|147|


تاريخچه ايل زنگنه

شيخعلي خان زنگنه وزير شاه سليمان از
ايل زنگنه بود. اين ايل را برخي كرد و
بعضي لر دانسته اند. معين الدين نطنزي،
زنگنه را جزو قلمرو اتابكان لر محسوب
مي كند و زنگنه را جزو طوايفي نام مي برد
كه به حكم اتابكان لر گردن گذارده
بودند
[1]. تذكرة الملوك ايل زنگنه را در
مجموعه اي مركب از ايلات كرد و لر
نام مي برد [2]. شرفنامه بدليسي امراي كرد
ايران را به چهار شعبه مشتمل دانسته كه
زنگنه يكي از آن هاست [3]. بسياري از
نويسندگان معاصر نيز در كرد بودن زنگنه
ترديد نكرده اند [4]. با توجه به قراين و
شواهد موجود، كرد بودن ايل زنگنه قطعي
است.

درباره وجه تسميه زنگنه اقوال گوناگون
است. برخي منابع اين نام را برگرفته از نام


|148|

مكاني مي دانند كه اين ايل در آن جا
مي زيست [5]. برخي نام زنگنه را منبعث از
"زنگه" شخصيت افسانه اي در حماسه ملي
ايران مي دانند [6]. زنگنه ها خود را بازمانده
"زنگه" مي دانند [7]. مردوخ خاستگاه زنگنه را
عراق دانسته و زنگنه عراق را ساكن كركوك
و خانقين، در اطراف كفري و ابراهيم
خانمي و اراضي سوماك مي داند [8]. همه
منابع مربوط متفق القولند كه ايل زنگنه به
منظور ياري پادشاهان صفوي از منطقه
اصلي خود كوچيده و در منطقه جديدي
سكني گزيده است. آن ها شاه اسماعيل
اول را در جنگ هايش ياري داده اند [9].
زمان مهاجرت زنگنه به داخل قلمرو ايران
دقيقاً مشخص نيست. نويسنده اي زمان
مهاجرت زنگنه را پس از حمله مغول
مي داند و به قول او آن ها در اين زمان
مجموعاً سيصدهزار نفر مي شدند كه به
صحراي قراباغ در شمال آذربايجان
كوچيدند و در آن جا حكومتي
تشكيل دادند [10]. اما عمده منابع گواه آن
است كه مهاجرت زنگنه همزمان با تشكيل
دولت صفوي توسط اسماعيل اول
بوده است [11]. هم چنين گفته شده ايل زنگنه

پس از ورود به ايران در كرمانشاه
سكني گزيدند [12]. به هرحال افراد ايل زنگنه
در زمان اسماعيل اول سيادت وي را
پذيرفتند و تحت فرمان وي درآمدند و نزد
وي به مقامات بالا رسيدند [13].

ايل زنگنه در ركاب شاه اسماعيل در
جنگ هاي متعدد وي به ويژه با عثماني ها
شركت كرد. يكي از اين جنگ ها
"چالدران" بود
[14]. در زمان طهماسب اول
نيز چندتن از سرداران كرد زنگنه سليم خان
زنگنه و حيدرخان زنگنه به فرماندهي
اسماعيل ميرزا [15]باعثماني ها جنگيدند [16].
شاه طهماسب براي تقويت مرزهاي شرقي
ايران در مقابل تهاجمات ازبك ها برخي
كردهاي زنگنه را به خراسان منتقل كرد [17].
ايل زنگنه هم چنين در زمان سلطان
محمدشاه در جنگ هاي ايران و عثماني در
قراباغ با عثماني ها نبردكرد [18].

در سال 5-‏7/984-1576 يعني زمان
شاه محمد، افرادي از ايل زنگنه به عنوان
حاكم سنقر و كرمانشاهان منصوب شدند
كه حكومت آن ها بر آن جا تا قرن هفدهم
ميلادي
[19] دوام آورد [20]. در زمان عباس اول
افراد ايل زنگنه در حكومت، سپاه و ...


|149|

داراي موقعيتي بودند يكي از اين افراد
علي بالي زنگنه بود كه شاه عباس او را نزد
الله وردي خان فرستاد تا احكام شاه عباس
را مبني بر فتح بغداد به او برساند [21].

در زمان عباس اول به هنگام عزيمت
وي به منظور سركوبي ملوخان اردلان و
تسخير كردستان علي بالي بيگ زنگنه كه
سابق جلودار مخصوص شاه عباس بود
واسطه ايجاد صلح بين شاه عباس و
ملوخان شد. ملوخان تحت تاثير سخنان

علي بالي بيگ، تسليم شاه عباس شد و
خلعت گرفت. بعدها در زمان
خان احمدخان اردلان پسر ملوخان مجدداً
مأموريت كردستان يافت، چراكه
خان احمدخان به دولت عثماني ملتجي
شده بود و از آن ها كمك دريافت مي كرد تا
به تصرف كردستان دست يازد
[22].
علي بالي بيگ هم چنين مدتي در زمان
عباس اول، امير خراسان بود [23].
علي بالي بيگ به تاريخ 1618م/1028ق
از مقام جلوداري به منصب اميرآخورباشي
ارتقا يافت [24]. تا سال 1047ق در اين مقام
باقي ماند و در اين سال منصب مزبور به
شيخعلي خان پسرش انتقال يافت [25]. اما

پيش تر از وي برادرش شاهرخ سلطان به
اين مقام منصوب شده بود [26]. نويسنده اي
سال انتصاب شاهرخ سلطان را به مقام
اميرآخورباشي 1632م/1044ق دانسته
است [27]. در سال 1047 شيخعلي خان به
جاي وي كه به امارت ايل زنگنه ارتقا يافته و
حاكم سنقر، هرسين، كرمانشاه، بيستون و
كلهر شده بود [28]، به مقام اميرآخورباشي
رسيد. البته، شاهرخ سلطان سال ها پيش
از آن، در سال 1039ق به امارات
"خواف" منصوب گرديده بود [29].

شاهرخ سلطان در نهم جمادي الاولي
1049ق درگذشت و به جايش شيخعلي خان
به امارت زنگنه منصوب گرديد. به جاي
وي نيز برادرش نجفقلي بيگ به مقام
اميرآخورباشي جلو رسيد
[30].

در منابع آمده است كه علي بالي بيگ
يكي از ملاكين بزرگ كرمانشاهان بود؛ اين
كه ملك كرمانشاهان ملك شخصي و
خريداري شده علي بالي بيگ بوده و يا
اين كه از طرف شاهان صفوي به سبيل تيول
به وي واگذار شده بود، مشخص نيست
[31].
البته نويسنده عباسنامه، كرمانشاه را تيول
زنگنه معرفي مي كند [32]. در اين كه


|150|

كه در اين وقت تيولدار ولايت خواف و
باخرز خراسان بود داده شد [38]. از سال
1653م/1064ق به بعد شيخعلي خان،
خان قبيله كلهر و تيولدار سنقر و كرمانشاه
شد [39].

با مطالعه منابع متوجه مي شويم كه
آباداني كرمانشاه عمدتاً توسط
شيخعلي خان صورت گرفت، چراكه در
سال 1004ق كرمانشاه به نام مزرعه اي
معروف بود، اما در نيمه دوم قرن يازدهم
هجري كرمانشاه عمران و آبادي خود را
ازسر گرفت و شيخعلي خان از زمان عباس
دوم در عمارت آن بسيار كوشيد
[40].
شيخعلي خان به سال 1066ق حكومت
سنقر و دينور را نيز در دست داشت [41].
روي هم رفته بايد گفت كه ايل زنگنه در
دوره شاه عباس روز به روز بر اهميت خود
افزود و مناصب نسبتاً والايي به دست آورد
و مسيري را كه از زمان اسماعيل اول در آن
گام نهاده بود با سرعت بيش تر طي كرد و به
مقصد نهايي، كه رسيدن به قدرتمندترين
منصب بعد از منصب شاه باشد،
نزديك شد.

در زمان شاه سليمان و به ويژه پس از


|151|

رسيدن شيخعلي خان به وزارت عظمي،
ايل زنگنه بسيار قدرتمند شد و كارگزاران
بسياري از ولايات (اعم از ممالك و
خاصه) از ايل زنگنه تعيين شدند. چنان كه
در سال 1086ق طايفه زنگنه به معيت
حسينعلي خان زنگنه كه به حكومت بهبهان
و كوه گيلويه منصوب شده بود، به بهبهان
رفتند و پشت كوه را قشلاق و پيش كوه را
ييلاق خود قرار دادند [42].


زندگي نامه شيخعلي خان زنگنه

شرح زندگي شيخعلي خان زنگنه به ويژه
دوره قبل از وزارتش كار مشكلي است،
چراكه، منابع موجود چندان اشاره اي به
اين مطالب ندارند، لذا كوشيده ايم هر
اطلاعي را اگرچه خيلي ناچيز باشد
ارج نهاده و در اين مجموعه بياوريم.
شيخعلي خان زنگنه فرزند علي بالي بيگ
زنگنه از ايل كرد زبان زنگنه بود.
شيخعلي خان در سال 1020ق متولد شد
[43].
در مورد محل تولد و چگونگي تربيت و
سپري شدن طفوليت او اطلاعي در دست
نيست. اولين گزارش در شرح حال وي
پس از تولد، مربوط به تاريخ انتصاب وي

به مقام اميرآخورباشي جلو است.
شيخعلي خان در رمضان 1047ق به جاي
برادرش شاهرخ سلطان كه به مقام امارت
ايل زنگنه ارتقا يافته بود به مقام
اميرآخورباشي جلو رسيد [44]. وي در نهم
جمادي الاولي 1049ق پس از فوت
برادرش شاهرخ سلطان به امارت ايل زنگنه
رسيد [45]. شيخعلي خان در زمان عباس
دوم ظاهراً به سال 1653م/1064ق به
عنوان حاكم كرمانشاه منصوب شد [46].

وي در طي ايامي كه حكومت كرمانشاهان
را در دست داشت، شايستگي هاي خود را
به ظهور رسانيد. او در طي ايام مذكور
دست به عمران و آباداني كرمانشاه گشود
[47].
هم چنين در آن ايام واسطه بين مخالفان
منوچهرخان حاكم لرستان و شاه شد و
عرايض آن ها را به عرض شاه رسانيد [48].

شيخعلي خان هم چنين در سال 1063ق
كه حاكم كرمانشاه بود سلمان خان حاكم
كردستان را كه در اين سال مصمم به
پناه جستن به خاك عثماني بود گرفتاركرد و
او را نزد شاه عباس دوم فرستاد
[49]. كه اين
امر حاكي از وفاداري شيخعلي خان به
خاندان صفوي بود. شيخعلي خان به سال


|152|

1066ق به حكومت سنقر و دينور تعيين
گرديد [50].

او در سال 1666م/1077ق از زنگنه
به اصفهان فراخوانده شد و به عنوان سردار
به منظور جلوگيري از حملات ازبك ها به
نواحي شمال خراسان فرستاده شد
[51]. با
مطالعه منابع مي بينيم كه شيخعلي خان در
امور نظامي فرماندهي برجسته بود و بارها
اين امر را به ثبوت رسانده بود. شاردن از
شيخعلي خان به عنوان فرمانده نظامي
برجسته كه سابقه سي ساله در اين كار
داشته ياد مي كند [52]. حيات سياسي
شيخعلي خان بعد از مرگ عباس دوم و
جلوس صفي دوم نه تنها منقطع نشد بلكه
خود آغاز شكفتگي جرياني بود كه او را به
اوج رساند و منجر به ارتقاي وي به
مقامات بالاي اداري شد. تا جلوس صفي
دوم شيخعلي خان هنوز حكومت كرمانشاه
را در دست داشت و پس از حمله ازبك ها
به ايران مجدداً به جنگ با آن ها
فراخوانده شد و فرماندهي بخشي از
سپاهيان به عهده او محول گشت و به جاي
وي برادرش به حكومت كرمانشاه رسيد [53].

پس از آن كه او صلاحيت خود را در

مسائل نظامي به اثبات رسانيد، در سال
1668م/1079ق بلافاصله پس از استعفاي
"بوداق سلطان" تفنگچي آقاسي به جاي او
منصوب شد و حكومت كرمانشاه نيز به
يكي از پسرانش به نام "سليمان خان"
واگذار گرديد [54].

سرانجام شيخعلي خان به مقام وزارت
انتخاب شد. در مورد سال انتخاب
شيخعلي خان به وزارت، نظريات مختلف
است. شاردن سال مزبور را 1668م/1079ق
مي داند
[55]. هم چنين نويسنده اي ديگر،
سال انتصاب وي را به وزارت 1079ق
عنوان كرده است [56]. اعتمادالسلطنه نيز
سال مزبور را سنه 1079ق/1668م [57] و
عبدالحسين خاتون آبادي اين سال را
1080ق دانسته است [58]. ميرزا محمد
سعيد مشيزي نيز سال انتصاب
شيخعلي خان را به وزارت سال 1080ق
مطرح كرده است [59]. منبع ديگري سال
1669م/1079ق را معرفي مي كند [60].

ميرزاحسن فسايي اين تاريخ را بسيار
بعدتر يعني 1084ق نوشته است
[61]. و
نويسنده تذكره نصرآبادي كه تاريخ نگارش
اثر خود را 108ق [62] ذكر كرده است در


|153|

چندين جا [63]به صراحت وزارت شيخعلي خان
را در زمان نگارش كتاب ياد كرده است.

بحث درباره اين كه دقيقاً كدام يك از
تواريخ فوق صحيح است كاري بس مشكل
است، چراكه، برخي از آثار فوق در زمان
شاه سليمان تاليف يافته است. اما شايد
بتوان صحت يكي از تواريخ مذكور را
محتمل تر دانست. تاريخ منقول در
"وقايع السنين والاعوام" و "تذكره صفويه
كرمان" مي تواند صحت بيش تري
داشته باشد، چراكه منابع مذكور در زمان
شاه سليمان نوشته شده اند و نويسندگان
برخي از آن ها در زمان انتخاب مزبور
حضور داشته اند. اگرچه سياحتنامه شاردن
و مختصرالتواريخ و تذكره نصرآبادي نيز
در زمان شاه سليمان نگاشته شده اند ولي به
واسطه همزمان نبودن حضور شاردن در
ايران با زمان انتصاب شيخعلي خان و نيز
دوربودن نويسنده مختصرالتواريخ از ايران
و عدم تصريح تذكره نصرآبادي به تاريخ
انتخاب مزبور، تواريخ مكتوب در منابع
مذكور چندان صحيح به نظر نمي رسد.

علت انتخاب شيخ علي خان به وزارت
در اوضاع زمانه ايران نهفته است، چرا كه

دوره مورد بحث دوره آشفتگي اوضاع بود
كه ناامني از هر حيث همه جاي مملكت را
فرا گرفته بود. اين ناامني و خرابي اوضاع
به قدري شدت داشت كه منجمين به هنگام
انتصاب شيخعلي خان به وزارت عظمي
دوره وزارت وي را يك سال پيش بيني
كردند [64]. آشفتگي مرزهاي ايران در شرق
به واسطه تهاجمات ازبك ها و ناامني
مرزهاي غربي به واسطه شورش ها و
غارت هاي كردها بيش ترين تاثير را در
انتخاب شيخعلي خان داشت. اگرچه وي
بارها توانايي خود را در منكوب كردن و
دفع حملات ازبكان نشان داده بود و از
طرف ديگر كرد بودن و وفاداري و دينداري
و صداقت وي عواملي بسيار موثر در
فروكش كردن شورش هاي كردها
مي توانست داشته باشد. ظاهراً همان گونه
كه عزل فتحعلي خان داغستاني لزگي از
وزارت عظمي توسط شاه سلطان حسين
منتهي به شورش لزگيها شد [65]، انتصاب
شيخعلي خان كه كرد بود و نيز داراي ايلي
قدرتمند به عنوان پشتوانه بود نيز
مي توانست شورش را در مرزهاي غربي
فرونشانده و يا از شورش آن ها


|154|

پيشگيري نمايد.

اين شورش كردها از زمان عباس دوم
در مرزهاي غربي بحراني جدي ايجاد
كرده بود. شاه عباس مي كوشيد اين بحران
را با گفت و گو و روش صلح آميز
فرونشاند
[66]. اما به نتيجه اي نرسيد. اما
شيخعلي خان توانست امنيت را نه تنها در
غرب بلكه در مرزهاي شرقي نيز
برقرار كند. در اين كه شيخعلي خان به
هنگام انتصابش به وزارت داراي مقام
اميرآخورباشي جلو و يا تفنگچي آقاسي
بود اقوال مختلف است. ميرزاحسن
فسايي و محمدحسن خان اعتمادالسلطنه
شيخعلي را به هنگام انتصابش به وزارت
عظمي صاحب مقام اميرآخورباشي جلو
مي دانند [67]. اما نويسندگان "خلاصه السير"،
"از شيخ صفي تا شاه صفي" و "تذكره
صفويه كرمان" مطالبي نگاشته اند كه از
مطالعه آن ها مي توان فهميد كه
شيخعلي خان به هنگام رسيدنش به مقام
وزارت عظمي نمي توانسته امير آخورباشي
بوده باشد، زيرا اولاً: ميرزا محمدسعيد
مشيزي خود در كتابش تصريح كرده است
كه شيخعلي خان به هنگام رسيدن به مقام

وزارت عظمي داراي مقام تفنگچي آقاسي
بود. ثانياً در منابع پيش تر آمده است:
شيخعلي خان كه در سال 1047 به مقام
اميرآخورباشي جلو رسيده بود [68] در سال
1049ق به امارت ايل زنگنه رسيد و
برادرش نجفقلي بيگ به جايش
اميرآخورباشي جلو شد [69].

بنابراين شيخعلي خان به سال 1080ق
كه به وزارت رسيد نمي توانسته مقام
اميرآخورباشي جلو داشته باشد.
شيخعلي خان پس از رسيدن به وزارت،
تمام كوشش خود را صرف اصلاح و انتظام
امور نمود. اما به علل گوناگون، سرانجام
تقريباً پس از دوسال وزارت از طرف
شاه سليمان معزول و خانه نشين شد
[70].
سال عزل شيخعلي خان 1082ق ذكر
شده است [71]. علت ظاهري عزل وي را از
وزارت، مخالفت وي با شراب خواري
شاه يا حداقل عدم همراهي با شاه در
شراب خواري دانسته اند [72]. در ميان منابع
تنها نويسنده نامعلوم مختصر التواريخ است
كه عزل وي را از وزارت، برعكس اقوال
متداول، در "كثرت افراط و پي تعيش در
لهو و لعب [شيخعلي خان]" نوشته است.


|155|


|156|

كامل العيار بود [80]. قد و قامت شيخعلي خان
فوق العاده متناسب و رشيد و شايان توجه بود
صورت و سيمايش نيز جلوه بسيار خوب و
خوشي داشت؛ قيافه او از حيث برازندگي
عديم النظير به نظر مي رسيد. آرامش مدام
و ملايمت از چشمان روشن و رخسار
ساده اش تجلي مي كرد؛ به طوري كه به
هيچ وجه آثار و علائم اشتغال خاطر كه در
قيافه اغلب وزراي اعظم مشاهده مي شد در
صورت وي ديده نمي شد. در سيمايش
نشانه هاي يك انديشه آرام و آزاد و قادر به
كف نفس كامل و مسلط بر خويشتن
نهان بود به طوري كه اگر كسي قبلاً او را
مي شناخت به هيچ وجه نمي توانست وي
را مصدر مهمات و معضلات يك
امپراتوري عظيم و وسيعي بداند. كساني
كه او را مي شناختند خوارق عاداتي از
زندگي ساده و مختصر وي حكايت
مي كردند. موثقين اظهارداشتند كه باطن و
ظاهر اين شخصيت كاملاً يكي بود و
چنان كه در گفتار و كردار و صورت و
سيماي وي هيچ گونه آثار تكبر و تبختري
مشاهده نمي شد، روح و مغز و قلبش نيز
خالي از هرگونه آلايش بود. مشاهده


|157|

پوشاك و مطالعه اوضاع منزل و بالاخره
ملاحظه سفره وي، اين حقايق را مثبت و
مسلم مي داشت [81].

او به عكس ديگر درباريان داراي
محاسني خاكستري رنگ و تقريباً بلند بود و
به هيچ وجه طبق رسم روز با خضاب به
رنگ سياه درنميآورد
[82]. شيخعلي خان
مردي ديندار و خداترس و پرهيزكار بود.
وي فقط يك زن داشت و از عيش و
عشرت بيزار بود. او شمي قوي براي
عدالت داشت و رشوه نمي گرفت [83] و از
تجمل طلبي رايج بيزاربود. هنگامي كه بر
اسب مي نشست فقط چندتن معدود ملازم
همراه خود داشت و در آن هنگام جامه اي
ساده ولي زيبا و با سليقه برتن مي كرد [84].
او فساد ناپذير بود، به طوري كه زيربار
هيچ گونه توصيه، تحفه، هديه و رشوه اي
نمي رفت [85]. شيخعلي خان در كتيبه اي كه
از خود به جاي گذاشته نوشته است كه دو
قريه از املاك خود را جهت مصارفي نظير
تعمير كاروانسراي بيستون وقف
كرده است [86]. شيخعلي خان به اعتدال و
نظم پاي بند بود. با تنجيم و پيش گويي
آينده از روي كواكب مخالف بود [87]. وي

حتي در هشتادسالگي [88] نيز فردي ارزنده و
سواري خستگي ناپذير بود. بر كار بسيار
خوب تسلط داشت و به لحاظ جسمي و
فكري از عهده آن بر ميآمد [89].

از ويژگي هاي ديگر وي كه همه منابع
مربوطه آن را تصريح نموده اند، خودداري
شديد او از شراب خواري است. وي به
اين جهت عمدتاً با شاه اختلاف داشت. او
فردي مذهبي و ديندار بود و دستورهاي
دين را طابق النعل بالنعل مراعات
مي كرد
[90]. شاه سليمان بارها به اين جهت
شيخعلي خان را مورد توهين و اذيت
قرارداد. اما وي هيچ گاه تسليم خواسته هاي
منافي مذهب او نشد و پيوسته با شجاعت
عجيب با اين تمايل شاه مخالفت كرد.
چنان كه يك بار شاه شديداً به پر و پاي او
پيچيد توضيح آن كه:

شاه كه مست و مخمور بود و آرايش
صورت صدراعظم خويش را مطابق دربار
نمي ديد دستورداد ريش او را مثل ريش
ديگر درباريان كوتاه كنند
[91]. شيخعلي خان
به اين جهت بدون كسب اجازه از شاه،
دربار را ترك گفت [92]. شاه وي را به دربار
احضارنمود و سپس دست خود را به سوي


|158|

وي درازكرد و قول داد كه به جبران و تلافي
توهينات وارد به شخص و مقام وزارت
عظمي بكوشد [93]. با اين حال آزار و اذيت
شاه سليمان نسبت به شيخعلي خان تمامي
نداشت. چراكه، پادشاه به هنگام مستي از
خود بي خود مي شد و آن گاه شروع به
سربه سر گذاشتن و دست انداختن ش
يخعلي خان مي نمود و علت آن هم عدم
همراهي شيخعلي خان با شاه در خوردن
شراب بود. روزي شاه سليمان سخت
مست و مخمور بود جام شراب را به
شيخعلي خان داد و او را دعوت به نوشيدن
كرد، وزير از خوردن شراب امتناع ورزيد
و اعلي حضرت به ساقي دستورداد كه باده
را در بيني وزيراعظم بريزد و اين كار
انجام شد [94]. وزير، نه تنها از خوردن
شراب خودداري كرد و در مقابل فرمان شاه
در اين مورد مقاومت كرد بلكه بعضاً شاه را
نيز نصيحت مي كرد [95]. شاه سليمان از
شراب نخوردن شيخعلي خان به قدري
دلگير و خشمگين بود كه يك بار ضرباتي
نيز حواله وزيراعظم كرده بود. به دستور
شاه چندين بار سروصورت و لباس و
پوشاك وي را با شراب آلوده ساختند و از

اين قبيل بدرفتاري ها در موقع مستي نسبت
به اوبسيار اتفاق افتاد [96].به هرحال مقاومت
شديد وزيراعظم و ايمان قوي وي و نصايح
او سرانجام شاه را ملايم تر ساخت و حتي
او را آن چنان تحت تاثير قرارداد كه
شاه سليمان به قيد سوگند وعده فرمود كه
ديگر مثل سابق مي خوارگي نكند [97].


مذهب شيخعلي خان

شيخعلي خان شيعه اي مومن بود. البته به
گفته كمپفر: "گويا او
[98] پنهاني از طرفداران
اهل سنت باشد." [99] كه اين ادعا
قابل پذيرش نيست. در تاريخ مشاهده
مي شود كه معمولاً شاهان و وزيران از يك
مذهب برخوردار بودند. به طوري كه
خواجه نظام الملك به اهميت
هم مذهب بودن شاه و وزير تاكيد بسيار
كرده است و هم مذهب نبودن اين دو را
عيب بزرگ دانسته است كه ضرر آن متوجه
دستگاه حاكم است [100]. بنابراين گروهي
شيخعلي خان زنگنه را وزيري سني مذهب
دانسته اند كه ظاهراً درست به نظر نميآيد،
زيرا گذشته از دلايل ديگر در رد اين ادعا،
شاه سليمان زيرك و عاقل بود و به عنوان


|159|

يك پادشاه شيعه و از سلسله سادات
نمي توانست وزيري سني اختياركند و در
انظار عامه به وزيري كه داراي مذهب سني
باشد اعتماد كند. از آن جا كه زنگنه
به جامانده در عراق داراي مذهب سنت
بودند، ممكن است برخي چون "كمپفر" به
اين توهم افتاده باشند كه شيخعلي خان نيز
داراي مذهب اهل سنت بوده است. البته
چنان كه گذشت اين قول، نمي تواند
صحت داشته باشد. زيرا اولاً: كمپفر كه
چنين مطلبي آورده است خود با ترديد ابراز
نظر مي نمايد. هم چنين به واژه "پنهاني"
متوسل مي شود كه نشان دهنده شايعه يا
اتهام و جعل است. و مخالفين وزير، اين
سخنان را به كمپفر گفته اند و او نيز
باوركرده و در كتاب خود نوشته است.
ثانياً: افراد ايل زنگنه كه عراق را ترك كردند
و به خدمت شاه اسماعيل شيعه مذهب
درآمدند نمي توانستند از اهل تسنن باشند و
مسلماً وقتي تصميم گرفتند به كمك
شاه اسماعيل بروند مذهب ديرين را
رهاكرده و به مذهب جديد روي آورده
بودند. چنان كه نوشته اند:

"ايل زنگنه و بني اسد در كنار

شاه اسماعيل داراي سابقه و سند مذهبي
مي شوند." [101] اگرچه كمپفر انتساب
شيخعلي خان را به مذهب اهل سنت با
ترديد اظهار داشته است و نيز با آوردن لغت
"پنهاني" عدم صحت اين ادعا را بيش تر
نشان داده است، با اين حال علل
مطرح شدن چنين ادعايي كنجكاوي فرد را
برمي انگيزد. از آن جا كه شيخعلي خان به
واسطه قدرت فزاينده اش مخالفان زيادي
در دربار و حكومت داشت، بعيد نيست كه
اين شايعه از طرف آن ها مطرح شده باشد.
هم چنين ممكن است كمپفر به اين جهت
چنين مطلبي نوشته باشد كه شيخعلي خان
با تقاضاي مكرر سفراي اروپايي مبني بر
اعلان جنگ از سوي ايران به عثماني
سني مذهب مخالفت كرد و كمپفر نيز مانند
ديگران اين مخالفت را حمل بر هم مذهبي
و هم كيشي كرد. غافل از آن كه ايران طبق
قرارداد "زهاب" با دولت عثماني موارد
اختلاف را حل كرده بود و ديگر لزومي به
جنگ هاي پرخرج نمي ديد. گذشته از همه
اين ها چنان كه گذشت بديهي است فردي
چون شاه اسماعيل اول كه مروج شيعه در
ايران و دشمن عثماني هاي سني بود


|160|

نمي توانست در ركاب خود تعداد زيادي
سني مذهب داشته باشد و در زمان
شاه سليمان هم كه علماي شيعه قدرت
عظيم يافته بودند نمي توانستند يك وزير
سني مذهب را تحمل بنمايند.


قدرت و اختيارات شيخعلي خان زنگنه

براي شناخت ميزان اقتدار و اختيار
شيخعلي خان زنگنه بايستي به منابع
مربوطه مراجعه كرد. كمپفر و شاردن براي
تعيين ميزان قدرت وزيراعظم وقت
[102]
ابتدا از لغت اعتمادالدوله و وزيراعظم
آغازمي كنند. كمپفر مي نويسد: "اين هر
دو حاكي از بزرگ ترين منصب دولتي
است." [103] شاردن مي نويسد: "نخستين
شغل كشور، شغل صدراعظمي است كه
وي را اعتمادالدوله مي نامند و كلمه اي
مركب به معناي مايه اطمينان دولت و نيز
عميد و عماد به معناي تكيه گاه و ستون
دولت است..." [104]

قدرت شيخعلي خان بسيار زياد بود و
اين را مي توان كراراً در "تذكره صفويه
كرمان" ديد. بارها اتفاق افتاد كه
شيخعلي خان، حتي پس از صدور حكم


|161|

حكام ايالات و ولايات را تعيين مي كرد و
مقامات عالي رتبه نظامي را هم او انتخاب
مي كرد. هم چنين فرماندهان نظامي كه به
ميدان جنگ مأمور مي شدند همگي با نظر
وي تعيين مي شدند يا لااقل وي وسايلي
برمي انگيخت تا شاه، اين مناصب را به
هركسي كه مي خواهد بدهد [108]. كمپفر
حتي شيخعلي خان را به عنوان دارنده مقام
نيابت سلطنت معرفي مي كند [109]. و
اعمال ساير حقوق خاص پادشاهي را به
دست وي مي داند [110]. تمام بار مملكت بر
گرده شيخعلي خان بود و شاه خود با
فراغت و بدون معرفت به اوضاع عمومي و
كشوري به زندگي خاص خود ادامه
مي داد [111]. كمپفر مي نويسد كه او در
باطن قدرت سلطنتي را اعمال مي كند. و
شاه فقط در ظاهر صاحب و واجد آن
است [112].

شيخعلي خان نماينده يا نايب كل شاه
در كليه امور شاه و كشور بود؛ هيچ دستور
شاه ولو به هر مهري جز با تاييد و مهر وي
معتبر نبود
[113]. سانسون ماليه، تجارت و
روابط خارجه را زير نظر شيخعلي خان
مي داند و او را نايب السلطنه كشور معرفي

مي كند [114]. شيخعلي خان همه امور
مملكت را مستقلاً و به صلاحديد خود
انجام مي داد و در موارد سخت يا كارهايي
كه پاياني ترديدآميز داشت وي آن را با ناظر
و واقعه نويس و با فرماندهان قشون مورد
مشورت قرارمي داد [115]. وي در مواقع
غيرضروري و كم اهميت به شاه رجوع
نمي كرد هم بدان جهت كه خود اختيار
انجام آن ها را از شاه گرفته بود و هم اين كه
شاه را از آسايش محروم نسازد. اما در
مواردي كه اهميت امر حضور وي را براي
طرح مسائل لازم مي دانست مستقيماً به نزد
شاه مي رفت [116].

با توجه به قدرت فراوان شيخعلي خان
طبيعي بود كه دشمنان متعددي داشته باشد
كه بكوشند تا او را از مسند وزارت به زير
كشند. خود پادشاه نيز ممكن بود به واسطه
قدرت زياد او از وي بيمناك شود. قدرت و
اعمال وزيراعظم به طرق مختلف به اطلاع
شاه مي رسيد. وزيراعظم و موقعيتش
همچنين ممكن بود از طرف خواجه سرايان
و زنان حرم مورد تهديد قراربگيرد
[117]. اين
گروه به علل گوناگون ممكن بود با وزير
مخالف باشند. اما در مورد شيخعلي خان


|162|

مورد اخير اصلاً مصداق نداشت كه در
ادامه بدان پرداخته خواهدشد. يك طريق
ديگر به غير از نصب جاسوسان و
كارگزاران ظاهراً زيردست، وزيراعظم
براي كنترل اعمال او، ايجاد نوعي رقابت
و چشم و هم چشمي در بين ديوانيان بود.
شيخعلي خان به واسطه زيركي كه داشت
از وسايل مختلف براي حفظ و تداوم
قدرت خود بهره گرفت. او مراقب بود كه
كسي شاه را بر ضد او تحريك نكند. چه با
توجه به قدرت بسياري كه وزيراعظم در
همه امور داشت اغلب اتفاقات نامطلوبي
را كه در اطراف و اكناف رخ مي داد مي شد
با توسل به تهمت و افترا آن را به حساب
عدم لياقت و بي كفايتي وزيراعظم
گذاشت. هم چنين بسياري از بزرگان و
اعيان كه به دست يا دستور وي مجازات
شده بودند به هيچ قيمت حاضر نمي شدند
كم ترين فرصتي را براي گرفتن انتقام
ازدست بدهند [118].

شيخعلي خان از نزديك شدن هرچيز و
هركس به شاه كه ممكن بود به نحوي
موجب كدورت خاطر او را فراهم آورد
جلوگيري مي كرد. پيك هايي كه حامل

اخبار ناخوشي بودند هرگز اذن دخول به
داخل قصر را نمي يافتند؛ [119]. چراكه
اين گونه اخبار ممكن بود شاه را نسبت به
مديريت او دچار ترديد نمايد. وي
هم چنين مي كوشيد به افرادي كه دشمن او
بودند اجازه ارتقا به مقام بالاتر داده نشود تا
مبادا به اين وسيله به شاه دسترسي
داشته باشد و بتواند از وزير بدگويي
كند [120]. شيخعلي خان هم چنين كوشيد تا
تمام بستگان و دوستان خود را منصب و
مقامي دهد و به اين وسيله اداره بسياري
جاي ها و كارها را توسط معتمدين خود
انجام دهد [121].

بديهي است اين خود يكي ديگر از
راه هاي تلاش براي حفظ و تداوم حيات
سياسي بود. با مطالعه "تذكره صفويه
كرمان" كراراً نفوذ ايل زنگنه و خانواده
شيخعلي خان را در كليه مهمات حياتي
ايالات كرمان شاهديم كه اين البته مي تواند
نمونه اي براي تعميم به ساير ولايات نيز
باشد
[122]. شايد يكي ديگر از راه هاي
افزايش و تداوم قدرت شيخعلي خان
دستورالعمل هاي منجمين به شاه سليمان
بود. همان طوري كه شيخعلي خان نسبت


|163|

به پيشگويي هاي منجمين بي اعتنا بود، در
عوض شاه بدان سخت پاي بند بود؛ پس،
گه گاه منجمين مصلحت را در آن مي ديدند
كه شاه براي مدتي طولاني از دخالت در
امور و ظاهرشدن در انظار عمومي
خودداري كند. چنان كه در يك مورد به
دنبال حادثه اي منجمين به شاه گفتند:
"ناسازگاري كواكب به اين زودي ها
برطرف نخواهدشد پس بايد به شاه
توصيه كرد كه چند ماهي كاملاً از كار كناره
بگيرد... در اين فاصله او نبايد در ملاعام
ظاهرشود و نبايد مهماني بدهد و اصولاً به
هيچ كار مخصوص جالب توجهي نبايد
دست بزند." [123] بديهي است در ايام غيبت
شاه از امور، شيخعلي خان تنها كسي بود
كه مي توانست امور را با قدرت مطلق
اداره نمايد.

يكي از علل عمده تداوم حيات سياسي
شيخعلي خان زنگنه حمايت مادر شاه از او
بود. شاردن مي نويسد:

"مادر شاه همواره با غالب وزيران و
صاحب منصبان حكومت، به نسبت
زيركي و اعتبار خود روابط پنهاني و
كما بيش مهمي دارد."
[124] اين حمايت مادر


|164|

خود كارهاي بزرگي انجام داد و كشور را از
لحاظ اداري، اقتصادي، نظامي و سياست
خارجي [127]، حياتي نو بخشيد و سرانجام
پس از حدود بيست سال وزارت در سال
1100ق رحلت نمود. البته در مورد تاريخ
دقيق فوت وي اقوال مختلفي است.
خاتون آبادي دو تاريخ ارائه داده است. در
يك جا تاريخ فوت وي را 1099ق [128] و در
جاي ديگر 1101ق آورده است [129].
مرعشي صفوي نيز سال 1092ق [130] و
نويسنده تذكره صفويه كرمان سال 1100ق
را زمان فوت شيخعلي خان مي نويسد [131].
و ميرزاحسن فسايي سال 1099ق را ذكر
مي كند [132]. نويسنده تاريخ منتظم ناصري
سال 110ق/1689م را به عنوان سال
مزبور معرفي مي كند [133].

به نظر مي رسد در ميان اقوال مزبور
تنها قول نويسنده تذكره صفويه كرمان
صحيح تر باشد؛ چراكه نويسنده آن
حوادث را دقيقاً مطابق آن چه كه خود ديده
و شنيده است در ذيل حوادث هر سال به
طور جداگانه نوشته است.



پي نوشت ها:
[1] . منتخب التواريخ: به نقل از: محمد علي
سلطاني، ايلات و طوايف كرمانشاهان،
ج2، ( ناشر مؤلف، 1320) ص649.
[2] . ميرزاسميعا، تذكره الملوك، محمد دبير سياقي
(تصحيح) اميركبير، 1368، ص25.2
[3] . امير شرف خان بدليسي، شرفنامه، (تصحيح)
محمد عباسي، مؤسسه مطبوعاتي علمي، 1364، ص4-423.
[4] - نظير:
Rudi mathee-Administrative
stability and change in late-17th-
century Iran:The case of shaykh
zanganah (1669-89);Int.J.middle
east studies. 26(1994) p.80.
ك. توحدي، حركت تاريخي كرد به
خراسان، ج2، چاپخانه دانشكده مشهد، 1364، ص101.
[5] . معين الدين نطنزي، منتخب التواريخ، به نقل
از محمدعلي سلطاني، ج2، ص649.
[6] . نلدكه؛ به نقل از محمدعلي سلطاني، ج2،
ص248.
[7] . محمدعلي سلطاني، ج2، ص648. [8] . مردوخ، تاريخ كرد ج1، كتابفروشي غريقي، سنندج، ص94. [9] . شرفخان بدليسي، پيشين، ص43. [10] . ك. توحدي، همان، ج2، ص103. [11] . شرفخان بدليسي، همان، ص431. [12] . محمدعلي سلطاني، ج2، ص641. [13] . همان، ج2، ص650. [14] . توحدي، همان، ج2 ص6. [15] . شاه اسماعيل دوم آينده. [16] . همان، ص6.


|165|
[17] . همان، ص137. [18] . همان. [19] . قرن يازدهم ق. [20] . رهر برن، نظام ايالات در دوره صفويه،
كيكاوس جهانداري (ترجمه) بنگاه ترجمه و
نشر كتاب، 1375، ص11.
[21] . ملاجلال الدين منجم، تاريخ عباسي يا
روزنامه ملاجلال، سيف الله وحيدنيا (
تصحيح) وحيد، 1366، ص245.
[22] . م. سلطاني، ج2، ص653. [23] . ك. توحدي، همان، ج2، ص113.
[24] R.Mathee ; Ibied ; p.80
[25] . سيدحسن بن مرتضي حسيني استرآبادي، از
شيخ صفي تا شاه صفي، احسان اشراقي (
تصحيح) چاپ اول: علمي، ص 257؛
محمد معصوم بن خواجگي اصفهاني،
خلاصة السير، علمي، 1368، ص246.
[26] . م. اصفهاني، خلاصه السير، ص250.
[27] M.Rudi Administrative ...p.95
[28] . كرمانشاهان باستان از آغاز تا آخر سده
سيزدهم ق، چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر،
ص30-129. م.سلطاني، ج2، ص657.
[29] . م. اصفهاني، خلاصة السير، ص96. [30] . همان، ص286؛ حسيني استرآبادي، از
شيخ صفي تا شاه صفي، ص259.
[31] . كرمانشاهان باستان از آغاز تا آخر سده
سيزدهم ق، ص30-129.
[32] . محمدطاهر وحيد قزويني، عباسنامه،
ابراهيم دهگان (تصحيح) كتابفروشي داودي
اراك، 1329، ص182.
[33] . م. اصفهاني، ص86. [34] . نك: م. قزويني، همان، ص133؛ ولي قلي بن

داود قلي شاملو، قصص الخاقاني سيدحسن
سادات ناصري (تصحيح) ج1، وزارت ارشاد،
1371، ص449 و2- 451.
[35] . م. وحيد قزويني، عباسنامه، ص26 ميرزا
محمدطاهر نصرآبادي (تصحيح) وحيد دستگردي،
كتابفروشي فروغي، 136، ص26.
[36] . و. شاملو، همان، ج، ص292. [37] . همان، ص351. [38] . همان، ص422.
[39] M.Rody;admimtrative...Ibid.p.80
[40] . كرمانشاهان باستان از آغاز تا سده سيزدهم
هجري قمري، ص12.
[41] . محمدطاهر وحيد قزويني، عباسنامه،
ص227.
[42] . مجله يادگار، ش9، ص11. [43] . عبدالحسين خاتون آبادي، وقايع السنين والاعوام،
محمدباقر بهبودي (تصحيح) نشر اسلامي،
1352، ص530؛ عبدالحسين نوائي، اسناد و
مكاتبات ايران (از 1038 تا 1105) تهران، بنياد
فرهنگ ايران، 1360، ص245.
[44] . ح. حسيني استرآبادي، از شيخ صفي تا
شاه صفي، ص257؛ م.خواجگي
اصفهاني، خلاصه السير، ص264،
كرمانشاهان باستان از آغاز تا آخر سده
سيزدهم ق، ص129-130.
[45] . م.خواجگي اصفهاني، همان، ص286؛
حسيني استرآبادي، همان، ص259.
[46] . محمدطاهر وحيد قزويني، عباسنامه
ص 182
R,Mathee ;Administrative,
...Ibid,p.80.
[47] . كرمانشاهان باستان از آغاز تا آخر سده
سيزدهم ه-.ق، ص12.


|166|
[48] . م.وحيد قزويني، عباسنامه، ص182. [49] . محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، مطلع الشمس،
ج،1 فرهنگ سرا، 1362، ص622.
[50] . م.وحيد قزويني، عباسنامه، ص227.
[51] Rudi Mathee ; Administrative...;
Ibid;p.80
[52] . ژ. شاردن، سياحتنامه شاردن، ترجمه
محمد عباسي، اميركبير، ج8، ص158.
[53] . ژ. شاردن، ج9، ص181. [54] . همان، ج9، ص209. [55] . همان. [56] . گمنام، مختصرالتواريخ، نسخه خطي در كتابخانه
مرعشي نجفي، قم، ذيل حوادث سال 1079.
[57] . م. اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصري،
ج2، دنياي كتاب، 1364، ص980.
[58] . وقايع السنين والاعوام، ص531. [59] . ميرمحمد سعيد مشيزي (بردسيري)، تذكره صفويه
كرمان؛ باستاني پاريزي (تصحيح) مطالعات و
تحقيقات فرهنگي، 1367، ص355.
[60] R.Mathee; Administrative , ...; Ibid,
p.80. cited. Ara, Voc 1996,
Gambron to Heren .
[61] . فارسنامه ناصري، كارخانه آقاسيد مرتضي،
1313ق، ص153.
[62] . نصرآبادي، ص450. [63] . همان، ص1-180. [64] . ژ.شاردن، ج5، ص182.
[65] John foran; the long fall da favid
dinasty morning beyond the
standard views; int. J.middle east
study , 24 (1992); p.296.
[66] . محمدطاهر نصرآبادي، منشآت، نسخه خطي

كتابخانه مرعشي نجفي، قم، صB - 8.
[67] . ميرزاحسن فسايي، فارسنامه ناصري، در
كارخانه آقاسيد مرتضي، 1313ق، ص153؛
م. اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصري، (تصحيح) رضواني،
[68] .ج2، ص98. م.خواجگي اصفهاني، ص264؛
ح.حسيني استرآبادي، ص254.
[69] . ح.حسيني استرآبادي، از شيخ صفي تا
شاه صفي، ص259؛ م.خواجگي اصفهاني، خلاصه السير، ص386.
[70] . ژ.شاردن، ج5، ص182. [71] . مولف نامعلوم، مختصرالتواريخ، نسخه خطي
كتابخانه مرعشي نجفي، قم، مشيزي ( بردسيري)، تذكره صفويه كرمان، ص388.
[72] . ژ.شاردن، ج3، ص9-108. م.مشيزي (بردسيري) تذكره صفويه كرمان، ص388.
[73] Ior, G'36'106,Gamron to surat,26
April 1992, Gambron to surat,
27November 1672. Cited : R.mathee ;
Administrative ... ; Ibid . p.84 .
[74] . ژ.شاردن، ج5، ص182 ج3، ص108. [75] . همان، ج3، ص108. [76] . م.مشيزي، همان، ص388. [77] . ژ.شاردن، ج3، ص108. [78] . م. مشيزي، همان، ص406. [79] . ژ.شاردن، ج8، ص159. [80] . همان، ج3، ص109. [81] . همان، ج2، ص109-110. [82] . انگلبرت كمپفر ترجمه كيكاوس
جهانداري، تهران، خوارزمي، 1363، ص84؛ شاردن، ج3، ص202.
[83] . ا.كمپفر، ص83.


|167|
[84] . همان، ص83. [85] . ژ. شاردن، ج13، ص104. [86] . كرمانشاهان باستان از آغاز سده سيزدهم ق، ص43. [87] . ا . كمپفر، ص84. [88] . 1686 م/ق 1098. [89] . همان، ص83. [90] . ژ. شاردن، ج3، ص202. [91] . همان. [92] . همان، ص203. [93] . ژ. شاردن، ج3، ص204. [94] . ژ. شاردن، ج3، ص199. [95] . م. مشيزي، ص388. [96] . ژ. شاردن، ج3، ص109. [97] . همان، ص204. [98] . شيخعلي خان. [99] . ا، كمپفر، ص84. [100] . نظام الملك، سياستنامه، ص114-115. [101] . سلطاني، ج2، ص650. [102] . شيخعلي خان. [103] . ا. كمپفر، ص75. [104] . ژ. شاردن، ج8، ص235. [105] . م. مشيزي، ص457و454. [106] . ا. كمپفر، ص16-65، نواي اسناد و
مكاتبات ايران (از 1038تا1105) ص229.
سرجان ملكم، تاريخ ايران، ترجمه اسماعيل
حيرت، فرهنگ سرا، 1362، ص289.
[107] . ا. كمپفر، ص 76و32. [108] . ژ. سانسون، ص44. [109] . مارتين سانسون، سفرنامه سانسون، ترجمه تقي
تفضلي، تهران، ابن سينا، 1364، ص75.
[110] . همان. [111] . ا. كمپفر، ص73.

[112] . همان. [113] . ژ. شاردن، ج8، ص236. [114] . م. سانسون، ص46. [115] . ا. كمپفر، ص108. [116] . همان، ص76-77. [117] . ژ. شاردن، ج8، ص237. [118] . ا. كمپفر، ص78. [119] . همان، ص79. [120] . همان، ص2-81. [121] . همان، ص183و80. [122] . م. مشيزي، ص485. [123] . ا. كمپفر، ص72-73. [124] . ژ. شاردن، ج8، ص381.
[125] Ior, G'36'106,Gamron to surat,
2,April 1992, Gambron to surat,27
November 1672. Cited : R.mathee;
Administrative ... ; Ibid . p.84.
[126] . ژ. شاردن، ج7، ص8790، 8183. [127] . كه هركدام از اين ها بحث مستقل را مي طلبد. [128] . ع. خاتون آبادي، ص530. [129] . همان، ص547. [130] . ميرزامحمد خليل مرعشي، مجمع التواريخ، ص60. [131] . مشيزي، ص562. [132] . ح. فسايي، فارسنامه ناصري، كارخانه آقاسيد مرتضي 1313ق، ص154. [133] . اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصري، ج2، 1366ش. ص993.


|168|

كتاب نامه:

1- اصفهاني، محمد معصوم بن خواجگي خلاصة السير، علمي، 1368.

2- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان؛ مطلع الشمس ج1، فرهنگ سرا، 1362.

3- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، تاريخ منتظم ناصري رضواني (تصحيح)، ج2، تهران، دنياي كتاب.

4- بدليسي، امير شرفخان، شرفنامه، محمد عباسي (تصحيح) مؤسسه مطبوعاتي علمي، 1364.

5- توحدي، ك، حركت تاريخي كُرد به خراسان، ج2، چاپخانه دانشگاه مشهد، 1364.

6- حسيني استرآبادي، سيدحسن بن مرتضي، از شيخ صفي تا شاه صفي، احسان اشراقي (تصحيح)، علمي، ج1.

7- خاتون آبادي، سيد عبدالحسين حسيني، وقايع السنين والاعوام، محمدباقر بهبودي (تصحيح)، نشر اسلامي، 1352.

8- رهربرن، نظام ايالات در دوره صفويه، كيكاوس جهانداري (ترجمه)، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1357.

9- سلطاني، محمدعلي، ايلات و طوايف كرمانشاهان، ج2، ناشر مؤلف، 1372.

10- سانسون، مارتين، سفرنامه سانسون، تقي تفضلي (ترجمه) تهران، ابن سينا، 1346.

11- شاملو، ولي قلي بين داود قلي، قصص الخاقاني، سيدحسن سادات ناصري (تصحيح)، ج1، وزارت ارشاد، 1371.

12- شاردن، ژ، سياحتنامه شاردن، محمد عباسي (ترجمه)، 10جلد.

13- فسائي، ميرزاحسن، فارسنامه ناصري، كارخانه آقاسيد مرتضي به اهتمام آقاميرزا حسن مباشر، 1313ق.

14- قزويني، محمدطاهر وحيد، عباسنامه، ابراهيم دهگان (تصحيح) كتابفروشي داودي اراك، 1329.

15- كرمانشاهان باستان از آغاز تا آخر سده سيزدهم ه.ق، چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر.

16- كمپفر، انگلبرت، سفرنامه كمپفر، كيكاوس جهانداري (ترجمه) تهران، خوارزمي، 1363.

17- ميرزا سميعا، تذكرة الملوك، محمد دبير سياقي (تصحيح) اميركبير، 1368.

18- مردوخ، تاريخ كُرد، كتابفروشي غريق، سنندج، بي تا.

19- منجم، ملاجلال، تاريخ عباسي يا روزنامه ملاجلال، سيف الله وحيدنيا (تصحيح)، وحيد، 1366.

20- مشيزي، ميرزا محمدسعيد، تذكره صفويه كرمان، باستاني پاريزي (تصحيح) مطالعات و تحقيقات فرهنگي، .1367

21- ملكم، سرجان، تاريخ ايران، ميرزااسماعيل حيرت (ترجمه) فرهنگ سرا، 1362.

22- مرعشي صفوي، ميرزا محمد خليل، مجمع التواريخ، عباس اقبال (تصحيح) طهوري، 1362.

23- نصرآبادي، محمدطاهر، تذكره نصرآبادي، وحيد دستگردي (تصحيح) كتابفروشي فروغي، 1361.

24- نصرآبادي، محمدطاهر، منشآت، خطي، كتابخانه مرعشي - قم.

25- نوائي، عبدالحسين، اسناد و مكاتبات سياسي ايران (از 1038 تا 1105) تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1360.

26- نظام الملك (خواجه)، سيرالملوك، هيوبرت دارك (تصحيح) علمي و فرهنگي، 1372.

27- نامعلوم، مختصرالتواريخ، خطي، كتابخانه مرعشي - قم.
28 - Rudee mathee-Administrative stability and change in late
-17th - century Iran: Int.J.middle east studies. 26(1994).
29 - Foran. John - The longfall the safavid dynasty:morning beyond
the standard views. Jr.Int. J,middle east study. 24(1992) .

نگارش ها و گرايش هاى سياسى توفيق الشاوى فهرست انديشه سياسى ميرزاى نائينى