از كشف و شهودها و علمهاى معنوى، را ممكن است به عنوان يك امتحان به افراد ديگر هم مرحمت كند و چون كمال انسانى در عبوديت است و استحقاق عبوديت هم منحصر در ذات اقدس اله است «و قضى ربك ان لا تعبدوا الا اياه».[9] احدى معبود نيست و كسى حق ندارد جز خدا را بپرستد. |
قرآن كريم در عين حال كه قدرت، قوت، عزت، رزق و برخى امور ديگر را به غير خدا اسناد مىدهد، در نهايت همه را جمع بندى مىكند و مىفرمايد اين ها منحصرا از آن خداست . درباره عزت فرمود: «ولله العزه و لرسوله و للمومنين»[11]. لكن در سوره ديگر فرمود: «العزه لله جميعا»[12] تمام عزت ها مال خداست. درباره «قوت» هم فرمود: «يا يحيى خذ الكتاب بقوه»[13]. به بنى اسرائيل فرمود: «خذوا ما اتيناكم بقوه»[14] به مجاهدان اسلام فرمود: «و اعدولهم مااستطعتم من قوه»[15] و...سپس مىفرمايد: «ان القوه لله جميعا»[16]. درباره «رزق» هم خدا به عنوان «خير الرازقين»معرفى شده است، پس معلوم مىشود كه رازقين ديگرى هم هستند كه خدا خير الرازقين است. لكن در جاى ديگر مىفرمايد: «ان الله هو الرزاق ذوالقوه المتين»[17] اين «هو» كه ضمير فصل است با الف و لام مفيد حصر است ؛يعنى تنها رازق خداست. در خصوص «شفاعت»، در قرآن كريم، شافعينى را اثبات كرده است «فما تنفعهم شفاعه الشافعين»[18]. معلوم مىشود كه خيلى ها شافعاند، اما در آيات ديگر فرمود تا خدا اذن ندهد كسى حق شفاعت ندارد، يعنى شفاعت حقيقى به دست خداست. در مورد «ولايت» هم همين طور است، در سوره مباركه مائده فرمود: «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزكاه و هم راكعون»[19] در اين آيه، ولايت براى پيغمبر و نيز براى اهل بيت به تتمه روايت ثابت شده است. از اين روشن تر در سوره مباركه احزاب فرمود: «النبى اولى بالمومنين من انفسهم و اموالهم»[20]. وجود مبارك پيغمبر اسلام ولايتش به جان و مال افراد از خود آن ها بالاتر است. لذا در سوره احزاب فرمود: «ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره»[21] وقتى خدا و پيغمبر درباره امرى حكم كردند، احدى حق اختيار و انتخاب ندارد. در عين حال كه «انما وليكم الله» و «النبى اولى بالمومنين» و «ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم» آمده؛ اما در نهايت، در سوره «حم» ولايت را منحصرا براى ذات اقدس اله مىداند. |
مىباشد روشن مىشود. ديگر هيچ محذورى ندارد، هيچ كسى محجور نخواهد بود، مردم را كه نمىتوان فريب داد و گفت شما محجوريد. مردم مىفهمند و سوال مىكنند كه اين ولايت فقيه از باب ولايت بر محجور و سفيه و صبى و ديوانه است يا ولايت شخصيت حقوقى بر انسانهاى آزاد و احرار. ولايت تكوينى و تشريعىولايت گاهى در نظام تكوين است كه يكى ولى تكوينى است و ديگرى مولى عليه تكوينى،مثل اين كه ذات اقدس اله، ولى آدم و عالم است، يا نفس انسانى نسبت به قواى درونى خود ولايت دارد و به هر گونه استخدام، استعمال و كاربردى نسبت به قواى وهمى و خيالى و نيز بر اعضا و جوارح سالم خود ولايت دارد، همين كه دستور ديدن يا شنيدن داد چشم و گوش اطاعت مىكند، اگر عضو، فلج و ناقص نباشد، مولى عليه، نفس است .اين نوع ولايت، بازگشتش به علت و معلول است. هر علتى، ولى معلول است، هر معلولى مولى عليه علت است. عليت علت يا بنحو حقيقت است يا به نحو مظهريت علت حقيقى، اگر عليت چيزى حقيقى بود، ولايت آن نيز حقيقى خواهد بود، و يا اگر حقيقى نبود بلكه به نحو مظهر علت حقيقى بود، ولايت آن نيز مظهر ولايت حقيقى مىباشد. نوع ديگر ولايت، ولايت تشريعى و قانون گذارى است؛ يعنى برابر قانون كسى ولى ديگرى است. كه بخشى از آن به مسائل فقهى و بعضى به مسائل اخلاقى و قسمتى به مسائل كلامى بر مىگردد. در ولايت تكوينى، تخلف ممكن نيست، مثلا نفس اگر اراده كرده است كه صورتى را در ذهن ترسيم كند، اراده كردن همان و ترسيم كردن همان. نفس، مظهر خدايى است كه «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون»[29]. اگر كسى مثلا اراده كند كه حرم مطهر امام هشتم(ع) را در ذهن بياورد، همين كه اراده كرد صورت ذهنى آن بارگاه به ذهنش مىآيد. اين چنين نيست كه كسى اراده كند و دستگاه درونى او سالم باشد و اطاعت نكند. يا اراده كند جايى را بنگرد و ننگرد، اگر عضو فلج نباشد مولى عليه نفس است و نفس، |
از آن جهت كه حاكم است، حكم ولايى دارد عمل به آن حكم واجب و نقض آن حرام است حتى بر خودش. على(ع) از آن جهت كه على بن ابى طالب است، مولى عليه است و از آن جهت كه در غدير و امثال غدير به جاى «اولى بانفسكم» نشسته است، اميرالمومنين و ولى است. پس اين ولايت به معناى والى و سرپرست بودن است. جايگاه ولايت در مباحث كلامىدرباره ولايت از دو جنبه مىتوان بحث كرد: فقهى و كلامى. بحث فقهى اين است كهاگر چنين قانونى بود، عمل به اين قانون واجب است، اين را فقيه در كتاب فقه مطرح مىكند كه آيا بر ما اطاعت و عصيان واجب است يا نه؟ آيا افراد معينى در نظام اسلامى حق دارند و براى آن ها جايز است كه زمام امور را به دست بگيرند يا نه؟ اين دو مسئله فقهى است؛ يعنى آنچه كه درباره والى مطرح است از آن جهت كه مكلف است و مسئلهاى كه موضوعش فعل مكلف باشد فقهى است.آيا مردم از آن جهت كه بالغ، عاقل، حكيم، فرزانه و مكلفند بر آن ها اطاعت والى واجب است يا نه؟ هرگونه پاسخ مثبت و منفى به اين سوال، يك پاسخ فقهى است. اما بحث كلامى درباره ولايت فقيه اين است كه آيا ذات اقدس اله براى زمان غيبت دستورى داده است يا نه؟ كه موضوع چنين مسئلهاى، فعل الله و لازمه آن، فعل مكلف است، اگر خداوند دستور داده باشد هم بر والى پذيرش اين سمت لازم است و هم بر مردم، چون كه حضرت اميرالمومنين فرمود: اگر اين بيعت كنندگان و ياران نبودند، حجت بر من تمام نبود و...نمىپذيرفتم «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر»[33] چه اين كه اگر ما يك مسئله فقهى را طرح كرديم، لازمه آن پى بردن به يك مسئله كلامى است؛ يعنى اگر ما در فقه ثابت كرديم كه بر مردم پذيرش ولى فقيه واجب است، يا ثابت كرديم كه چنين حقى يا چنين وظيفه اى يا چنين تكليفى را فقيه جامع الشرايط دارد، گرچه مسئلهاى فقهى است، لازمه اش آن است كه خدا چنين دستور داده باشد، يعنى يك مسئله كلامى ضمنا در كار هست، چون تا خدا دستور نداده باشد، فقيه وظيفه پيدا نمىكند، مردم هم |
امت حرام است و بر آنها حرام نيست؟ آن ها همچون يكى از مكلفيناند، غرض آنكه ولايت در موارد ياد شده يك مطلب تشريعى و به معناى سرپرستى جامعه خردمند انسانى است و در قبال ولايت تشريعى، معصومين: داراى ولايت تكوينىاند مانند آنچه مرحوم كلينى(ره) نقل مىكند كه: حضرت امام حسن مجتبى(ع) از مكه پياده به مدينه مىرفتند، زير درخت خرماى خشكى بار انداز كردند، كسى كه در خدمت آن حضرت بود عرض كرد: اگر شما دعا مىكرديد و اين درخت، ميوه مىداد و ما استفاده مىكرديم، خوب بود .آن حضرت دعا كرد و درخت سبز شد و ميوه داد، ساربانى كه كنار ايستاده بود، گفت: پسر پيغمبر سحر كرد. حضرت امام حسن، فرمود: سحر نيست بلكه دعاى مستجاب پسر پيغمبر است.[40] اين كرامت و ظهور ولايت تكوينى در همان وقتى بود كه بر امام حسن(ع) صلح را تحميل و حكومت را از او غصب كردند. نقش مجلس خبرگان در مسئله ولايتاما جايگاه مجلس خبرگان كجاست؟ مجلس خبرگان برابر قانون اساسى فقيه جامعشرايطى كه در قانون مزبور ذكر شد را مشخص و به مردم معرفى مىكند و مردم او را تولى دارند نه توكيل. در هنگام تدوين قانون اساسى اول آمده برخى پيشنهاد داده بودند: «مردم انتخاب مىكنند» ولى در همان جا، بدين صورت اصلاح شد كه: «مردم مىپذيرند» همان وقت در مجلس خبرگان سوال كردند كه فرق انتخاب مىكنند و مىپذيرند چيست؟ گفتيم يكى توكيل است و ديگرى تولى. مردم ولاى فقيه را يعنى ولاى فقه و عدل را مىپذيرند نه اينكه او را وكيل خود كرده و انتخاب نمايند. اگر شخص در اسلام، ولى جامعه است، بايد مزايايى داشته باشد، كه در حقيقت آن مزاياى علمى و عملى كه به حكمت نظرى و عملى او بر مىگردد، ولايت دارد و شخص والى و رهبر با مردم در برابر قانون مساوى است». در حقيقت، فقه و عدالت او حكومت مىكند. اما اين كه زيد ولى است يا عمر، آن ديگر مسئله علمى نيست، بلكه يك مسئله موضوع شناسى و مربوط به خبرگان است. ممكن است كسى بگويد زيد جامعه الشرايط |
پس ولايت به معناى سرپرستى چه در نظام تكوينى و نظام تشريع اولا و بالذات مال خداست كه فرمود: «والله هو الولى» در سوره مباركه رعد هم فرمود: «و ما لهم من دونه من وال»[43] والى و سرپرست تكوينى بودن مخصوص ذات اقدس اله است، فرمود اگر خطرى و عذابى بيايد، هيچ كسى توان آن را ندارد كه خطر زدايى و عذاب زدايى كند مگر خدا. چون والى تكوينى حقيقتا خداست «والله هو الولى»[44].اين حصر ولاى مطلق در ذات اقدس اله است، تكوينا و تشريعا: «ان الحكم الالله»[45] ثانيا و بالعرض دال انبيا و اوليا و ائمه، سپس فقهاى عادل كه مظهر چنين ولايتى هستند. پس اگر كسى بگويد ما اصلا ولايت به معناى سرپرستى نداريم، سخن نادرستى است و اگر بگويد ولايت به معناى قيم محجورين بودن در خصوص جامعه نيست، البته سخن حقى است، چون قائلان به ولايت فقيه نمىگويند در قانون اساسى، ولايت كتاب حجر يا ولايت شستشوى اموات يا ولايت قصاص و حدود و ديات را براى فقيه نسبت به امت اسلامى تدوين شد، زيرا هيچ كدام از آنها مربوط به سرپرستى جامعه نيست. بلكه «انما وليكم الله و رسوله» به معناى ولايت و سرپرستى جامعه است، و ولايت فقيه مظهر چنان ولايتى است كه جامعه اسلامى را بر موازين احكام و حكم و مصالح عقلى و نقلى اداره مىنمايد . نقش مردم در انتخاب ولى فقيهگاهى گفته ميشود كه ولايت فقيه جزء معماهاى لاينحل جمهورى اسلامى است كه ازوجودش عدم آن لازم مىآيد؛ يعنى اگر ولايت فقيه هست ولايت فقيه نيست، اگر ولايت فقيه نيست ولايت فقيه هست، چون در جمهورى اسلامى، مردم با واسطه يا بى واسطه، كسى را به عنوان رهبر انتخاب كرده اند، بنابراين اگر مردم حق راءى دارند، پس محجور نيستند، و ولى نمىخواهند و اگر فقيه ولى مردم است، پس مردم حق راءى ندارند. اين است كه جمع بين ولايت فقيه با پذيرش و راءى مردم، معماى لاينحلى است كه هيچ كس تاكنون به آن پى نبرده است، زيرا مردم راءى دادهاند كه بى راءى باشند. اين اشكال از آن جا نشاءت مىگيرد كه آنان ولايت را در همان ولايت كتاب حجر، |
منحصر كردهاند اما وقتى كه ولايت به معناى سرپرستى فرزانگان و خردمندان و اولى الالباب بود نظير آنچه كه در آيه «انما وليكم الله» و جريان غدير و آيه «النبى اولى بالمومنين» است، مشكل مزبور حل مىشود آيا در جريان غدير، ولايت حضرت اميرالمومنين(ع)به عنوان قيم محجورين بود يا به عنوان سرپرست اولى الالباب؟ والى كه به معناى قيم محجورين نيست بلكه به معناى مسئول امور فرزانگان يك جامعه است، گاهى چنين ولى و حاكمى براى مردم كاملا شناخته شده است و گاهى هم نيست اگر شناخته شده نيست به اهل خبره رجوع مىكنند و از او اطلاع مىگيرند ؛ مثل اين كه وجود مبارك پيغمبر اول از مردم تصديق گرفت و فرمود: آيا آنچه كه بر عهده من بود و بايد به شما ابلاغ ميكردم، آن را ابلاغ كردم يا نه؟ عرض كردند: آرى . فرمود: من «اولى بكم من انفسكم»[46] هستم يا نه؟ گفتند: آرى، فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» و آن ها هم پذيرفتند. حال ما بايد بگوييم اين جريانى است كه از وجودش عدم آن و از عدمش وجود آن لازم مىآيد. اگر ولايت منحصر در معناى قيم مجانين باشد، جمع بين ولايت با راءى مردم، جمع ناسازگارى است، زيرا ولايت ولى از راءى محجورين ثابت مىشود، در حالى كه محجور حق راءى ندارد. خود پيغمبر جمهورى اسلامى و رجوع به آراى مردم را طرح كرد و فرمود: اسلامى بودن نظام بر اساس وحى است و مردمى بودن آن بر اساس پذيرش شماست. فرمود من اكنون چهل سال است كه در ميان شما هستم و امتحان خود را دادهام: «لقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلا تعقلون»[47]. يك عمرى من به شما امتحان دادم مگر شما خردمند نيستيد، اگر خردمنديد منطق مرا كه امين هستم بپذيريد .اين سخن پيامبر(ص) كه فرمود: «لقد لبثت فيكم عمرا» بعد جمهورى بودن نظام اسلام است ؛ يعنى قبول كنيد، از طرف خدا همه كارها تاءمين است، وحى آمده، سمت مرا تعيين كرده، رسالت و نبوت و ولايت و سرپرستى را تأمين كرده فقط پذيرش شما مانده است ؛يعنى اسلام تاءمين است و كمبودى ندارد، اسلام ولايت، رهبرى، نبوت و رسالت را در درون خود دارد و به كمال اين نصاب رسيده است، نيازى ندارد كه شما رهبر انتخاب كنيد، فقط شما بايد بپذيريد و به آن عمل كنيد .بعد فرمود شما استدلال كنيد، اين معجزه من است: «وادعوا شهداءكم من دون الله.» |
مىپذيرند، آيا او را به عنوان وكيل انتخاب مىكنند يا به عنوان ولى در فتوا؟ واقعيت اين است كه دين، فقيه جامعالشرايط را به اين سمت نصب كرده است، چه مردم به او رجوع بكنند چه نكنند، ولى عملى شدن اين سمت، وابسته به پذيرش مردم است. گاهى فقيهى جامعالشرايط و جايز التقليد است اما خود را مطرح نكرده يا مردم به هر دليل او را نشناخته اند، در اين صورت مرجعيت او به فعليت نمىرسد، اما فقيه ديگرى با همان شرايط علمى، مورد اقبال و پذيرش مردم قرار مىگيرد، حال سئوال اين است كه آيا چنين شخصى كه مردم او را به عنوان مرجع تقليد پذيرفتهاند، وكيل مردم است يا نه او، از طرف خدا بدين سمت منصوب شده است منتها مردم چنين لياقت و صلاحيتى را در او يافته و به او مراجعه كردهاند و او به هيچ روى وكيل مردم نيست، چون وكيل تا مردم با انشا عقد وكالت حقى را به او ندهند او هيچ سمتى ندارد. ثبوت وكالت مشروط به انشاى توكيل است از طرف موكلان. ولى ثبوت مرجعيت اين چنين نيست كه مردم و مقلدان سمت مرجعيت را به او بدهند. نمونه ديگر مسئله قضاى فقيه جامع الشرايط در عصر غيبت است كه همه پذيرفتهاند فقيه جامع الشرايط شرعا حق قضا دارد. آيا فقيه جامع الشرايط در سمت قضا وكيل مردم است؟ يا دين اسلام او را به پست قضا نصب كرده است؟ او قاضى است و هيچ سمتى از طرف مردم به او داده نمىشود. مردم اگر به او مراجعه كردند و وى را پذيرفتند، قضاى او به فعليت مىرسد. اين دو نمونه، از سنخ وكالت نيست بلكه گوشهاى از ولايت است؛ يعنى فقيه جامع الشرايط كه مرجع تقليد است، ولى فتوا است نه وكيل مردم. در افتاء بر مردمى كه مقلد او هستند، اطاعتش واجب است و همچنين فقيه جامع الشرايط كه قاضى است، منتها يكى اخبار دارد مثل فقيه كه فتوا مىدهد، ديگرى انشاء مىكند مثل فقيه جامعالشرايط كه بر كرسى قضا تكيه كرده است و حكم ميكند. پس مردم به سمت هايى كه دين به فقهاى جامعالشرايط داده است، مراجعه مىكنند و تشخيص مىدهند و آن را مىپذيرند اگر گاهى فقيه جامعالشرايط شهرت جهانى داشت نظير شيخ انصارى(ره) ديگر نيازى به |
خلاصه آنكه ولايت در قرآن و روايت رويات گاهى به معناى تصدى امور مرده يا كسى كه به منزله مرده است مىباشد و گاهى به معناى تصدى امور جامعه اسلامى، به عنوان نمونه برخى از آيات قرآن كريم كه راجع به دو معناى متفاوت است نقل مىشود اول: آياتى است كه ولايت بر مرده يا به منزله مرده را بازگو مىكند مانند: من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل.[52]... ،لنبيّنّه و اهل ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك اهله[53] ولايت در اين دو آيه همان تصدى امور مرده است،... فان كان الذى عليه الحق سفيها او ضعيفا او لا يستطيع ان يمل هو فليملل وليه بالعدل [54] ...ولايت در اين آيه تصدى بر امور محجورانى است كه به منزله مردهاند، دوم: آياتى است كه ولايت بر جامعه انسانى را در بر دارد مانند: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا[55].النبى اولى بالمومنين من انفسهم[56]. و براى هر كدام از دو قسم مزبور ولايت احكامى است كه اجمالا بيان شده و ولايت فقيه از قسم دوم است، بنابراين هرگز سخن از محجور بودن جامعه اسلامى مطرح نخواهد بود، و هيچكدام از احكام ولايت بر محجوران كه در فقه مطرح است خواه در باب تجهيز اموات ، خواه درباره قصاص، تخفيف، عفو، ديه، ولى دم مقتل، خواه در باب حجر در اين مورد جارى نيست. |
|
پىنوشتها: [1]. اين مقاله تحرير و بازنويسى چهار درس تفسير استاد است. [2]. كهف(18)آيه1. [3]. اسراء(17)آيه1. [4]. نجم(53)آيه10. [5]. كهف(18)آيه1. [6]. همان، آيه65. [7]. انعام(6)آيه124. [8]. اعراف(7)آيه175. [9]. اسراء( 17)آيه23. [10]. انعام(6)آيه 162. [11]. منافقون(63)آيه8. [12]. فاطر(36)آيه10. [13]. مريم(19)آيه12. [14]. بقره(2)آيه63. [15]. انفال(8)آيه60. [16]. بقره(2)آيه165. [17]. ذاريات(51)آيه58. [18]. مدثر(74)آيه48. [19]. مائده(5)آيه55. [20]. احزاب(33)آيه6. [21]. همان، آيه36. [22]. فتح(48)آيه10. [23]. همان. آيه10. [24]. زخرف(43)آيه55. [25]. نساء(4)آيه176. [26]. شورى(42)آيه9. [27]. اسراء(17)آيه23. [28]. هود(11)آيه88.
|
[30]. احزاب(33)آيه6. [31]. مائده(5)آيه55. [32]. نساء(4)آيه59. [33]. نهج البلاغه، خطبه3. [34]. يونس(10)آيه61. [35]. نهج البلاغه، خطبه189. [36]. وسائل الشيعه، ج1، [37]. مائده(5)آيه67. [38]. بقره(2)آيه358. [39]. وسائلالشيعه،ج1، [40]. اصول كافى، ج1، باب مولد الحسن بن على، حديث 4، ص462. [41]. جواهر الكلام، ج21، ص397. [42]. مائده(5)آيه55. [43]. رعد(13)آيه11. [44]. شورى(42)آيه9. [45]. يوسف(12)آيه40. [46]. اصول كافى ،كتاب الحجه. [47]. يونس(10)آيه16. [48]. نازعات( 79)، 24. [49]. قصص(28)،38. [50]. بقره(2)آيه14. [51]. مائده(5)آيه67. [52]. سوره اسراء(17)آيه33. [53]. نمل(27)آيه49. [54]. بقره(2)آيه282. [55]. مائده(5)آيه55. [56]. احزاب(33)آيه6. |