|56|

حكومت علوي و اهتمام به اصلاحات اجتماعي اقتصادي، توسعه و رفاه

مصطفي جعفر پيشه فرد

پيش گفتار

مقدمه:

اصلاحات اقتصادي حكومت علوي

1- رفع تبعيض از بيت المال و برقراري عدالت در تقسيم اموال عمومي

2- بازگرداندن اموال تاراج شده به خزانه عمومي

3- پيشگيري از پيدايش ثروتمندان نامشروع جديد

الف) خود را اسوه و نمونه قرار دادن براي ديگر كارگزاران:

ب) زير نظر گرفتن رفتار اقتصادي نزديكان:

ج) حسابرسي و نظارت بر دارايي كارگزاران:

4- تلاش در جهت توسعه عمران و آباداني زمين

شكوفايي اقتصادي و آباداني زمين و مباني آن

5- تأمين اجتماعي اقشار محروم و از كارافتاده

طرح يك پرسش



پيش گفتار

بي گمان حكومت علوي يك استثنا در تاريخ است و مي توان آن را وحيد و منحصر به فرد
دانست و از نقطه هاي عطف تاريخ به شمار آورد. گواه اين حقيقت، توجه گسترده و فراواني
است كه انديشمندان و فرزانگان بشريت اعم از شيعه يا سنّي و حتي افراد بيرون از اسلام به اين
دولت كوتاه عمر ولي سرنوشت ساز مبذول داشته اند و از زواياي مختلف كلامي، سياسي،
تاريخي، نظامي و غيره مورد بررسي و كنكاش قرار داده اند و آثار انبوهي را پيش روي ارباب
انديشه و نظر نهاده اند. در اين بين، يكي از ابعاد مهم و شگفت انگيز اين حكومت كه شايد كمتر
مورد توجه قرار گرفته و لااقل برخي از زواياي آن تاكنون به خوبي شكافته نشده، بررسي
برنامه هاي اقتصادي حكومت علوي در باره رشد و توسعه و سازندگي و تلاش آن در زدودن
چهره زشت و دردآلود فقر و بينوايي از جامعه اسلامي و پديد آوردن جامعه اي متعادل و عاري از
شكاف عميق طبقاتي و كاستن از فاصله عميق فقر و غنا مي باشد. پرسشهايي فراوان، در اين
زمينه قابل طرح است كه در سايه پاسخگويي به آن مي توان به افقهايي نو و ارزشمند راه پيدا كرد.


|57|

از جمله آنكه، آيا اصولاً حكومت علوي نسبت به اصلاحات اقتصادي و بهبود رفاه عمومي
اهتمامي داشته و برنامه اي را در اين زمينه ارائه نموده است؟ اين برنامه ها چه بوده است؟ در
صورت مثبت بودن پاسخ، مباني نظري و فكري برنامه هاي اصلاح طلبانه حكومت علوي در
زمينه اقتصاد و معيشت مردم چه مي توان دانست؟ آيا از منظر دين و آموزه هاي وحياني به
اصلاحات توجه شده يا آنكه جنبه عرفي و بشري داشته و مفاهيم ديني نسبت به آن ساكت
بوده اند؟ اصولاً نظر اسلام، با توجه به استناد به گفتار و رفتار امام علي(ع)، در باره رفاه عمومي
چيست؟ آيا با تكيه بر سيره زمامداري مولا اميرالمؤمنين(ع) مي توان فهميد: اسلام برنامه و
روش خاص در زمينه پيشرفت و سطح معيشت مردم دارد، يا آنكه در مفاهيم اصلي و ذاتي دين
اسلام، چيزي وجود ندارد و مفاهيم ديني نسبت به توسعه و اصلاحات اقتصادي يا ساكتند و يا
حتي آن را مانع سعادت واقعي بشريت مي شمرند؟

نوشتار پيش رو، در پي يافتن پاسخي اجمالي و منطبق بر واقعيت براي پرسشهايي
شبيه پرسشهاي بالاست. پيش از ورود به بحث تفصيلي، اگر فرضيه و پاسخ اين مقاله به
پرسشهاي مذكور، بخواهد به صورت اجمالي و حداكثر در چند سطر گزارش شود، جواب آن
است كه:

حكومت علوي از ريشه و بنيان براي ايجاد اصلاحات در جامعه اسلامي پديد آمد و از اين رو،
به اصلاحات همه جانبه، به ويژه در بُعد اقتصادي، مي انديشيد و آن را سرلوحه اهداف و
برنامه هاي تنظيمي خود قرار داد. اهمّ برنامه هاي اصلاحي حكومت علوي را در اين زمينه،
مي توان در پنج اقدام اصلي و بنيادين، به عنوان سرفصل كلي برنامه ها، ارائه نمود. برنامه هاي
مورد نظر عبارت بودند از:

1- رفع تبعيض در تقسيم بيت المال؛

2- برگرداندن دارايي هاي عمومي به تاراج رفته؛

3- جلوگيري از پيدايش ثروت هاي انبوه نامشروع در دولت جديد؛

4- تلاش در راه عمران و آباداني زمين؛

5- تأمين اجتماعي محرومان و از كار افتادگان.

از اين پنج برنامه، سه برنامه اول، جنبه سلبي داشت كه موانع راه را براي فقرزدايي و توسعه
رفاه عمومي هموار مي نمود و دو برنامه اخير داراي جنبه اثباتي بود كه براي رفع محروميت و از


|58|

ميان برداشتن شكاف عميق طبقاتي به اجرا گذاشته شد. قرار گرفتن اين پنج برنامه در سرلوحه
كارهاي حكومت علوي تنها به عنوان ضرورت عرفي و مصلحت منطبق بر عقلانيت مديريتي
نبود كه هر دولت و حكومتي هر چند لائيك و ضد دين، در جهت تأمين حداقل معيشت مردم
تلاش مي كند. بلكه توجه به مسأله فقرزدايي و كاستن بار سنگين مشكلات اقتصادي از مردم و
برقراري عدالت اقتصادي، در سيره فردي و حكومتي امام علي(ع) به عنوان فريضه اي الهي و
ضرورتي ديني مطرح بوده است و نمي توان اين اصلاحات را صرفاً امر بشري و بيرون از دين
دانست. طبق سيره آن حضرت، جامعه اسلامي مطلوب و مورد توجه آورنده شريعت، كه بر وفق
موازين ديني مشي نموده و با استعانت و ياري از آموزه هاي ديني به تكاپو پرداخته، جامعه اي
پيشرفته، برخوردار، توسعه يافته و داراي تعادل همه جانبه است. آنچه از رفتار و گفتار حضرت
امير(ع) مي توان آموخت آن است كه دين، نه تنها مانع پيشرفت مادي نيست و سدي د ر راه رفاه
عمومي پديد نمي آورد، بلكه نمي توان اين نسبت ناروا را متوجه او كرد و مدعي شد كه اسلام
براي بالا رفتن و ارتقاء كيفي وضع معيشت مردم، گرچه مانع نيست، ولي مقتضي هم براي آن
نيست و در باره پيشرفته بودن جامعه، لابشرط است و هيچ گونه اقتضاء و تدبيري در درون خود
ندارد.

آنچه در سيره اميرالمؤمنين(ع) منعكس است و در حكومت محدود چند ساله ايشان قابل
مشاهده است آن است كه اسلام مقتضي رفاه توده هاي محروم جامعه است و اصولاً نظام اسلامي
تشكيل مي شود براي انجام اين مهم، در كنار اهداف و برنامه هاي ديگر. اين وظيفه بر دوش
حكومت اسلامي سنگيني مي كند كه به بهبود معيشت مردم توجهي ويژه مبذول دارد و آن را به
عنوان هدفي ميان مدت و ابزاري در جهت نيل به اهداف متعال و نه يك هدف نهايي، در
چهارچوب برنامه ها و وظايف خود قرار دهد و از اينجا مي توان به رمز انحطاط ملل مسلمان پي
برد. از روزي كه عمل به اسلام، همان طور كه در كتاب و سنت مقرر است، فراموش گرديد،
مسلمانان راه انحطاط را درنورديدند.

آنچه گذشت؛ گزارشي فشرده و مختصر از اجمال بحث و مدعاي اين نوشتار بود تا به ياري
پروردگار، با ذكر ادله و مستندات، به تبيين علمي و دقيق آن بپردازيم.


|59|


مقدمه:

بيش از ربع قرن از رحلت جانسوز پيامبر گرامي اسلام(ص) سپري نشده بود كه ناخشنودان از
اوضاع جامعه و دستگاه حكومت و خلافت، دست به شورش زدند، خانه خليفه سوم را به محاصره
درآوردند و سرانجام، خليفه، در برابر چشمان مردم، در آن غوغاي بزرگ كشته شد. در حالي كه
بزرگان اسلام، عده اي از صحابه پيامبر(ص)، اهل حل و عقد و خواص از مهاجر و انصار، در
مدينه ناظر صحنه بودند. چرا مسلمانان خليفه خود را ياري نكردند؟ و چرا حمايت جدي از
جانب بزرگان انجام نگرفت و تدبيري براي جلوگيري از اين فاجعه انديشيده نگشت و يا تدبيرها
بر گل نشست و دردي را اقامه ننمود؟ چه چيزي مردم را به رنج درآورده بود كه يا دست به
شورش زدند و يا از شورشيان، در خفا، حمايت نمودند و يا حداقل ناظر نشستند و با سكوت
خويش زمينه را براي آن رخداد فراهم نمودند؟ كساني هم كه از اطرافيان و اعوان و انصار خليفه
بودند، نتوانستند براي وي اقدامي انجام دهند؟ يا آنكه خود آنان از عوامل مؤثر در پيدايش
شورش و به قتل رسيدن خليفه بودند، عامل نارضايتي و تكدّر خاطر مردم چه بود؟ به راستي چه
مطلب ناخرسندكننده اي را در رفتار و منش خليفه مقتول و كارگزاران وي مشاهده كردند كه
اينچنين بر وي شوريدند و خونش را بر خود مباح شمردند؟

براي محقق و پژوهشگري كه حوادث تاريخي آن برهه حساس را مورد تأمل و كاوش قرار
دهد، ترديدي باقي نخواهد ماند كه نظام سياسي و دستگاه خلافت از آفات و بيماريهاي مزمن
فراواني، سخت رنجور و نحيف گشته بود. آن نهال سرسبز و استواري كه به دست رسول
خدا(ص) غرس شده بود، اكنون در سال 35 هجري چنان زرد و آفت زده بود كه مسلمانان، مشكل
اصلي را در خود آن مي ديدند و مي انديشيدند؛ اگر بخواهد اصلاحي صورت پذيرد، بايد از آن
آغاز نمود. كساني كه درك حضور پيامبر(ص) كرده و يا حداقل شيوه زمامداري دو خليفه گذشته
را مشاهده كرده بودند، جابه جايي ارزشهاي اجتماعي را مي ديدند. ملاك برتري و امتيازي كه در
زمان رسول گرامي اسلام بر پايه تقوا استوار گشته و فضيلت عرب بر عجم، سفيد بر سياه و
امثال آن به شدت مورد طرد و انكار آموزه هاي اسلام ناب قرار گرفته بود، يكي پس از ديگري به
فراموشي سپرده مي شد و به جاي آن امتيازات بر پايه هاي دروغين و باطلي چون عرب بودن،
قريشي بودن و اموي بودن قرار مي گرفت. امكانات اقتصادي و سياسي بر همين اساس توزيع
مي شد پُستهاي حكومت و سمتهاي كليدي، در اختيار طائفه اي خاص قرار داشت و امكانات


|60|

اقتصادي و بيت المال بر اساس امتيازات خودساخته و بدعت آلود، به صورت ناعادلانه تقسيم
مي شد. فساد اداري، تبعيض، پديد آمدن طائفه برخوردار و غني، و طائفه اي زيردست و فقير، از
عمده مشكلات جامعه اسلامي آن روز بود كه در اثر انحراف دستگاه سياسي از سنت و سيرت
نبوي پديد آمده بود. شكاف ميان فقير و غني، هر روز عميق تر مي شد. عده اي خود را "اهل
الشرف و البيوتات السابقة"
مي ناميدند و دست اندركاران خلافت به ثروتهاي انبوه دست يازيده
و به دنبال تجمل و زندگي اشرافي بودند. حكومت عثمان، حكومت اشراف بود. حكم
بن ابي العاص اموي، عموي عثمان، و فرزندش مروان، كه مطرودين پيامبر بودند، توسط عثمان نه
تنها آزاد شدند، بلكه مروان، محرم اسرار خلافت شد و آنقدر از اموال بيت المال به او بخشيد كه
يك بار خمس غنايم مصر را به او هبه نمود. معاويه مي گفت: "قريش در حسب و نسب و جاه و
مردانگي از همه عرب برترند" و سعيد بن العاص، كشور عراق را ملك قريش مي دانست. عثمان
بر عكس پيشينيان خود، خزانه را ملك شخصي خليفه مي دانست و خود را مجاز مي ديد، هر سان
كه بخواهد، در آن تصرف نمايد.

اگرچه بدعت تبعيض در تقسيم بيت المال از پيش از عثمان مشروع شده بود، ولي خليفه
مراقب بزرگان و خواصّ بود و به حساب دارايي آنها رسيدگي مي كرد. همين افرادي كه در
اثر تبعيض، به اموال نامشروع فراواني رسيده بودند، با خلافت خليفه سوم، نَفَس راحتي كشيدند و
به مال اندوزي بيشتر روي آوردند. با طرحي كه عثمان در باره زمينهاي فيء و مفتوح عنوةً، ارائه
نمود، روند پيدايش مالكان بزرگ، سرعتي بيشتر به خود گرفت. زمينهايي را كه با نيروي نظامي
فتح مي شد، مفتوح عنوةً مي خواندند و آن را ميان فاتحان تقسيم مي نمودند. پيشنهاد عثمان آن
بود كه دارندگان اين زمينها، مي توانند سهميه خود را با آنان كه در حجاز يا يمن و سرزمينهاي
ديگر هستند، مبادله كنند. اشراف بزرگ مدينه، مانند طلحه، مروان بن حكم و ديگران، زمينهاي
خود را با زمينهاي خُرده مالكان مبادله كردند و طول نكشيد كه دسته اي از ملّاكان بزرگ در حجاز
پديد آمد كه هم سود سرشاري از زمينهاي خود به دست مي آورد و هم به خاطر سبقت در اسلام،
از بيت المال سهم بيشتري دريافت مي نمود و اين همه جداي از بخششهاي خليفه بود كه گاه و
بي گاه نصيب ايشان مي گشت و رقم آن از صدها هزار درهم تجاوز مي كرد. بسياري از صحابه به
قدري از لحاظ مالي، متمكن شدند كه هر كدام صدها هزار اسب و شتر و غلام و با زمينهاي فراوان
و خانه هاي مجلّل و زينتهاي فريبنده و طلا و نقره بيشمار دارا بودند، عبدالرحمن بن عوف هزار


|61|

اسب، هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت. زبير هنگام مرگ، پنجاه هزار دينار پول نقد، هزار
اسب، هزار بنده و مقادير زيادي اموال غير منقول به جاي گذاشت. كاخها و خانه هايي مجلّل نيز
در كوفه، اسكندريه و بصره داشت. طلحه قسمت اعظم اراضي خيبر را خريده با اراضي مرغوب
عراق معاوضه كرد. درآمد املاك او در عراق، هزار درهم در روز بود. تنها در اين ميان، معدودي
از صحابه خاص همچون ابوذر، عمار بن ياسر و عبدالله بن مسعود، بودند كه قدرت حاكمه را مورد
انتقاد خويش قرار مي دادند و آن شيوه اعمال حاكميّت را بر خلاف مفاهيم ديني و سيره
پيامبر ارزيابي مي كردند. اينان پديد آمدن طبقه مرفه و اشراف برخوردار و تجمل گرا را كه به
بروز جنگ فقر و غنا مي انجاميد، قابل توجيه نمي ديدند. ابوذر به شدت با ثروتهاي بادآورده
و نامشروع مخالفت مي ورزيد و آيه "و الذين يكنزون الذهب و الفضّة و لاينفقونها في
سبيل الله فبشّرهم بعذاب اليم"
[1] را براي صاحبان آنها فرياد مي كرد. [2]

به تدريج دامنه اعتراضات، بالا گرفت. در بصره و كوفه و مصر ناراضيان زبان به شكايت
گشودند. عثمان بارها پذيرفت كه در روش خود تجديد نظر كند، ولي اطرافيان او مانع
اصلاحات بودند. سرانجام ناخشنودان رو به مدينه نهادند و پس از محاصره خانه خليفه، او را به
قتل رسانيدند. حضرت امير(ع)، وصف سيرت خليفه سوم در زمامداري را چنين زيبا ترسيم
مي نمايد:

تحليل امام(ع) از دوره حاكميت خليفه سوم، گوياي اين حقيقت است كه مهمترين آفت در زمامداري او، به يغما رفتن اموال عمومي و مورد تاخت و تاز بي رحمانه در اين زمينه بود. وقتي نظام سياسي جامعه چنان فاسد شود كه با برقراري نظام خويشاوندسالاري، اموال عمومي را، ملك طلق خود بدانند و بدون توجه به وضع معيشت و زندگي توده هاي مردم، در فكر تجمل گرايي و اشرافي گري باشندنتيجه آن،تعدادي انگشت شماربرخورداروانبوهي بيشمارازمردم است كه دارايي شان تاراج گشته و با مشكلات اقتصادي دست و پنجه نرم مي‌كنند. آيا چنين حكومتي سرانجامي جز نابودي و اضمحلال خواهد داشت؟ آيا انتظار آن بود كه مردم تا ابد مهر سكوت را نشكنند و دم برنياورند؟

در هر حال حادثه اي رخ داد و خليفه در آتش اشرافيت سوخت و جامعه با بحران فقدان


|62|

رهبري و تزلزل در اركان نظام سياسي روبه رو گشت؟ آيا مردم و توده هاي مسلمانان خواستار
چه چيزي بودند؟ و مشكل اصلي را در كجا جستجو مي نمودند؟ بي ترديد، تصميمات بعدي
مردم، روشنگر خواسته آنان بود. عامه مردم و انبوه ناراضيان، خواستار تغيير اوضاع و انجام
اصلاحات در اركان قدرت سياسي بودند. حتي اگر خليفه بر تعهدات خويش وفادار مي ماند و
حاضر به اجراي عدالت مي شد، كسي به قتل او راضي نمي شد.

نكته مهم و اساسي در حادثه قتل عثمان آن است كه مردم نارسايي ها را ناشي از مباحث
تئوريك مكتب اسلام و آموزه هاي وحياني قرآن نمي ديدند. هيچ كس مشكل را متوجه سنّت
نبوي نمي كرد. كسي مدعي آن نبود كه اين همه فساد و تبعيض و پديد آمدن طبقه مرفه، ناشي از
انديشه و مكتبي است كه دستگاه خلافت، خود را پيرو و حامي آن مي داند. كسي شعار
اسلام زدايي و يا پاك كردن شعارهاي ديني از نظام سياسي و دستگاه خلافت بر زبان نداشت. با
آنكه از عُمْر اسلام زمان چنداني سپري نشده بود چنان ايمان اسلامي در جانها ريشه
دوانده بود كه همه گان با جان و دل، به حقانيّت اسلام و راه و روش رسول آن ايمان راسخ داشتند.
آنچه مردم را در فشار قرار مي داد و آنان را ناخرسند مي نمود، عمل نكردن به آموزه هاي ديني
بود. آنان ناكارآمدي دستگاه را در اين حقيقت مي يافتند كه بانيان اسلام و كساني كه خود را با
سابقه تر در ايمان و جهاد مي دانند، خود كمتر از هر كس، بدان عاملند. مردم وقتي زمان خود را با
عصر طلايي رسول اكرم مقايسه مي كردند، انحطاط را در بيگانگي با سنّت پيامبر و رفتار نكردن
به قوانين و مقررات ديني جستجو مي نمودند. اگرچه خليفه تفس يرهايي نادرست از مفاهيم ديني
داشت و خزانه را ملك خود مي دانست ولي اجتهادهاي وي، تأثيري چندان، در برداشت عمومي
از اسلام نداشت و اين اجتهادهاي مقابل نصّ، به درون عامه مردم راه پيدا نمي كرد. مردم مشكل
اصلي را در، عامل نبودن خليفه و مشاوران او به اسلام مي ديدند.

در بحران چندين ماهه مدينه كه شورشيان از اطراف به داخل شهر ريخته بودند و روزهاي
متوالي (حدود 50 روز) خانه عثمان را به محاصره در آورده بودند،
[4] هيچ يك از جناحهاي
مختلف سياسي - مذهبي و سران احزاب و گروه هاي درون و بيرون مدينه، شعار تمرّد از اسلام و
به فراموشي سپردن شعارهاي ديني را از خاطره خود عبور نداد. جذبه اصلي ايمان ديني همچنان
تازگي داشت و شعله ورتر مي شد. مردم فردي را براي رهبري مي خواستند كه نمونه شاخص
عدالت قرآني و آيينه تمام نماي خصايل و مكارم نبي اكرم(ص) باشد. كسي كه توان و جسارت


|63|

انجام اين مهم را داشته باشد كه از نو اسلام ناب را احيا كند و در برابر فشار خدايان زر و قارونيان نو
كيسه بايستد. حقّ مردم را بازستاند و شكاف طبقاتي پديد آمده را ترميم نمايد.

تجلّي خواست اصلاح طلبانه مردم را در بيعت با خليفه بعدي شاهديم. هرگز در طول تاريخ ِ
خلافت، بيعت و گزينش با اين شور و شعف و اشتياق وصف ناپذير، سابقه نداشت. خواصّ و
عوامّ آمدند و دست خليفه جديد را براي انجام اصلاحات به ويژه در بُعد اقتصادي كه بيشترين
آسيب را متوجه جامعه اسلامي كرده بود، به گرمي فشردند. با انتخاب امام علي(ع)
در صحن علني مسجد و در حضور هزاران چشم مشتاق و اميدوار
به اجراي قوانين شريعت، كار بيعت به اتمام رسيد. مردم نشان دادند كه خواستار انقلاب بنيادين
فكري نيستند، آنان عمل به اسلام واقعي را، كليد رمز غلبه بر مشكلات و هدف اصلي اصلاحات
دانستند و اين مطلب را با بيعت با امير مؤمنان(ع) به اثبات رسانيدند.
[5]

خليفه جديد، با كوهي از مشكلات، قدرت را در حالي تحويل گرفت كه عزم جدّي و راسخ
خود را بر انجام اصلاحات، با برنامه بازگشت به سنّت نبوي و مبارزه با بدعتها، انحرافات،
قانون ستيزي ها و قانون گريزي ها، آشكارا اعلام نموده بود. حضرت، در نامه اي به معاويه، با
استشهاد به گفتار حضرت صالح پيامبر(ع) در قرآن كريم، هدف اصلي و انگيزه واقعي خود را
چنين يادآور مي شود:

تنها هدف حضرت انجام تغيير در اوضاع اجتماعي و اجراء برنامه هاي اصلاحي بود و راه
درمان آن را نيز بازگشت به اسلام راستين مي دانست. پيش از اين در شوراي شش نفره، پس از
قتل خليفه دوم، امام(ع) برنامه خود را مبني بر اجراي سنت رسول خدا(ص) و كتاب خدا و
اجتهاد خويش اعلام نموده بود كه مورد پذيرش قرار نگرفت
[7]، اكنون هم چاره مشكل و علاج
درد را در همين مي ديد.

در نخستين خطبه اي كه پس از بيعت ايراد نمود، اشاره نمود كه تنها راه سعادت جامعه،
پرداختن حقوق مردم و بازگشت به سيره اي است كه در زمان پيامبر حاكم بود:
"و لئن رجعت اليكم اموركم لسعداء"> [8] و "انّي حاملكم علي منهج نبيّكم(ص)." [9]

طبق همين برنامه، امام(ع) كار خود را شروع و از همان لحظه هاي اول، نخستين تصميمات و
اقدامات را در چارچوب رسيدگي به وضع بيت المال، بازگرداندن اموال به يغما رفته به خزانه


|64|

عمومي، رفع تبعيض و تقسيم در اموال عمومي و غيره كه همگي آنها در بهبود معيشت توده مردم
و كم شدن درد محرومان تأثيري مهم داشت، به اجرا گذاشت.


اصلاحات اقتصادي حكومت علوي

رؤوس كلي تصميم گيري هاي اقتصادي حكومت علوي را در طول پنج سال زمامداري كه
بيشتر آن هم با جنگ و درگيري هاي داخلي سپري شد و البته عامل اصلي جنگها و مخالفتها نيز،
همان اقدامات اقتصادي بود، در مباحث زير به صورت فشرده، مرور خواهيم كرد.


1- رفع تبعيض از بيت المال و برقراري عدالت در تقسيم اموال عمومي

در فرداي روز بيعت - روز شنبه نوزدهم ذي حجّه 35 ? - كه امام(ع) بر فراز منبر قرار گرفت
انبوه مردم محروم و مشتاق، نخستين اقدام خليفه جديد خويش را، در كاستن رنج محروميت و
مبارزه با صاحبان ثروتهاي بادآورده، با گوش خود شنيدند. شايد كسي توقع نداشت، با اين
سرعت، نخستين گام در جهت برقراري عدالت و قسط انجام پذيرد، گامي بسيار حياتي و
مخاطره آميز كه كاخ آمال و آرزوهاي بسياري از متنفّذان را به لرزه در آورد و آنان را به چالش با
دولت نوپا فرا خواند.

پس از حمد و ثناي الهي و ضمن اشاره به مأموريت خويش مبني بر بازگشت به منهج و شيوه
روشن پيامبر(ص)، با نگاهي به اطراف خود فرمود: مبادا مرداني كه دنيا آنها را فرو برده و به
ثروتها، زمينها، بوستانها و نهرهاي جاري و اسبان تندپا و راهوار و كنيزكان زيبا رسيده اند، فردا
فرياد برآورند: "حرَّمَنا ابن ابي طالب حقوقَنا"> پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم نمود.
مهاجران و انصاري كه براي خود مزيتي نسبت به ديگر مسلمانان مي بينند، بدانند كه امتياز معنوي
تنها نزد خداست و با ساير مسلمانان از نظر امتياز مادي تفاوتي ندارند.
"فانتم عباد الله و المال مال الله يقسّم بينكم بالسوية؛

به گفته ابوجعفر اسكافي، متكلم برجسته معتزله، همين اولين اقدام امير مؤمنان(ع)،
امتيازخواران ناروا را به انكار و مقابله با امام(ع) و برفروخته شدن آتش كينه آنان وادار نمود.


|65|

روز بعد وقتي مردم براي گرفتن تقسيمي خود گرد آمدند، ابي رافع به فرمان امام(ع)، همه را به
طور يكسان، سه دينار پرداخت. طلحه، زبير، عبدالله بن عمر، مروان حكم و چهره هاي شاخص و
ثروتمند قريش از گرفتن ابا نمودند. آنها نمي توانستند بپذيرند كه حقي بيشتر از آنچه تازه
مسلمانان عجم مي برند، ندارند. برخاستند و براي متزلزل كردن اركان حكومت علوي، به دسيسه
و نقشه متوسل گشتند و زمينه را براي عَلَم كردن پيراهن عثمان و ايجاد جنگهاي داخلي هموار
نمودند. در اين ميان، برخي از دوستان حضرت، با نيت خيرخواهانه، به فكر مصلحت انديشي
افتادند و به امام(ع) پيشنهاد كردند؛ در حال حاضر اشراف را از خود راضي نگهدار، آنگاه كه
پايه هاي كارت استوار شد، سياست مساوات را به اجرا گذار. ولي در پاسخ شنيدند:
"اتأمروني - ويحكم - ان اطلب النصر بالظلم و الجور ... لا و الله؛ [11]
آيا مرا به پيروز شدن از راه ستم و جور بر مردم، سفارش مي كنيد؟ قسم به خداوند
چنين نخواهد شد."

و بدين سان امام(ع) مرز دقيق ميان مصلحت واقعي را با مصلحت انديشي هاي ناصواب و
باطل، براي هميشه تاريخ ترسيم نمود. تمام دفاتر حقوق و عطايايي كه از دو خليفه پيشين بر جاي
مانده بود، محو شد و با اين كار، دست توانگران را قطع نمود. "و لم اجعلها دولة بين الاغنياء">
[12] و
از دست به دست شدن اموال عمومي در دست ثروتمندان جلوگيري نمود. راز نفاق و دورويي
اشراف كوفه با امام(ع) در همين بود. در حالي كه معاويه به هر كدام از آنها دو هزار درهم
مي بخشيد. امام(ع) امتيازي براي آنان قائل نبود. [13] ابن اسحاق نقل مي كند: دو خانم يكي عرب و
يكي عجم، براي گرفتن پول از بيت المال به امام مراجعه كردند. امام(ع) به هر دو يكسان بخشيد.
زن عرب زبان به اعتراض گشود كه چگونه من كه از نژاد عرب مي باشم با اين خانم كه از مواليان و
نژاد عجم است، يكسان ببريم؟ در پاسخ شنيد:
"اني و الله لا اجد لبني اسماعيل في هذا الفيء فضلاً علي بني اسحاق؛ [14]
من در اموال عمومي، امتيازي براي فرزندان اسماعيل نسبت به فرزندان اسحاق
نمي يابم."

موضوع رفع تبعيض از اموال عمومي و يكسان انگاري همه شهروندان از مهمترين اقدامات
عدالت اسلامي است و نشان مي دهد كه اسلام براي برقراري عدالت، تنها پيام قسط و عدل
سرنمي دهد، بلكه روشها و شيوه هاي رسيدن به آن را نيز ترسيم و دولت اسلامي را موظف به


|66|

تصميم گيري و سياست گذاري در همين مسير مي نمايد. چرا كه براي غلبه بر مشكل فقر، و پر
كردن شكاف ميان فقير و غني، يكي از مهمترين اقدامات اصلاحي كه توسط مديران جامعه بايد
به طور دقيق اعمال شود، رفع تبعيض در بهره برداري از خزانه عمومي است.

اين اقدام بنيادين، در ظاهر اگرچه به شكست حكومت علوي انجاميد و توانگران نتوانستند،
آن را تحمل نمايند، ولي بالاخره نهايتاًدر دولت جهاني حضرت مهدي(عج)، اين اقدام احيا و به طور
كامل اجرا خواهد شد، تا آنجا كه در سايه اين سياست، فقر از جامعه ريشه كن مي شود و فردي كه
نيازمند زكات باشد، در جامعه يافت نشود:


2- بازگرداندن اموال تاراج شده به خزانه عمومي

اقدام گذشته و ا ِعمال سياست مساوات و رفع تبعيض، هرچند لازم و ضروري بود، ولي براي
رسيدن به اصلاحات واقعي، به تنهايي كافي نبود بلكه دو اقدام ديگر نيز لازم بود تا اين برنامه را
تكميل گرداند. اين دو برنامه عبارت بودند از: برگرداندن ثروتهاي نامشروع به خزانه عمومي و
ديگري نظارت بر رفتار اقتصادي كارگزاران جديد و جلوگيري از پيدايش صاحبان ثروتهاي
بادآورده در دولت جديد. براي به اجرا گذاشتن سياست مصادره و برگرداندن اموال به يغما رفته،
كه برنامه اي بسيار خطرناك و حساس براي سرمايه داران و اشراف بود و تمام هستي آنها را در
معرض تهديد جدّي قرار داد، امام(ع) نيازمند استدلالي قوي و مستمسكي محكم و قابل قبول
همگان بود. مستند امام(ع) براي اجراي اين حكم، يك قانون كلي بود؛ مبني بر اينكه مرور زمان
و گذشت ايام موجب ابطال حقوق نمي گردد و فرد صاحب حق را نمي توان با اين توجيه كه زمان
درازي از حقش سپري شده، از حق قانوني و مشروع خود محروم ساخت. "فانّ الحقّ القديم لا
يبطله شيء".
امام(ع) با اين استدلال كه هيچ عاملي موجب ابطال حقوق گذشته نخواهد شد، در
همان روز دوم بيعت، همزمان با اعلام سياست مساوات و رفع تبعيض، سياست بازگرداندن اموال
نامشروع به خزانه عمومي را نيز اعلام نمود و فرمود:
"الا ان كلّ قطيعة اقطعها عثمان و كلّ مال اعطاه من مال الله فهو مردود في بيت المال؛
بدانيد هر تيول و بخششي كه عثمان از مال خدا داشته، به خزانه عمومي مستردّ
خواهد شد."


|67|

و در ادامه تأكيد فرمود:

عدالت، پرتوي از رحمت بي انتهاي الهي است كه همگان را در آغوش خود جاي مي دهد و
براي تمامي ملت، وسعت، گشايش و رفاه را به ارمغان خواهد آورد. دستاورد عدالت واقعي، با
آن شيوه اي كه در سيره علوي شاهديم، فرد فرد امت را به حقوق مشروع خويش خواهد رسانيد.
ليكن بديهي و روشن بود كه چنين سياستي را زراندوزان نامشروع، نتوانند تحمل كنند. به نقل ابن
ابي الحديد، به مجرد آنكه حكم مصادره اموال نامشروع به گوش عمرو بن عاص رسيد، دست به
قلم برد و نامه اي خطاب به معاويه نگاشت، با اين مضمون: "ما كنت صانعاً فاصنع..."، از هر كاري
كه در توان توست، فروگذار نكن چرا كه فرزند ابوطالب، آن سان كه از عصا پوست مي كنند،
اموال پيرامون تو را از تو جدا خواهد كرد و چيزي براي تو فرو نخواهد گذاشت.

نكته جالب آنكه امام(ع) صرفاً به اعلام برنامه و حكم الهي در حكومت خود، بسنده ننمود.
بلكه پس از اعلام فوراً آن را به اجرا گذاشت و در اولين مرحله دستور مصادره شمشير و زره
عثمان و هر اسلحه و شتر نجيبي كه در خانه خليفه يافت مي شد، را صادر كرد.
[17]

امام(ع) با اجراي سياست مساوات و مصادره اموال نامشروع، راه را براي رسيدن به
اصلاحات واقعي اقتصادي هموار نمود و نشان داد براي باز كردن زنجير حقارت و خودكم بيني از
دست و پاي انبوه مردم محروم و فقير و حفظ كرامت انساني ايشان، به هيچ روي اهل مدارا و
اعمال تسامح نيست. اولين ثمره شيرين اين اقدام، كه در همان لحظه اول در كام جانهاي خسته
حلاوت خود را نشان داد آن بود كه تبعيضهاي ناروا زدوده گشت و همگان در برابر اين حقيقت
سر تعظيم فرود آوردند كه كسي را بر كسي، عرب را بر عجم، قرشي را بر غير قرشي، مهاجر و
انصار را بر ديگران، اسلام گروندگان نخست را بر مواليان، امتيازي نيست. امتياز واقعي تنها بر
محور نورانيّت و معنويّت است كه آن هم در جهان ديگر قابل مشاهده است و موجب امتياز و
برتري مادي و برخورداري بيشتر از خزانه عمومي نخواهد بود و همگان در برابر قانون و نظام
سياسي، همچون دندانه هاي شانه يكسانند. اقدام امام در حقيقت يك جرّاحي بزرگ بود كه براي


|68|

بازگشت سلامتي به پيكره آفت زده نظام سياسي و اجتماعي مسلمانان ضرورت داشت و البته
هيچ شخصيتي هم در توان خود، انجام چنين اقدامي را نمي ديد. با اين وجود، به عنوان پيشگيري،
لازم بود، امام، برنامه خود را با سومين اقدام كامل كند و براي آنكه مبادا، چنين غدّه مهلك و
خطرناكي دوباره عودت يابد، سومين برنامه كه در ذيل به آن اشاره مي شود؛ نظارت كامل بر رفتار
اطرافيان و كارگزاران دولت جديد ضرورتي بود كه امام به صورت خيلي دقيق و حساس و بدون
مسامحه به اجرا گذاشت.


3- پيشگيري از پيدايش ثروتمندان نامشروع جديد

از عوامل عمده پيدايش فقر و محروميت در جامعه، در نگاه حضرت امير(ع) روي آوري و
دلباختگي واليان و كارپردازان حكومتي به اندوختن ثروت و افزودن بر حجم دارايي خويش
است:

در اين سخن كه فرازي از عهدنامه امام علي(ع) به مالك اشتر است، حضرت تأكيد مي كنند كه
مردم شهرها، هنگامي تهيدست گردند كه مديران جامعه به گردآوري ثروت روي آورند. يعني
همان عامل شومي كه گريبانگير دستگاه خلافت در عصر خليفه سوم شده بود. به نقل مورّخان،
روزي كه عثمان كشته شد، صد و پنجاه هزار دينار طلا و يك ميليون درهم نزد خزانه دار خود
ذخيره كرده بود و ارزش املاك او در حنين و وادي القري و جز آن، صد هزار دينار بود و مقداري
زياد هم ارزش احشام او بود.
[19] بنابراين خليفه جديد براي فقرزدايي از جامعه و رسيدگي به
محروميّت مردم، در كنار اقدامهاي پيشين، خود را موظّف مي ديد بر كار دستگاه خلافت و
پيرامونيان خويش، نظارت كامل داشته باشد و نگذارد، سرمايه سالاري گذشته، دوباره، آفت جان
خلافت گردد. در اين راستا، اهمّ اقدامات پيشگيرانه امام عبارت بودند از:


الف) خود را اسوه و نمونه قرار دادن براي ديگر كارگزاران:

سيره معيشتي امام(ع) كه خود دقيقاً به اجراي آن اهتمام كامل داشت و ساير حاكمان و واليان
زيرمجموعه خويش را نيز چنين مي خواست كه در حدّ توان مشي كنند، در اعلام يك حكم شرعي
كلّي و يك قانون ديني غير قابل استثناء، كاملاً مشهود است:


|69|
"انّ الله تعالي فرض علي ائمّة العدل ان يقدّروا انفسَهم بضَعفَة الناس، كيلا يَتَبيَّغَ
بالفقير فقرهُ؛ [20]
خداوند بر امامان عدل فرض و واجب فرموده خود را با اقشار ناتوان و محروم جامعه
اندازه گيري كنند و زندگي خود را با آنان برابر نهند، تا تنگدستي فقير، او را به هيجان
نياورد و موجب هلاكت و نابودي او نگردد."

البته اين فريضه شامل امامان و پيشوايان جامعه و كساني كه در حيطه قدرت قرار مي گيرند،
مي شود و بر ديگران چنين وظيفه حتمي مقرر نيست. اما برگزيدن لباس خشن و غذاي بسيار
ساده و زندگي بسيار معمولي، توسط آن امام بر همين اصل استوار بود. بكر بن عيسي گويد:
علي(ع) خطاب به مردم كوفه پيوسته مي فرمود:
"اي مردم! اگر من از شهر شما با چيزي بيش از مركب سواري و بار و بُنه و غلام خود،
بيرون روم، نسبت به شما خيانت كارم".

وي در باره هزينه زندگي و منبع درآمد حضرت امير(ع) در دوران خلافت و اقامت در كوفه،
مي افزايد: زندگي ايشان از درآمد غلّه او كه در سرزمين ينبع، در مدينه واقع بود، تأمين مي شد. با
همان درآمد، كه از اموال شخصي ايشان بود و ربطي به خزانه عمومي نداشت، به مردم نان و
گوشت كه از بهترين طعام آن عصر بود مي خورانيد ولي خود با تَريدي كه از روغن زيتون تهيه
شده بود، سير مي شد.
[21]

امام باقر(ع) مي فرمود: حضرت امير(ع) مدت پنج سال ولايت داشت. در اين مدت آجري
بر آجر، يا خشتي بر خشت ننهاد و هيچ تيولي را به كسي اختصاص نداد و هيچ سفيد و قرمزي را
به ارث باقي نگذاشت.
[22]

روايت و حكايت در باب ساده زيستي و زندگي بي آلايش حضرت امير(ع) آنقدر فراوان
است و در كتب تاريخ و ارباب سيَر و تراجم منعكس است، كه با همه درس آموزي و پندي كه در
آن نهفته است، نقل همه آنها، اين مقاله را از هدف اصلي خود دور مي گرداند.
[23] اين ساده زيستي
از جهات گوناگون قابل تحليل و تأمل انديشمندانه است. يكي از فراورده هاي ارزشمند اين
زيست ساده، آن بود كه مجموعه كارگزاران تحت امر حضرت، مولاي خويش را اسوه و مقتداي
خود قرار دهند و نگذارند ساحت مقدس حكومت اسلامي، به دنياطلبي و فزون خواهي صاحبان
قدرت آلوده گردد و بدين وسيله براي جهانيان، در طول قرنهاي قرن چهره مردمي يك حكومت


|70|

ديني و به واقع كلمه، اسلامي ترسيم شود و مردم در گستره تاريخ با در دست داشتن حكومت
علوي به عنوان سنگ محك حكومت ديني، بدانند كه داعيه دار حكومت ديني و خود را پيشواي
حكومت عدل خواندن، بدون احساس درد مستمندان و شريك رنج توان فرساي كوخ نشينان
بودن، نامفهوم و بي معناست.


ب) زير نظر گرفتن رفتار اقتصادي نزديكان:

امام علي(ع) هر چند، خود زندگي ساده اي را برگزيده بود، ولي اين به تنهايي كافي نبود. زيرا
كه امام و حاكم، خواه ناخواه وابستگان و خويشاونداني دارد كه زير نظر نگرفتن آنها ممكن است
عواقب جبران ناپذيري را به دنبال داشته باشد. از اين رو لازم بود اصلاحات اقتصادي امام، به
عنوان الگوي كامل يك حكومت اسلامي مورد نظر، به صورت همه جانبه و هماهنگ ارائه گردد
و در همين راستا، مراقبتها، هشدارها و تذكرات امام(ع) قابل تفسير بود. زماني كه يكي از
كارگزاران حضرت كه از خويشاوندان ايشان هم بود، نسبت به اموال عمومي خيانت نمود و امام
او را مكلّف به بازگرداندن اموال به صاحبان اصلي آنها نمود و وي را تهديد نمود كه با شمشير
خود ضربه اي بر تو وارد خواهم نمود كه هيچ كس ضربت شمشير من بر وي فرود نيامد مگر
آنكه وارد دوزخ شد، در ادامه فرمود:
به خدا سوگند اگر حسن و حسين هم دست به چنين خيانتي مي زدند، هرگز هواخواهي
و پشتيباني نسبت به آنها از طرف من انجام نمي گرفت و ذره اي در تصميم گيري من
تأثيري نمي داشت."

و هنگامي كه دختر امام(ع) گردنبندي را از مسؤول و خزانه دار بيت المال به امانت گرفت،
و شرط ضمانت در استرداد آن نمود و خبرش به سمع حضرت امير(ع) رسيد، هم دختر خود را
و هم خزانه دار حكومت خدا را چنان مورد مؤاخذه و نكوهش قرار داد كه در تاريخ ثابت
است.
[25] و در خطابه اي براي مردم، خود حضرت، با زبان خويش جريان عقيل را بازگو
مي نمايد كه:
"به خدا سوگند عقيل را ديدم كه به شدت مستمند گشته بود و از من درخواست


|71|
بخشش يك صاع (حدود سه كيلو) از گندم شما را داشت. كودكانش را ديدم با موهاي
ژوليده و رنگ پريده، در اثر فقر، گويا چهره شان را نيل اندود كرده بودند. عقيل
چندين بار، خواهش خود را تكرار نمود وقتي به سخن او گوش فرا دادم، پنداشت دين
خود را به او خواهم فروخت و به دنبال او راه خواهم افتاد و از سيره و روش خود،
دست خواهم شست. از اين رو، آهن را در آتش گداختم و آن را به تن وي نزديك
نمودم، تا مايه عبرت او گردد. او ناله اي از روي درد و ناراحتي فراوان، از دل سر داد.
به او گفتم: تو از آهن تفتيده اي كه انساني آن را به صورت بازيچه گداخته، ناله
سرمي دهي، اما مرا به سوي آتشي كه خداوند با غضبش آن را شعله ور كرده
مي كشاني؟"> [26]

آن گونه كه از سيره زمامداري حضرت امير(ع) مي توان به دست آورد، ايشان، علاوه بر
آنكه در عمل، خويشان و وابستگان خود را دقيقاً زير نظر داشت و اجازه سوء استفاده را از آنها
گرفته بود، به مأموران و واليان منصوب خويش كه به نقاط دوردست فرستاده مي شدند، اين
حقيقت را گوشزد مي كرد كه از منصوبان و نزديكان خود غافل نشويد. در فرازي از عهدنامه
مالك اشتر، در اين زمينه مي فرمايد:
والي را نزديكان و خويشاونداني است كه خوي برتري طلبي و گردن فرازي دارند و
در داد و ستد، كمتر حاضر به رعايت انصافند. وظيفه تو، آن است كه ريشه ستم چنين
افرادي را قطع نمايي.">

آنگاه در ادامه گفتار، به مالك اشتر توصيه مي كند:
"براي نزديكان و خويشاوندانت، نبايد تيول جدا كني و زميني از بيت المال به آنها
ببخشايي. نبايد فردي از آنان در تو طمع كنند و با بستن پيمان با همسايگان خود به
آنان در بهره اي كه از آب دارند زيان رسانند و يا كاري را كه با هم بايد انجام دهند،
رنج بيشتر آن را بر دوش ديگري نهند."

حضرت امير(ع) با گزينش اين شيوه مديريت، گامي ديگر در راه اصلاحات اقتصادي مورد
نظر حكومت ديني و بهبود رفاه عمومي برداشت و سنّت باطل خويشاوندسالاري را كه در عصر


|72|

خليفه پيشين حاكم بر سرنوشت مردم بود، به كلّي منسوخ و چهره واقعي عدالت ديني و
مردم سالاري اسلامي را در معرض داوري تاريخ قرار داد.


ج) حسابرسي و نظارت بر دارايي كارگزاران:

تدبير سومي كه براي جلوگيري از پيدايش گروهي از نوكيسه گان جديد وابسته به دستگاه
قدرت، در حكومت علوي انديشيده شد، مراقبت و نظارت كامل بر كار واليان و كارگزاران
حكومتي به ويژه، در بُعد فعاليتهاي اقتصادي و اموال آنان بود. اين نظارت، به روشهاي گوناگون
و با ابزارهاي مناسب با آن عصر، مانند اعزام عيون و پيكهاي مخفي براي جمع آوري اطلاعات و
يا كسب خبر از طريق منابع مردمي، قابل انجام بود. نتيجه اين سياست، آن بود كه هيچ والي صالح
و كارگزاري شايسته كه از مركز خلافت و حوزه مديريت مركزي دور مي شد، احساس امنيت
نكند و وسوسه جمع آوري ثروت و تكاثر، او را به فساد نكشاند. البته روشن است كه صرف
نظارت اگر تنها جنبه استطلاعي داشته باشد و بدون پشتوانه و تأثير اجرايي نسبت به تشويق
درست كاران و توبيخ زشت كاران، باشد، نمي تواند فساد را از دستگاه اجرايي بزدايد و امكان سوء
استفاده مالي را از قدرتمندان سلب كند. از اين رو، آنچه كه در سيره مبارك حضرت امير(ع) در
سينه تاريخ به خوبي ضبط شده، آن است كه در حكومت علوي شاهد هيچ گونه مماشات و مدارا با
افراد خاطي و اهل سوء استفاده از قدرت نيستيم، و اقتدار حكومت علوي، كسي را در زير چتر
امنيتي خويش پناه و مأواي نمي دهد و به شدت در برابر مديران خاطي و خائن به اموال جامعه، در
هر رده كه باشند و هر اندازه توان اجرايي يا علمي هم كه داشته باشند، با قدرت و صلابت
مي ايستد.

براي اين سيره ميمون و سياست مبارك، نمونه هاي فراوان مي توان ارائه نمود كه استقصاي
آن، بحث را به درازا مي كشاند فقط براي آشنايي با صلابت و سخت گيري حضرت امير(ع) در
اين زمينه به چند مورد، به صورت فشرده اشاره مي كنيم. مورد اول نامه اي است كه به يكي از
عاملان حكومت نگاشته شده است و در بخشي از آن آمده است:
"به من گزارش داده اند، خيانت در اموال نموده، محصول و ميوه زمينهاي آباد را
برداشت كرده، آنچه را توانسته، متصرف شده و آنچه را در اختيارت بوده، خورده اي،
"فارفع اليّ حسابك" فوراً صورت دارايي و محاسبه اموالت را برايم ارسال نما و


|73|
آگاه باش كه حساب خداوند، عظيم تر از حساب مردم است."> [28]

نمونه ديگر، نامه اي است كه خطاب به يكي از كارگزاران نزديك و ابن عمّ امام، گويا
ابن عباس، نگارش يافته و در آن ضمن يادآوري فرصت طلبي و خيانت وي به بيت المال
مي فرمايد:
"فلمّا امكنتك الشدّة في خيانة الأمّة اسرعت الكرة و عاطبت الوثبة؛
آنگاه كه امكان توسعه و گسترش خيانت به امت را يافتي، شتابان حمله ور شدي و با
سرعت برجستي و تا توانستي از اموال بيوه زنان و يتيمان ربودي، چنان كه گرگي
تيزپا بُزي زخم خورده و از پا در آمده را بربايد، با خاطري آسوده آن اموال را ربوده
و به سوي حجاز فرستادي.">

آنگاه در ادامه نامه، پس از انذار شديد و توبيخ سخت، به او مي نويسد:
تقواي الهي را پيشه كن و دارايي مردم را به آنها برگردان و اگر برنگرداني و توان
يافتم و بر تو دست پيدا كردم به كيفري تو را خواهم رساند كه عذر من در پيشگاه
خداي سبحان در باره تو باشد."

نظير چنين نامه هايي را خطاب به؛ زياد بن ابيه، منذر بن جارود عبدي، مصقلة بن هُبَيْرَة شيباني
و حتي كساني چون عثمان بن حنيف كه خيانت هم نكرده و تنها در مجلس جشن يكي از
ثروتمندان بصره شركت جسته بود، شاهديم.
[30] اين سندهاي ارزشمند تاريخي نشان مي دهد؛
براي برقراري حكومت عدل و نظام سياسي ديني، حكومت علوي، در برابر ثروت اندوزي و
انباشتن دارايي نامشروع كارگزاران خويش، ذره اي اهل گذشت و اغماض و يا تغافل نيست و هيچ
توجيهي را مجوز و حجّت شرعي بر اباحه چنين اموالي نمي پذيرد.


4- تلاش در جهت توسعه عمران و آباداني زمين

مقدمه: اقدامات سه گانه پيش گفته يعني؛ رفع تبعيض در تقسيم دارايي هاي عمومي، بازگشت
ثروتهاي غصب شده و مبارزه با پيدايش و انباشته شدن ثروتهاي نامشروع در سايه دولت جديد،
مهمترين برنامه و اقدامات اصلاحي دولت علوي در زمينه اقتصاد، براي كاستن از فاصله فقر و
غنا و پر كردن اين شكاف مهلك و ارتقاي منزلت اجتماعي محرومان و بالا بردن كرامت انساني


|74|

ايشان بود. اجراي برنامه هاي ياد شده، تأثير مهم و كوتاه مدتش آن بود كه بستر لازم را براي رشد
توده محروم در ابعاد گوناگون اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي فراهم مي آورد و امكاناتي را كه
دولت در اختيار داشت، به طور يكسان و مساوي ميان عامه مردم توزيع مي شد.

با اين وجود اين اقدامات، كافي نبود زيرا تنها بسترسازي خوبي را براي رفع محروميت
فراهم مي نمود و تنها جنبه دفعي و سلبي داشت، چرا كه موانع را از مسير تلاش آحاد مردم
برمي داشت. در حقيقت راهي را كه جامعه تاكنون منحرفانه، در اثر خطاها و سياستهاي ضد ديني
نظام سياسي گذشته پيموده بود و به پديد آمدن دو گروه برخوردار و محروم و طبقات اجتماعي
مختلف منتهي شده بود، در پرتو اجراي برنامه هاي سه گانه بالا، كور گرديد و مسير حركت جامعه
به سوي صراط مستقيم اهداف عاليه اسلامي باز شد. اكنون براي گام نهادن در اين مسير نو كه
موانع پيشرفت و ترقي از آن مرتفع گشته و هر كس به اندازه تلاش و همت خود مي توانست،
سهمي را در رشد و كمال مادي و معنوي جامعه اسلامي به خود اختصاص دهد، اقداماتي ديگر نيز
ضرورت داشت تا اين برنامه تكميل گردد و جامعه به رفاه و توسعه كامل در جوانب مختلف
برسد و انجام اين اقدامات در درجه اول، وظيفه و رسالت دولت جديد بود. چرا كه نظام جديد كه
توسط اميرالمؤمنين(ع) بنيان گذاري شده بود، مهمترين مأموريت و وظيفه خود را در كاستن رنج
مستمندان مي ديد و با قاطعيت بر اين باور بود كه مبارزه با فقر و پرد اختن حقوق مادي و اجتماعي
مردم وظيفه ديني والي است كه نمي تواند در برابر آن ساكت باشد و از آن شانه خالي كند، چنان
كه حضرت امير(ع) در بخشي از خطبه شقشقيه فرمود:
قسم به كسي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر حضور مردم براي بيعت نبود و
حجّت با يافتن ناصر تمام نمي شد و اگر نبود پيماني كه خداوند متعال از عالمان گرفته
است كه بر پرخوري و شكمبارگي ستمگران و گرسنگي و بي رمقي ستمديدگان آرام
ننشينند، ريسمان خلافت را رها مي نمودم و آغاز و پايانش را يكسان مي انگاشتم و
چون گذشته خود را كنار مي كشيدم و شما دانسته ايد كه اين دنياي شما از عطسه بز ماده
نزد من كم ارزش تر است.">


|75|

از اين سخن، آنچه به روشني قابل فهم است آنكه از اهداف اصلي و اساسي تشكيل حكومتي
اسلامي مانند حكومت علوي كه بر پايه دو ركن بيعت مردم و پيمان خداوند برپا مي شود دو چيز
است:

1- ساكت نبودن در برابر تجاوزگران به ثروت هاي عمومي جامعه؛

2- بي احساس نبودن نسبت به رنج محرومان و تهيدستي گرسنگان.

از آنجا كه اين دو هدف ملازم يكديگرند و تأمين دومي در گرو انجام صحيح برنامه اول
است، در آيه مبارك "و لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس
بالقسط ..."
[32] كه هدف از بعثت و انزال كتب آسماني را يادآور مي شود، تحت عنوان قسط از
آنها ياد مي شود. و اينك دولت علوي در راه برافراشتن پرچم قسط در جامعه اسلامي، با اجراي
اقدامات سه گانه رفع تبعيض، بازگشت اموال عمومي و مبارزه با ثروت اندوزي حاكمان، تا حدود
بسيار زيادي به هدف اول و نخستين مرحله برپايي قسط دست يافته بود. اما لازم بود براي تأمين
هدف دوم و اجراي ديگر مراحل قسط، گامهايي مؤثر و استوار برداشته شود. اقدام چهارم چنان
كه اشاره شد اهتمام به گسترش آباداني زمين بود. گام پنجم نيز در پي خواهد آمد.


شكوفايي اقتصادي و آباداني زمين و مباني آن

چهارمين اقدام دولت علوي در عرصه بهبود وضعيت اقتصادي جامعه، سياست گذاري اين
نظام براي آباد كردن زمين، توجه به معيشت مردم و نقد كردن امكانات بالقوّه آن بود. اين
سياست با به اجراء گذاشتن برنامه هاي مختلف و پخش امكاناتي كه دولت در اختيار داشت، قابل
تحصيل بود. در اين ميان آنچه پيش از ورود به موضوع، از نقطه نظر تئوريك و مباني فكري
چنين سياستهايي اهميت حياتي دارد، يافتن پاسخ اين پرسش است كه آيا با نگرشي چونان
نگرش امام علي(ع) به دنيا و جهان نگريستن و از اين عينك آن را تفسير كردن كه دنياي شما نزد
من از عطسه بزي ماده بي بهاتر است، چنان كه در سطور گذشته نقل گرديد، آيا با اين نگاه به دنيا،
توجه به گسترش آب و خاك و آبادي زمين لازم و صحيح بلكه ممكن است؟ و آيا مي توان در
انديشه رفاه مادي مردم بود؟ آيا براي انساني كه جهان را گذرا، موقت و بي ثبات مي بيند و سوداي
جهان آخرت در سر دارد، زيبنده است كه در انديشه نان و آب خود يا ديگران باشد و نقد عمر را
در راه تلاش مادي از كف دهد؟ بعلاوه با توجه به اينكه اكثريت مردم، خود به اندازه كافي در


|76|

زندگي مادي غوطه ورند و دنيا لبريز از دنياپرستان و دنياخواهاني است كه به آباداني اين جهان
كمك خواهند كرد، آيا اين صواب است كه غم زندگي مادي ايشان را بخوريم و در هوس تغيير
زندگي و سامان دادن به امور معيشتي آنان باشيم و غم آشفتگي احوال آنان را در دل داشته باشيم؟

در تلقي صوفيانه از دنيا و آخرت كه در آثار امثال ابوحامد غزالي و شيفتگان وي منعكس
است، پاسخ روشن است زيرا در اين مكتب، دوري از زخارف دنيا مگر در حد ضرورت و به
عنوان سد جوع و حفظ رمق اصل سعادت شمرده مي شود. بر اساس تفسير ايشان از جهان، انسان
زيركانه و زيرچشمانه بايد به سرگين كشي و هيزم آوري ديگران براي حمّام نظاره كند و خود در
حمامي كه با هيزم آوري آنان گرما يافته، به شستشوي جان بپردازد. هشياري و از غفلت رستن، به
پيراستن و آراستن جان است و انسان بايد دنيا را واگذارد به حيات غفلت آلود آدميان اسير خور
و خواب كه مي توانند دنيا را بسازند و امور جامعه را تدبير و تحت نظم و نَسَق در آورند.
[33]

آيا روي آوري حضرت امير(ع) به ساده زيستي و حفظ زندگي خود در پايين ترين حد امكان
و دوري از پوشاك فاخر و خورشهاي رنگارنگ و قصرهاي خيره كننده، بر اساس همين تفسير
صوفيانه نبود كه مي خواست فقر را به عنوان الگو مطرح كند و در جامعه آن را توسعه و بسط دهد
و انظار مردم را به سوي خود جلب نمايد و چنين زندگي را، ايده آل و غايت قصواي، اهداف نظام
ديني و حكومت اسلامي قرار دهد؟

در پاسخ از اين پرسش كه با مباني فكري اصلاحات و بحث توسعه و رشد و پيشرفت
اجتماعي ربط مي يابد، آنچه به طور اجمال و فشرده و با تكيه بر سيره فردي و زمامداري امام
علي(ع) مي توان ابراز نمود آنكه، نگرش صوفيانه به جهان، بر اساس اين تحليل غلط از دنيا و
آخرت شكل مي گيرد كه دنيا و آخرت را در دو حيطه جدا و متمايز بلكه متضاد تعريف مي كنند و
ساحت هر يك را جداي از ديگري مي شناسند، به طوري كه امكان رابطه و يگانگي و هم جبهگي
اين دو را ناميسور و ناشدني مي بينند و طبق همين بينش كه به سكولاريزم خواهد انجاميد، در
بحث انتظار از دين هم، معتقد مي شوند: دين براي تأمين سعادت اخروي و نشان دادن طريق
آخرت است. و سلوك آن را به ما مي آموزد و اما مسأله اصلاحات و توسعه و پيشرفت و رفاه
مادي، به كلي از دايره مقولات ديني و مفاهيم وحياني بيرون است و صد در صد جنبه بشري
دارد.
[34]

در برابر، سيره حضرت امير(ع)، نگرش صوفي مآبانه را، هرگز برنمي تابد. او با آنكه به بالاترين


|77|

درجات كمال معنوي كه براي يك انسان متصور است، رسيده بود و نداي "لو كشف
الغطاء ما ازددت يقيناً"
سر مي داد و مي فرمود: "ايها الناس! سلوني قبل ان تفقدوني فَلأَنَا بطرق
السماء اعلم منّي بطرق الارض"،
[35] به بهانه زهد و قطع وابستگي به دنيا، از كار و تلاش
شبانه روزي هرگز باز نايستاد. او از كار، خسته و دلزده نمي شد و به كشاورزي، بيل زدن، آبياري
كردن مشغول مي شد و عملاً نشان مي داد كه كار كردن براي عمران و آباداني زمين و تلاش در
جهت سازندگي، منافاتي با دلبسته نبودن به دنيا ندارد و آنچه براي مؤمن متقي مذموم و نكوهيده
است و دنيا تلقي مي شود، تعلق خاطر به دنيا داشتن و شيدايي نسبت بدان است و گرنه كار در دنيا و
آباداني زمين اگر با نيت صحيح و انگيزه هاي عقلاني و انساني درست انجام پذيرد، عين سلوك
آخرت و سعادت است. [36]

در روايت نقل است؛ امام(ع) با كوله باري از هسته خرما عبور مي كرد، پرسيدند: اي
ابوالحسن، چه با خود داري؟ فرمود: اگر خدا بخواهد، هزار نخل خرماست. و حضرت همه آنها را
با دستان پرقدرت خود كاشت.
[37] حتي در دوره خلافت هم، از دسترنج كشاورزي خويش در
مدينه، معيشت خود و خانواده خود را تأمين مي نمود، در حالي كه بسياري از آنها را به مستمندان
مي بخشيد و يا وقف مي نمود و صدقه مي داد. [38] انديشه صوفي گرايانه منفي كجا تلاش و كار براي
ترويج اقتصادي را هيزم كشي براي حمّام مي پندارد و از غفلت رستگان را به وهم خيالي خويش
دعوت مي كند كه به جاي سرگين آوري، مشغول شستشوي جان خويش در حمّامي شويد كه
ديگران رنج فراهم آوردن آن را بر خود خريده اند. اين انديشه كجا و انديشه واقع نگر و
حقيقت جوي امام علي(ع) كجا كه وقتي علاء بن زياد زبان به شكايت از برادرش عاصم نزد
امام(ع) گشود و به امام عرض كرد: برادرم لباسي پشمينه بر تن كرده و تارك دنيا شده، حضرت
امر نمود: او را حاضر كنيد. آنگاه خطاب به او فرمود:
"يا عُديَّ نفسه، لقد استهام بك الخبيث، اما رحمت اهلك و ولدك، اتري الله احلّ لك
الطيّبات و هو يكره ان تأخذها؛ [39]
اي دشمنك خويش، شيطان سرگردانت كرده و از راهت به در برده. آيا بر زن و
فرزندت رحم نمي كني؟ آيا مي پنداري خداوند پاكيزه ها و طيّبات را حلال و مجاز
شمرده، اما ناخشنود است كه از آن بهره گيري؟">

آنگاه عاصم زبان به اعتراض باز نمود و گفت: پس چگونه است شما پوشاك خشن تن آزار


|78|

مي پوشي و از خوراك بي لذت و دشوار استفاده مي نمايي؟ در پاسخ فرمود: اين وظيفه پيشواي
دادگر است كه زندگي خود را هم سطح ضعيفان قرار دهد تا فقر آنان را به هيجان و طغيان وا ندارد.

بنابراين، انتخاب زندگي ساده و فقيرانه از طرف والي اسلامي، نه براي گسترش فقر و الگو
معرفي كردن آن است، بلكه براي آن است كه با فقيران و نيازمندان، همدردي شده باشد، تا آنان
در خود احساس حقارت و ضعف نكنند و با حفظ حقوق الهي و كرامت انساني خويش به كار و
تلاش بي وقفه همت گمارند و چهره زشت و خشن و محروميت را از خود و جامعه خويش
بزدايند.

فقر مقوله اي نيست كه در جهان بيني ديني و معارف اسلامي مورد تشويق قرار گيرد. هرگز
جامعه فقير و محروم و عقب افتاده، جامعه اي اسلامي و ديني به واقع كلمه كه داراي حداقل
استانداردهاي آموزه هاي ديني باشد، تلقي نخواهد شد. حديث و روايت در نكوهش فقر و
شيوه هاي مبارزه با آن آنقدر فراوان است، كه ذكر و توضيح و تفسير همه آنها نيازمند مقالات
متعدد است. آنچه در مكتب امام علي(ع) و فرزندان طاهرش مي توان فرا گرفت آن است كه:
خير دنيا و آخرت در بي نيازي و پرهيزگاري، و شرّ دنيا و آخرت در نيازمندي و
تبهكاري خلاصه مي شود.
"الفقر الموت الاكبر؛ [41]
فقر و مستمندي، بزرگترين مرگ است.">

حضرت امير(ع) در وصيتي به فرزند خويش محمد حنفيه فرمود:
فرزندم، از فقر بر تو بيمناكم، بنابراين از شرّ آن به خدا پناه بر چرا كه فقر داراي آثار
سويي چون نقصان دين، سرگرداني و حيرت خ ِرَد و پيدايش دشمني است."

طبق اين وصيت حكيمانه، ميان نيازمندي، و ايمان و تديّن و خردمندي و مدارا و رفاقت
رابطه متعاكس برقرار است. چگونه مي توان از ايمان و خردورزي و خصايل انساني و كرامت
سخن گفت در حالي كه مردم اسير فقر مي باشند و ستون فقراتشان در اثر فقر خميده شده است.


|79|

اين است كه پيامبر(ص) گفته اند:
"كاد الفقر يكون كفراً؛ [43]
نزديك است كار فقر به كفر بيانجامد و آنكه معاش ندارد، در بند آخرت هم
نخواهد بود."

اين حقيقت را شيخ عطار در قالب داستاني جالب بازگو مي كند كه سائلي از عارفي، اسم اعظم
الهي را مطالبه نمود و در پاسخ وي آن عارف "نان" را به عنوان اسم اعظم معرفي نمود ولي گفت:
اين مطلب را نمي توان با كسي واگو كرد. سائل كه از اين پاسخ به شگفتي در آمده بود عارف را به
باد سرزنش گرفت و او را احمق دانست. اما آن عارف روشن ضمير در پاسخ گفت:

اين است كه در ادعيه پيامبر اكرم(ص) وارد است:
نان را بر ما مبارك گردان و ميان ما و نان جدايي ميافكن. چرا كه اگر نان نبود، نه نماز
مي گذاريم و نه براي روزه امساك مي نموديم و نه ساير فريضه هاي پروردگار را
مي توانستيم انجام دهيم."

بنابراين در زمينه رشد ايمان ديني و ظهور كمالات انساني در جامعه، اولين قدم آن است كه
قسط و عدالت اقامه گردد و در سايه آن حقوق محرومان و مستمندان از چپاولگران و ستمگران
گرفته شود و فقر و محروميت از جامعه زدوده شود، تا بستر لازم براي كمال و رشد انساني و
خصائل اخلاقي فراهم آيد. و اين وظيفه بزرگي است كه بر دوش حكومت ديني و حكومتي كه
تأسي به اميرالمؤمنين(ع) را وجهه برنامه خويش قرار مي دهد، سنگيني مي كند.

تا بحران فقر و غني و جنگ طبقاتي فرو ننشيند و اين شكاف پر نشود، كارآمدي دولت ديني
به شدت در معرض آسيب است. و در اين صورت است كه انواع توطئه ها و تهاجمات دشمن،
كارگر و مؤثر خواهد افتاد و نظام را در معرض طوفان حوادث و بحران مقبوليت جدي اسير
خواهد كرد و در اين صورت هر چقدر خيرخواهان به تبيين تئوريك حكومت ديني بپردازند


|80|

و انديشه ديني توليد كنند، تأثيري نخواهد بخشيد، بلكه در مواردي به ضد ارزش مبدل خواهد شد.
در جامعه اي كه فقر وجود داشته باشد، قدم اول براي اصلاحات فرونشاندن فقر و برقراري قسط
است و گرنه هيچ برنامه ديگر فرهنگي و سياسي و اجتماعي چندان مؤثر نخواهد بود، براي
مردمي كه از محروميت در رنج به سر مي برند، چگونه مي توان از آزادي سياسي سخن گفت و يا
ايمان و دين و فرايض ديني را براي آنها تفسير نمود و از فضائل اخلاقي سخن گفت. در حديث
است؛ حاكم اسلامي بايد تدبيري بينديشد كه مردم به فقر و تهيدستي گرفتار نيايند و گرنه موجب
كفر و بيرون رفتن ايشان از دين مي شود. "و لم يفقرهم فيكفرهم."> [46] و اين رمز آن است كه
پيشواي عدالت، حضرت امير(ع)، براي برگشت جامعه به سنّت نبوي و گسترش دين، كار خود
را ا ز مبارزه با غارتگران اموال عمومي و فقر و محنت جامعه شروع نمود. چرا كه با اقامه عدالت
اجتماعي، راه بندگي خدا هموار و راه شيطانهاي انسي و جنّي مسدود و تيرشان براي اغواي مردم
به سنگ خواهد خورد. در بحران فقر است كه شيطان، مي تواند بذر توطئه و نفاق بكارد و در
دلهاي بيمار تخم ريزي نمايد. از يك سو بحران فكري و عقيدتي به وجود آورد و سيل شبهات را
به سوي ايمان ديني مردم و جوانان سرازير نمايد و از سويي در برابر فرونشستن آتش
خانمانسوز فقر مقاومت به خرج دهد و مانع از اين شود كه نظام سياسي، توفيق جدي در رفع
كانون فتنه بيابد و كارآمدي خود را به اثبات رساند. اين بود كه حضرت امير(ع)، كار خود را از
اين نقطه آغاز نمود، كه به گفته جرج جرداق، نويسنده انديشمند مسيحي: چقدر زيبا و مقدس
است اين شلّاقي كه علي(ع) آن را بر ضد فقر و منافقاني كه آن را نيكو جلوه مي دهند، بلند مي كند
كه همه آنان را مي خورَد و نابود مي كند، آن چنان كه لهيب آتش، كاه آلوده را مي خورَد و خاكستر
مي كند و نيرنگها و حيله هاي آنان را در جلو ديدگانش ريشه كن مي سازد، آنجا كه مي گويد: "لو
تمثّل لي الفقر رجلاً لقتلته">
اگر فقر در برابر من به صورت انساني مجسّم گردد البته او را
مي كشم."> [47]

دولت علوي، آنگاه كه بر مصدر امور تكيه زد، به دنبال اقدامات اصلاح طلبانه گذشته، با
وجود مخالفتهاي فراواني كه از سوي منافقان نوكيسه و صاحبان ثروتهاي بادآورده بر او تحميل
شد، آرمان فقرزدايي را جزء رؤوس برنامه هاي كار خود قرار داد، و به عنوان مهمترين اقدام
عملي و مثبت در اين راه، موضوع عمران و آباداني زمين را، در دستور كار خود و كارگزاران و
عاملان دولت خويش جاي داد. در اين ارتباط به چند سند مهم اشاره مي كنيم.


|81|

سند اول:

واژه "عمارت" از واژه هايي است كه امام(ع) با اقتباس از قرآن كريم، مورد توجه و عنايت
خاص خود قرار مي دهند و در مواردي متعدد به آن اشاره مي نمايند. "عمارت" آنقدر در
مديريت و وظايفي كه حاكم اسلامي بر دوش دارد، مورد اهتمام ايشان است كه در عهدنامه مالك
اشتر جزء وظايف و مأموريتهاي چهارگانه وي شمرده شده است. مالك اشتر، در ولايت بر
مصر، موظف به انجام چهار امر مهم بود كه از سوي اميرالمؤمنين بر دوش وي گذارده شده بود:
جمع آوري خراج و ماليات، پيكار و جهاد با دشمن، اصلاح و سامان دهي به كار مردم و بالاخره
مأموريت چهارم وي: "و ع ِمارةُ ب ِلاد ِها" بود.
[48]

بنابراين، مقوله "عمارت" در سرفصل وظايف و مأموريتهاي دولت ديني حتي در حال
جنگ، قرار دارد. اما اينكه منظور از "عمارة بلاد" چيست؟ به گفته راغب اصفهاني، عمارت،
واژه اي متناقض با خرابي است
[49] و در برابر آن قرار مي گيرد. بنابراين تفسير، هر كاري كه
موجب شود، زمين از خرابي رها شود و عمران يابد، "عمارة الارض" خوانده مي شود و مالك
اشتر به عنوان والي و حاكم مصر، مأموريت مي يابد كه بلاد و شهرهاي سرزمين پهناور مصر را به
گونه اي از خرابي و بي ساماني بيرون آورد كه در همه جا مردم شاهد عمران و آبادي و وفور
نعمت باشند و به راحتي و در رفاه، از نعمتهاي خدادادي آن سامان بهره مند گردند.

سند دوم:

حضرت امير(ع) در گفتاري ديگر، در تفسير آيه كريمه "هو انشأكم من الارض و استعمركم
فيها">
[50] كه اشاره به آفرينش انسان و پيدايش وي از خاك مي كند و اينكه خداوند، از انسان
عمران و آباداني زمين را خواستار شده است و به او فطرتاً مأموريت داده تا زمين را طبق نيازها و
منافعي كه مي تواند از آن بهره ببرد، بسازد، [51] مي فرمايد:
"فاَعْلَمَنا سبحانه انه قد امرهم بالعمارة ليكون ذلك سبباً لمعايشهم بما يخرج من
الارض من الحبّ و الثمرات و ما شاكل ذلك؛ [52]
خداوند در اين آيه به ما مي آموزد كه انسان وظيفه و مأموريت از جانب حضرت حق
دارد كه زمين را آباد گرداند تا در پرتو عمران و آباداني زمين، زندگي براي بشر در
زمين تأمين شود و با استفاده از روييدني ها زمين و بركات آن از قبيل دانه هاي
مختلف و ميوه هاي رنگارنگ به حيات خود تداوم بخشد.">


|82|

اين وظيفه هرچند متوجه همه انسانهاست و بر اساس معارف ديني، همه بايد در آباداني زمين
سهيم باشند و وظيفه اي را بر دوش گيرند و به بيان حضرت امير(ع) "من وجد ماءً و تراباً ثم افتقر
فابعده الله؛
[53] كسي كه آب و خاك در اختيار داشته باشد و با اين وجود نيازمند و محتاج باشد،
خداوند او را از رحمت بيكرانش دور گرداند" و طبق همين مبنا، در آموزه هاي ديني از كسالت و
تنبلي و بي كارگي و بي عملي نكوهش شده است، اما با توجه به امكانات و نفوذ و قدرتي كه دولت
در اختيار دارد، در درجه نخست اين وظيفه بر دوش دولت است كه زمينه آباداني و توسعه كشور
را فراهم آورد، چنان كه در عهدنامه به مالك اشتر به اين وظيفه اوليه حاكم تصريح شده بود و در
موارد متعددي نيز مورد تأكيد قرار گرفته است. تا آنجا كه فرمود:
"فضيلة السلطان عمارة البلدان؛ [54]
عمارة و آباداني شهرها (كه امروزه آن را توسعه و رشد مي نامند) فضيلتي براي
قدرت حاكم است.">

در واقع با توجه به اينكه در صفحات گذشته ثابت شد كه برقراري قسط و عدل هدف اصلي و
غايت واقعي اقامه دولت ديني شمرده مي شود، و از سوي ديگر وقتي به اثبات رسيد كه بحث
عمارة الارض و آباداني زمين نيز در حيطه وظايف دولت اسلامي قرار مي گيرد، نتيجه آن خواهد
بود كه آباداني و توسعه از اجزاي جدايي ناپذير عدالت اجتماعي است و بدون پيشرفت و توسعه
كشور، نمي توان گفت جامعه به عدالت حقيقي با آن محتوايي كه در معارف ديني از آن ياد شده
است دست يافته است. و اين حقيقتي است كه در سخنان حضرت امير(ع) مكرراً مورد اشاره
قرار گرفته است. نگاه كنيد به اين سخنان:
هيچ مقوله اي همتاي عدالت، در عمران و آباداني شهرها نيست."
"ما حصّن الدول بمثل العدل؛ [56]
هيچ چيز چون عدل، موجب استحكام دولتها نمي شود.">
"ان افضل قرّة عين الولاة استقامة العدل في البلاد، و ظهور مودّة الرعيّة؛ [57]
آنچه بيش از هر چيز سبب خنكي چشم زمامداران مي گردد، برقراري عدالت در
سراسر شهرها و آشكار شدن عشق و علاقه صميمانه شهروندان به آنان است."


|83|

هيچ قدرت و حكومتي بدون برقراري عدالت تداوم پذير نيست و عدالت نيز بدون عمران و
آباداني همه جانبه و توسعه اي كه موجب نابودي ديو فقر و تهيدستي گردد، امكان پذير نيست.

سند سوم:

حضرت امير(ع) در خطبه طالوتيه در مدينه، به صورت كاملاً شفاف اعلام نمود كه از
پيامدهاي حكومت اسلامي واقعي اين است:
آنگاه (در زمان برقراري دولت اسلامي) عائله مند گرفتاري در ميان شما مشاهده
نخواهد شد."

و يكي از ميوه هاي شيرين و ارمغان هاي لذيذ دنيوي نظام اسلامي پالوده شدن جامعه از ديو
فقر و بينوايي است.

سند چهارم:

مقوله عمران و پيشرفت، به عنوان يكي از راه كارهاي مهم و شيوه هاي حساس رسيدن به
عدالت و قسط و تحقق اهداف بعثت رسولان و عافيت يافتن مردم، مأموريتي بود كه دولت
علوي، به عنوان امر و فرمان الهي بر دوش خود احساس مي نمود و در اين مدت محدود پنج ساله
كه سراسر آن را مناقشات و درگيري پوشانده بود، تا حدود زيادي موفق به تحقق و پديد آوردن
نخستين ميوه هاي شفابخش آن بود. چنان كه حضرت امير(ع) طي خطابه اي با مردم كه به
صورت شفاف و رو در رو، فرآورده هاي دولت و ره آوردهاي حكومت خود را با آنان در ميان
مي گذاشت، فرمود:
از عدالت خود لباس عافيت بر تنتان كردم."

در اين تشبيه زيبا، حضرت(ع) عافيت را به پوشش و لباس مثل مي زند كه جنس و ماده
تشكيل دهنده آن عدالت علوي بود. عافيت را كه همان صحت، سلامتي، تندرستي و آرامش تن
و روان است، حاكم و زمامداري مي تواند به شهروندان خود اهدا كند و مدعي باشد مردم سراسر
كشور تحت فرمان من، از عافيت برخوردارند، كه آبادي و عمران مملكت را با دادگري و عدالت
خود، در عمل به مردم نشان داده باشد و عافيت يابي در پرتو عمران و عدالت، ادعاي حضرت
امير(ع) در ارائه گزارش كار خويش و عملكرد دولت خود به مردم بود.


|84|

سند پنجم:

به صورت ملموس، در سخني ديگر از امام(ع)، زندگي پايين ترين و فقيرترين قشر از طبقات
اجتماعي كوفه كه مي تواند به عنوان محك و ملاك پر شدن و يا حداقل كاسته شدن از فاصله ميان
فقيران و ثروتمندان محسوب گردد و نويدبخش رفاه نسبي مردم باشد، اينچنين تشريح شده
است:
"كسي را در كوفه نمي توان يافت كه متنعّم نباشد و در رفاه به سر نبرد، حتي
پايين ترين قشر مردم، خوراكش از نان گندم است و سرپناه و مسكن دارد كه در آن
آرامش مي گيرد و از آب فرات مي آشامد."

اينكه دولتي موفق شود در مدتي كوتاه و پرهياهو بر سه مشكل نان و مسكن و آب، فائق آيد
و براي محروم ترين شهروند خود، لااقل در نقطه مركزي حكومت، نان مناسب، سرپناه و آب
قابل شرب فراهم آورد و مثلاً آب فرات را كه در فاصله نسبتاً زيادي از كوفه قرار داشت، با
استفاده از ابزارهاي بسيار ساده چهارده قرن پيش، به اين شهر منتقل نمايد؛ نشان از كارآمدي
بالاي حكومت علوي در سازندگي كشور و توجه به رفاه عمومي از طريق آباداني و عمراني
كشور دارد.

سند ششم:

از سندهاي تاريخي توجه امام علي(ع) به عمران و شيوه مديريت ايشان در اين زمينه،
نامه اي است كه به قرظة بن كعب انصاري از صحابه پيامبر(ص) و والي كوفه و متولي خراج
بين النهرين در زمان خلافت اميرالمؤمنين(ع)، نگاشته شده است. امام(ع) در نامه خويش
تأكيد مي كند:
"گروهي از مردم (اهل ذمه) منطقه تحت فرمان تو، يادآوري كرده اند كه نهري در
سرزمينشان وجود داشته كه از بين رفته و از جريان باز ايستاده است و اكنون اگر
مجدداً حفر گردد و آب آن به جريان افتد، موجب آباداني و عمران آن منطقه خواهد
شد و در نتيجه توان پرداخت خراج خود را هم خواهند يافت، از اين رو از من
خواسته اند، نامه اي به تو بنويسم و تو را وادار به استخدام ايشان براي حفر نهر


|85|
مزبور و پرداخت هزينه هاي آن نمايم. البته من صلاح نمي دانم كه فردي را مجبور به
اين كار نمايي. تو مردم را گردآور و با ايشان شور و مشورت نما، اگر مطلب چنين
است كه گفته اند، افرادي را كه حاضر به همكاري براي حفر مجدد نهر ِياد شده
مي باشند، بر اين كار بگمار. و در اين صورت نهر، از آن ِكساني است كه در حفر آن
شركت داشته اند، پس نهر را اصلاح و آن را آباد گردان. قسم به جان خودم اگر عمران
كنند و آبادي پديد آورند، براي من محبوب تر از آن است كه ناتوان باشند و در كاري
كه بر عهده شان نهاده شده يعني سازندگي (صلاح البلاد) كوتاهي نمايند."> [61]

سند هفتم:

مستندي ديگر كه حاكي از اهتمام دولت علوي به امر عمران و آباداني است، سياستهاي
مربوط به اخذ ماليات و جمع آوري خراج مي باشد. در اين زمينه، در عهدنامه مالك اشتر
مي خوانيم؛ بايد توجه و عنايتت به عمران و آباداني زمين، بيش از گرفتن خراج باشد زيرا خراج
بدون آباداني قابل تحصيل نيست.
دولت و حكومت كه به دنبال مطالبه ماليات، بدون آباد كردن است، شهرها را با اين
كار خراب مي كند و بندگان خدا را به نابودي مي كشاند و هرگز حكومتي، با چنين
سياستي، دوام نمي آورد."

بنابراين از نشانه هاي مديريت صحيح و حسن تدبير دولت آن است كه سياستهاي مالياتي را
به شيوه اي پيش ببرد كه به امر عمران و توليد، بيشتر كمك شود و زمينه رشد اقتصادي را فراهم
آورد و مردم را تشويق به كار و سرمايه گذاري نمايد وگرنه در صورتي كه ماليات بر دوش مردم
سنگيني كند و دولت تنها در انديشه جمع آوري آن باشد و در امر عمران و توسعه برنامه اي كارآ
و مفيد، ارائه ندهد، سه عاقبت و نتيجه سوء گريبانگير نظام و كشور خواهد شد؛ خرابي بيش از
پيش كشور، نابودي و له شدن مردم در زير فشار معيشت و بالاخره با گسترش نارضايتي مردم،
اركان نظام و قدرت سياسي به تزلزل درخواهد آمد و بحران جدي فراروي او را خواهد گرفت. و
از اين رو است كه اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايد: "سوء التدبير مفتاح الفقر.">
[63]

همان طور كه در مقياس كم، اگر انسان به خرج و دخل خود توجه نكند و نتواند در زندگي خود


|86|

عاقبت انديشي درست داشته باشد، گرفتار فقر خواهد شد، در مقياس بزرگ اجتماعي هم، دولت و
نظام سياسي به عنوان مغز متفكر و هدايتگر و مدير جامعه، اگر در سياستهاي اقتصادي خويش
نتواند واقعيتها را مشاهده كند و با توجه به منابع مختلف مالي در مديريت خويش عاقبت انديشي
خردمندانه داشته باشد، جامعه قطعاً با بحران فقر و حرمان مواجه خواهد شد و آتش آن، دامن
چنين حاكمان و سياستگذاراني را خواهد گرفت.

سند هشتم:

آخرين مستندي كه براي توجه ويژه دولت علوي به مقوله توسعه و عمران همراه با عدالت،
در اينجا قابل ارائه است، توجه ويژه امام علي(ع) به اقشار مختلف از صاحبان ح ِرف و صنايع و
كشاورزان و بازرگانان و بازاريان است. امام(ع) از يك سو به تشويق آنان مي پردازد و از سويي
آنها را هدايت و راهنمايي به روشهايي مي نمايد كه مورد اهتمام دين و صاحب شريعت است.
اين سياست از اين جهت اهميت دارد كه اقشار يادشده، پايه هاي اصلي گردش چرخ اقتصاد
مي باشند و براي رسيدن به نظام سياسي به اهداف بلندي همچون عمران و آباداني، نمي تواند
نسبت به آنان بي توجه باشد، رو در رو با آنها خود را قرار ندهد، نسبت به مشكلات و تنگناهاي
آنان بي تفاوت باشد و آنها را مورد تشويق و لطف ويژه قرار ندهد. در مورد كشاورزان، به
خراج گيران، واليان و فرماندهان نظامي توصيه مي كرد كه آنها را مورد ظلم و اجحاف قرار ندهند،
در باره اربابان ح ِرَف و پيشه وران مي فرمود: خداوند پيشه ور امانتدار را دوست دارد. هنگامي كه
از كنار خانمي در حال بافندگي عبور مي كرد، وي را مورد التفات قرار داد و فرمود: از حلال ترين
راههاي درآمد كار بافندگي است كه به آن، اشتغال داري . با اين وجود حضرت(ع) به اين قشر
توصيه "جودة صنعت" كه همان بالا بردن كيفيت كالا و رعايت استاندارهاست داشت و
مي فرمود: كيفيت را فداي سرعت نكنيد. به تجار و بازرگانان مي فرمود: تجارت كنيد، خداوند به
شما بركت دهد و در اهميت اين شغل مي فرمود: "از پيامبر اكرم(ص) شنيدم اگر رزق ده قسمت
شود، نُه قسمت آن در تجارت است و يك قسمت آن در ساير كارها" كه به اهميت تجارت و
صادرات اشاره مي كند. در همين ارتباط حضور مستقيم امير مؤمنان(ع) به عنوان خليفه جهان
اسلام كه بر امپراطوري پهناور اسلامي حاكم است، بسيار حائز اهميت است.

به نقل سيره نويسان، هر روز، بر قاطر رسول خدا(ص) با نام شَهْباء سوار مي شد و بر اصناف
مختلف بازار به بازار مرور مي نمود و بر كار قصابان، خرمافروشان، ماهي فروشان و ديگر


|87|

اصناف نظاره مي كرد، از يك سو آنها را مورد تفقّد قرار مي داد و اهتمام خويش را به موقعيت
آنها، يادآور مي شد و از سويي آنها را با روش صحيح كار و كسب آشنا مي نمود. از كم فروشي،
گران فروشي، فروش كالاي تقلبي، دروغ گويي، رباخواري، قسم خوردن، احتكار و ساير
محرّمات فقهي بيع و تجارت نهي مي كرد و آنها را به عدالت و انصاف رعايت حقوق جامعه
توصيه مي كرد. حضور مستقيم حضرت در ميان بازاريان، آنقدر مهم بود، كه همگان هرچه در
دست داشتند، مي افكندند و با جان و دل به نصايح و فرمايشات مولاي خويش گوش فرا مي دادند.
هنگامي كه "اصبغ" عرض كرد يا اميرالمؤمنين، مسؤوليت سركشي و نظارت بر بازار را به من
محول كنيد و شما در خانه بمانيد، در پاسخ فرمود: "ما نصحتني يا اصبغ"؛ خيرخواهي براي من
نكردي اي اصبغ. مردم بازار، هر روز با نداي "اتقّوا الله" كه از زبان مبارك مولاي متقيان
مي شنيدند، به كار و كسب مشغول مي شدند و آيات وحي را با حنجره زيباي قرآن ناطق به گوش
جان مي سپردند كه تلاوت مي نمود: "تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوّاً في الارض
و لا فساداً.">
[64] مي فرمود: اين آيه در باره واليان عدالت پيشه متواضع و ديگر قدرتمندان
اجتماعي فرود آمده است. [65]


5- تأمين اجتماعي اقشار محروم و از كارافتاده

پنجمين اقدام اصلاحي حكومت علوي براي زدودن پديده زشت فقر و محروميت از چهره
ميهن اسلامي، در پي اقدامات سه گانه اول كه جنبه سلبي و پيشگيرانه داشت و اقدام چهارم كه
بستر مناسب را براي رشد و شكوفايي اقتصادي فراهم مي نمود، اهتمام ويژه به امور معيشتي
محرومان و بيچارگان و در ماندگان اجتماع بود. گرچه برنامه هاي پيشين، بسيار مؤثر و كارآمد در
كاستن از فاصله هاي طبقاتي بود و چهره جامعه را در مدتي اندك دگرگون ساخت، به طوري كه
مستمندان، احساس هويت و كرامت نمودند و حقوق اجتماعي خود را باز يافتند و قول و وعده
خود مولا(ع) در آغاز بيعت مدينه كه فرموده بود: "لَتُبَلْبَلُنَّ بلبلةً و لتغربلنّ غربلة و لَتُساطنّ سوط
القدر حتي يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم">
[66] اكنون كه چهره جامعه، به عصر جاهليت
مقارن با بعثت پيامبر اكرم(ص) بازگشته و ارتجاعي شده و دوباره ثروتمندان و اشراف بر گرده
محرومان چيره شده اند، بايد تمامي طبقات و اقشار جامعه با هم درآميزيد، مخلوط شويد و غربال
گرديد و چونان دانه هايي كه در ديگ جوشان زير و رو و بالا و پايين مي شوند، بايد آنان كه به


|88|

پايين كشانده شده اند، صعود يابند و بالا روند و كساني كه بالا قرار گرفته اند، به زير آورده شوند،
اين وعده امام(ع) اكنون تا حد زيادي محقق شده و جامعه غربال شده بود، هر فرد از آحاد
شهروندان، در موقعيت مناسب با خود، در ساختار اجتماع قرار گرفت و ساختار جامعه كه در اثر
رشد نا متعادل بخشهايي از آن غدّه هاي سرطاني و ناهنجاري هايي آن را رنجور نموده بود، با
اجراي سياستهاي علوي، تعادل را در پيكر خويش احساس مي نمود.

در سايه عدالت و فضاي سالمي كه براي رشد همه شهروندان پديد آمده بود، كساني كه تواني در خود مي ديدند، به ظهور و شكوفايي و فعليت آن همت گماشتند، ولي يك برنامه ديگر نيز لازم بود كه ساختار مترابط و منتظم اصلاحات اقتصادي را تكميل گرداند و آن حمايت از اقشار آسيب ديده و يا آسيب پذير بود. اين مطلب، ذاتي و اقتضاء طبيعي جوامع بشري است كه همواره انسانهايي ناتوان از يتيمان و از كارافتادگان و غيره در درون جامعه حضور دارند كه دولت نمي تواند، نسبت به مسايل آنان بي توجه باشد. اقدام پنجم حكومت علوي، تنظيم سياستهاي مربوط به اين قشر بود. از اين قشر در عهدنامه مالك اشتر به "طبقه سفلي" ياد شده و مأموريتهايي كه مالك به عنوان كارگزار ارشد حكومت علوي در سرزمين مصر بايد در باره اين قشر به اجراء گذارد، عبارت بود از:
پس خدا را، خدا را، در باره طبقه پايين از مردم، همانان كه راه چاره اي نمي بينند، از
مسكينان و نيازمندان و بينوايان و زمينگيرشدگان، اين گروه ها كه برخي شان اظهار
مشكل مي كنند و برخي به رو نمي آورند، حقي را كه خداوند در باره ايشان فرمان داده
به جا آر و بخشي از بيت المال و بخشي از زمينهاي خالصه را، براي ايشان در هر
شهري كه ساكنند مقرر كن."

اقدام براي تأمين اجتماعي محرومان با استفاده از بيت المال و خزانه عمومي، برنامه اي نبود
كه تنها در امريّه و فرمان به كارگزاراني چون قثم بن عباس و مخنف بن سليم و مالك اشتر بر روي
كاغذ نگاشته شود.
[68] بلكه شخص امام(ع) انجام آن را عملاً از وظايف خود مي شمرد و به آن
اقدام مي كرد. به گفته برخي محققان، امام(ع) بر طبق آمار دقيق و به دست مأموران بصير، به


|89|

انجام اين كار مي پرداخت. [69] امام(ع) خود را پدر يتيمان معرفي مي كرد و همچون پدر با ايشان
رفتار مي كرد. [70] توجه به بينوايان و از كارافتادگان، مخصوص مسلمانان نبود، اقليتهاي مذهبي
چون نصرانيان نيز از شفقت وليّ امر مسلمانان متنعّم بودند. از تهذيب الاحكام نقل است: پيري
نابينا و سائل از راه مي گذشت، حساسيت اميرالمؤمنين برانگيخته شد، پرسيد: اين چيست؟ پاسخ
دادند: يا اميرالمؤمنين، نصراني است. فرمود:
"استعملتموه حتي اذا كبر و عجز منعتموه؟ انفقوا عليه من بيت المال؛ [71]
تا توان در تن داشت، او را به كار گماشتيد، اكنون كه پير و فرتوت شده، او را منع
مي كنيد؟ از بيت المال بر او انفاق نماييد."

از اين رو طبق قوانين فقه اسلامي، به گفته امام خميني، كساني كه نمي توانند زندگي خود را
بچرخانند و مال كافي ندارند و قوه كسب و كار و صنعت هم ندارند، دولت بايد هر طور صلاح
مي داند آنها را اداره كند يا كالاي مستقيم در اختيارشان گذارد و يا مخارج ساليانه آنها را تأمين
كند، تا خودشان، خود را اداره كنند.
[72]


طرح يك پرسش

با تأمل و توجه به بررسي هايي كه گذشت، ثابت گرديد حكومت علوي نسبت به اصلاحات
اقتصادي و بهبود معيشت و ارتقاي رفاه عمومي، داراي حساسيت فراواني بوده و براي آن
برنامه هايي جامع و كامل داشته و تا حدود زيادي موفق به اجراي آن گرديده است، هرچند
محدوديتهاي پديد آمده از سوي نوكيسگان قدرتمند و مخالف اصلاحات سياستهاي امام(ع) را
نمي پسنديدند، به هر شكل ممكن در برابر آنها سنگ اندازي مي شد. در اين راستا، از پنج برنامه
مهم اقتصادي نام برده شد و مورد بررسي و دقت قرار گرفت. اين پنج برنامه عبارت بودند از:

1- تبعيض زدايي؛

2- مصادره اموال حيف و ميل شده؛

3- جلوگيري از پيدايش ثروتمندان نامشروع جديد

4- توسعه عمران و آباداني كشور؛

5- تأمين اجتماعي.

اكنون در پايان اين نوشتار جاي طرح يك پرسش باقي است؛ پرسشي كه در ابتداي بحث به


|90|

آن اشاره گرديد و از نقطه نظر معرفت ديني و نظريه پردازي براي اصلاحات و مباني نظري و
عقيدتي آن بسيار مهم و حياتي است و حلقه اتصال ميان آنچه در چهارده قرن پيش در حكومت
علوي رخ داد و آنچه مورد نياز امروز جامعه ما است، مي تواند قرار گيرد و به مباحث گذشته اين
مقاله و هر مبحثي كه پيرامون حكومت علوي گفته يا نوشته مي شود، جنبه كاربردي و عيني
ببخشد. پرسش آن است كه:

مباني فكري و تئوريك اصلاحات اقتصادي حكومت علوي چه بود؟

جايگاه اصلاحات ياد شده در جغرافياي معرفت ديني و مباني تئوريك آن كجاست؟

آيا اصلاحات ياد شده، تنها جنبه بشري داشت و امري عرفي بود كه عقلانيت سياسي
حضرت امير(ع) و مصلحت انديشي هاي اجتماعي او، پي به ضرورت آن برده بود و ربطي به
آموزه هاي ديني نداشت و معارف اسلام و آيات وحي و سنّت نبوي، نسبت به آن ساكت و
بي نظر بود و به اصطلاح در موقعيت خنثي و لابشرط قرار داشت؟

يا اينكه برنامه هاي اصلاح طلبانه دولت امام علي(ع) پيش از بشري بودن، جنبه الهي داشت و
اميرالمؤمنين(ع) تنها نه به عنوان يك ضرورت عرفي كه عقلانيت ايشان حكم مي كرد، بلكه به
عنوان وظيفه اي ديني و شرعي كه بر دوش خود احساس مي نمود و رسالتي كه از طرف خداوند بر
عهده داشت، بايد دست به اصلاحات ياد شده مي زد و به جنگ فقر و غنا خاتمه مي بخشيد و
حقوق محرومان را به آنها بازمي گرداند و جامعه را براي توسعه و عمران آماده مي نمود؟

در پاسخ از اين پرسش مهم معرفت شناختي كه رابطه اي مستقيم با بحث انتظار از دين و به
طور كلي تبيين رابطه دنيا و آخرت دارد، به اجمال و فشرده مي توان گفت، با دو رويكرد كاملاً
متفاوت در ارتباط با پرسش بالا مواجهيم:

برخي از روشنفكران ديني جديد در تحليلهاي خود به اين پاسخ دست يافته اند كه: مسلمان
بودن و مسلمان خوب بودن هيچ ملازمه اي با وجود يك جامعه پيشرفته ندارد. البته نه به اين معنا
كه مسلماني با رشد منافات دارد، بلكه به اين معنا كه اسلام، مسلماني و مسلمان خوب بودن هم با
سطح نازل از رشد و توسعه قابل جمع است و هم با سطح بالاي آن. اين دو مقوله دو جريان مستقل
هستند و نمي توان گفت از اسلام، رشد و توسعه و آباداني در مي آيد. اين مسأله مربوط به توقع ما
از مسلمان بودن و مسلمان خوب بودن است، آيا توقع آن است كه مسلماني، رفاه و ترقي را هم در
اختيار ما قرار دهد؟ يا نه، مي توان مسلمان بود و جامعه ساده داشت و مي توان مسلمان بود و


|91|

جامعه پيشرفته داشت. اسلام نه مانع هيچ كدام است و نه مقتضي هيچ يك. مسلمان بودن با اخلاق
و رفتارهاي ضد اسلامي ناسازگار؛ است نه با علم و تكنيك ساده يا پيچيده. [73]

رويكرد دوم، كه تحليلي بر خلاف تحليل بالا ارائه مي دهد، نظريه مشهور ميان عالمان
دين پژوه است و معتقد است دين اسلام، نسبت به مقولاتي نظير رشد و توسعه و رفاه و رفع
محروميت و پالايش فقر از درون جامعه، وضعيت بي تفاوت و بدون رأي و نظر به خود نگرفته
است و رأي ممتنع ندارد، بلكه اگر جامعه، طبق آموزه هاي صحيح ديني مديريت و رهبري شود و
مردم نيز به وظايف شرعي خود پايبندي نشان دهند، اسلام در درون خود اقتضاي كمال و رشد و
توسعه دارد و جامعه اسلامي خوب و مطابق تعاليم وحياني كتاب و سنّت، جامعه اي برخوردار،
پيشرفته و مترقي است.

ورود به اين بحث و داوري نسبت به اين دو تحليل معرفتي مربوط به دين، با استناد به مفاهيم
مندرج در متون ديني، مجال واسع مي طلبد كه از حوصله بحث كنوني بيرون است، اما اگر بخواهيم
به صورتي فشرده، با تكيه بر سيره حضرت اميرالمؤمنين(ع) به ويژه در دوره پنج ساله پاياني كه
مديريت جامعه اسلامي را بر دوش مي كشيدند و شميمي از عطر جانفزاي آن در اين بحث تقديم
شد، پاسخ صواب و مناسب به پرسش بالا را بيابيم و نسبت به دو تحليل پيش گفته، داوري نموده
و يكي را به عنوان پاسخ منطبق بر روش فردي امام علي(ع) و شيوه حكومت علوي، برگزينيم،
آيا كدامين را بايد درست تلقي نمود و صواب انگاشت؟

به نظر مي رسد، براي كسي كه به اصلاحات اقتصادي حضرت امير(ع) نگاهي بيفكند و
سخنان و اقدامات ايشان را در اين باره با تأمل مورد ژرف نگري عميق و منصفانه قرار دهد، پاسخ
چندان دشوار نيست. نشان مي دهد كه اقدامات حضرت(ع) و برنامه هاي اصلاح طلبانه آن وجود
مبارك، دقيقاً بر اساس وظايف و تكاليفي بود كه از دين مي دانست و مي خواست آن را به اجرا در
آورد و اگر پرچم پس گرفتن حقوق محرومان و مظلومان از حلقوم ستمگران را در دست مي گيرد
و فرياد مبارزه با تبعيض و فقر و فساد را با آهنگ رسا، سر مي دهد و از مدينه تا بصره و از بصره تا
كوفه و از كوفه تا صفين و نهروان، حركت مي كند، به جهاد برمي خيزد، دشمن را از پاي
درمي آورد و از يك سو در برابر زراندوزان قارون صفت متنفّذ كه در رگهاي حياتي جامعه
اسلامي ريشه دوانيده بودند، مي ايستد و از سويي ديگر، در برابر مستمندان و فقيران و
سيلي خوردگان جامعه زانو مي زند و از انديشه آنان لحظه اي آرامش به خود راه نمي دهد، همگي


|92|

تكليفي بود كه از سوي خداي سبحان بر دوش خود احساس مي نمود.

آيا اين سخن قابل پذيرش است كه حضرت امير(ع)، تنها بر اساس عقلانيت عرفي و يك
تصميم گيري سياسي مربوط به مديريت جامعه دست به چنين اصلاحات بنيادين مخاطره آميز
زد؟ اصلاحاتي كه در نهايت جان خود را در راه اجراي آن تقديم كرد و يك راه روشن ابدي و
يك الگوي تمام عيار، براي رهبري و مديريت عادلانه جامعه انساني فرا روي انسانيت قرار داد؟
در حالي كه اگر با نگاه عرفي به قضيه نگاه افكنده شود، شايد بسياري از سياستهاي به اجرا در آمده
توسط امام(ع)، مطابق با مصلحت سنجي هاي منطبق بر عقلانيت صرف، نباشد. چنان كه بسياري
از خواصّ پيرامون امام(ع) چنين پيشنهادي داشتند و به امام توصيه مي كردند كه برخي از
برنامه هاي مخاطره آميز و دردسرآفرين و مشكل زا را اندكي با تأخير شروع نمايد تا پايه هاي
حاكميت دولت جديد استحكام يابد. آيا عقلانيت عرفي اين اجازه را مي دهد كه حاكم جديد در
روز اول پس از بيعت، برنامه خود را با صراحت هرچه تمام در ملاء عام اعلام نمايد و خبر از رفع
تبعيض در تقسيم اموال عمومي و بازگرداندن اموالي كه با تصميمات نادرست خليفه گذشته از
خزانه مردم بيرون رفته، به بيت المال دهد و غولهاي بزرگ سرمايه را عليه خود بشوراند، به
طوري كه از همان روز اول، شروع به دسيسه و توطئه در برابر برنامه هاي اعلام شده نمايند. طلحه
و زبير از يك سو، وارد عمل گردند و عمرو بن عاص از گوشه اي ديگر به معاويه نامه نگاري كند و
او را هشدار دهد؟ در حالي كه آنچه عقلانيت عرفي حكم مي كند و امروزه هم در بسياري از
مكاتب حقوقي دنيا نرخ رايج شده، آن است كه مرور زمان حق گذشته را ابطال مي كند و صاحب
حق نمي تواند، نسبت به آن ادعايي داشته باشد، ولي امام(ع) فرياد برمي آورد كه حتي اگر حقوق
مردم در كابين زنان قرار گرفته آن را باز خواهم گردانيد.

انصاف آن است كه امام(ع) مبناي حركت خود را تكليف ديني و فرمان الهي مي دانست و از
اين رو بانگ برمي آورد كه: پروردگار هستي از عالمان ميثاق گرفته كه در برابر پرخوري
ستمگران و گرسنگي ستمديدگان لب فرو نبندند و از هيچ اقدامي مضايقه نكنند و مي فرمود:
براي اظهار معالم دين به راه افتاده ايم نه براي كشمكش در سلطنت.

كوتاه سخن آنكه، بررسي اقدامات امام در اين راستا به ويژه اقدامات پنج گانه اي كه در اين
مختصر گزارش شد و مباني حضرت امير(ع) براي انجام آنها كه در گفتار و كلمات نوراني ايشان
متبلور است، با صراحت بسيار روشن و غير قابل ترديد، خط بطلان بر تحليل اول كه بر اساس


|93|

مباني سكولاريزم و تفكيك حيطه امور عرفي از امور شرعي و دنيا از آخرت شكل گرفته، خواهد
كشيد. مگر مستند مولا(ع) براي رفع تبعيض از تقسيم بيت المال، جز سنّت پيامبر و مقررات
شريعت بود كه ميان عرب و عجم و سياه و سفيد تفاوتي قائل نشده است؟ مگر مستند امام براي
اقدام دوم خود و بازگرداندن اموال تاراج رفته، چيزي جز دستور ديگر اسلام بود كه حق قديم را
چيزي ابطال نمي كند؟ و آيا به راستي، دليل ديگري جز حكم و فرمان حضرت حق بود كه امام
مقاومت نشان مي داد و از پيدايش سرمايه داران زالوصفت كه در اطراف قدرت را مي گيرند،
جلوگيري مي كرد؟ و آيا مستند اصلاح چهارم حضرت كه به آباداني زمين و عمران كشور فرمان
مي داد و كارگزاران را مأمور به احياي مملكت و رواج و رونق اقتصادي مي كرد و علاوه بر آنكه
خود، در دوراني كه از حكومت بركنار بود، به تلاش براي سازندگي و پديد آوردن توليد انبوه و
رونق كشاورزي مي پرداخت، در عصر زمامداري، اين را جزء برنامه هاي خود قرار داد و در سايه
حكومت او، كوفه از نعمت آب و نان و مسكن مناسب برخوردار شد، آيا اينها جز دستورات
ديني بود كه خداوند از انسان عمران و آباداني زمين را خواستار شده است؟ و آيا محقق منصفي
مي تواند بپذيرد كه منشأ تأمين اجتماعي انسان كه در حكومت علوي جزء برنامه هاي بسيار مورد
تأكيد امام علي(ع) بود، چيزي جز فرامين وحياني و احكام اسلام بود كه حقوق زمينگيران و از
كارافتادگان و بيچارگان بايد از بيت المال پرداخت شود و خداوند حقي براي آنان در خزانه
عمومي قرار داده است؟

حق سخن آن است كه مقولاتي نظير فقرزدايي، عمران، توسعه، اصلاحات و حتي آزادي و
مردم سالاري همگي مفاهيمي مي باشند كه همچون عدالت، در درون مفاهيم ديني، پيام مربوط به
آنها موجود است و مسلمانان موظف به تحقق آنها شده اند و بالاتر از پيام آنكه، آنچه در
چهارچوب احكام اسلام و دستورات كتاب و سنّت به ويژه طبق آنچه در مكتب امام علي(ع) و
فرزندان معصوم(ع) او منعكس است، وجود دارد، روش نيل به آنها و ترسيم خطوط كلي تحقق
عيني آنها در عرصه جامعه كاملاً پيش بيني شده است و اگر مردم و به ويژه نظام سياسي حاكم بر
جامعه و مديران ارشد كشور، نسبت بدان پايبند باشند و علاقه مند گردند، جامعه مزه و طعم
حلاوت رفاه و توسعه و فتح بركات آسمان و زمين بر روي خود را خواهد چشيد و خواهد فهميد
كه اگر مردم ايمان و تقوا پيشه كنند، هرگز جامعه اي بي رونق، فقرزده، محروميت كشيده و
عقب افتاده نخواهند داشت و در جهت مادي و معنوي پيشرفت چشمگيري خواهند داشت. البته


|94|

پيشرفت، مقوله اي تدريجي و مرحله اي است، نه اينكه يك روزه جامعه اي ساده در حد قرن اول
هجري تبديل به جامعه اي مثل قرن حاضر گردد، بلكه با اجراي فرامين دين، جامعه راه خود را
براي طي پيشرفت خواهد يافت و بدون مانع فكري و عقيدتي و يا مانع بيروني، راه كمال و
ارتقاي را در همه ابعاد، طي خواهد كرد و در اين هنگام است كه ثابت مي گردد، اسلام نسبت به
پيشرفت، حالت بي تفاوت ندارد، اسلام مقتضي علم، پيشرفت و توسعه است. البته علم با اخلاق،
پيشرفت با معنويت و توسعه يكپارچه كه در آن به جاي بي عدالتي و سرمايه سالاري زالوصفتانه،
توسعه اي مبتني بر عدالت كه در آن فقر و تبعيض مشاهده نگردد و دسترنج محرومان و منابع
آنان به دست مستكبران به يغما نرود و مصادره نشود. مفاهيمي را كه انسان از سيره مولا علي(ع)
و حكومت ايشان مي آموزد آن است كه اسلام، نه نسبت به تلاش براي دنيا و عمران و سازندگي،
نظر منفي دارد، آنچنان كه صوفي مسلك و انديشه هاي غزالي مي توان آن را يافت و نه حالت
بدون اقتضا و خنثي را داراست كه انسان مسلمان خوب باشد و در عين حال جامعه اش فقرزده
باشد و عده اي در انبوهي از ثروت همچون كرم ابريشم درغلطند و خود را به نابودي كشانند.

از اينجا پاسخ يك سؤال مورد علاقه عامه مسلمانان به ويژه مؤمنان و متدينان كه در دهه هاي
اخير مورد توجه متفكران و انديشمندان مختلف قرار گرفته است نيز، به دست خواهد آمد و آن
رمز عقب ماندگي ملل مسلمان است. طبق آنچه در مكتب نوراني اميرالمؤمنين(ع) مي آموزيم
آن است كه رمز عقب ماندگي و انحطاط، جدايي مسلمانان از دين بوده است. از روزي كه
مسلمانان از دين جدا شدند و رفته رفته، يكي پس از ديگري، احكام الهي را به ويژه در بعد
اجتماعي و سياسي تعطيل كردند و به فراموشي سپردند، و از سنّت نبوي و علوي فاصله گرفتند،
راه انحطاط را آغاز نمودند، اول، دين را فراموش كردند و جز لايه هايي ظاهري از مكتب نوراني
اسلام، بقيه كالعدم محسوب آمد و سپس به بدفهمي و تفسيرهاي ناصحيح از مفاهيم ديني روي
آوردند و سرانجام به عقب افتادگي و انحطاط در زمينه هاي مختلف مبتلا شدند، هم انحطاط
معنوي و هم انحطاط مادي. و اكنون نيز راه اصلاح، علي رغم پندار پاره اي روشنفكران و
انديشه هاي سكولار، بازگشت به اسلام راستين است.
[74] بايد اصلاحات را از عمل و رفتار بر طبق
آنچه خدا فرمان داده است و در كتاب و سنت وجود دارد و در فقه اسلامي آموخته مي‌شود،
شروع نمود و اصلاحات بيرون ديني جز مشكل آفريني روزافزون چيزي را به ارمغان نخواهد
آورد.


|95|
"و ضرب الله مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كلّ مكان فكفرت
بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون." [75]

اين آيه بيانگر قصه پر غصه مسلمانان است كه راه حل پايان دادن به آن نيز در آن
هويدا است.

پي نوشت ها:
[1] . توبه، آيه 34.
[2] - براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص198 - 200، سيدجعفر شهيدي، تاريخ تحليلي
اسلام، ص133 - 138 و علي اكبر فيّاض، تاريخ اسلام، ص158 - 161 و اصغر قائدان، تحليلي بر مواضع سياسي علي
بن ابي طالب(ع)، ص142 - 149.
[3] - نهج البلاغه، خطبه 3، ص49. [4] - نگاه كنيد به: علي اكبر فيّاض، تاريخ اسلام، ص و اصغر قائدان، تحليلي بر مواضع سياسي علي بن ابي طالب، ص157. [5] - نگاه كنيد به: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج7، ص33 - 43. [6] - نهج البلاغه، نامه 28، ص388. [7] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج9، ص53، و سيدجعفر شهيدي، تاريخ تحليلي اسلام، ص130. [8] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص276. [9] - همان، ج7، ص36. [10] - همان، ص36 - 40. [11] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب، ج4، ص195. [12] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج2، ص411، نقل از: كافي، ج8، ص60 - 61. [13] - همان، ص415، نقل از: الغارات، ج1، ص45. [14] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب، ج4، ص196. [15] - بحارالانوار، ج52، ص390. [16] - نهج البلاغه، خطبه 15 و شرح نهج البلاغه، ج1، ص269. [17] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص270. [18] - نهج البلاغه، نامه 53، ص437. [19] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج2، ص408، نقل از: مروج الذهب، ج2، ص332. [20] - نهج البلاغه، خطبه 209، ص325. [21] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص200. [22] - كافي، ج 2، ص 307. [23] - براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص197 - 203 و مصطفي دلشاد تهراني، سيره
نبوي، ج1، ص211 - 240.


|96|
[24] - نهج البلاغه، نامه 41، ص413 - 414. [25] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج3، ص504 - 509، نقل از: مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص108. [26] - نهج البلاغه، خطبه 224، ص346 - 347. [27] - نهج البلاغه، نامه 53، ص441. [28] - همان، نامه 40، ص412. [29] - همان، نامه 41، ص413. [30] - همان، نامه 20، ص377 و نامه 71، ص461 و نامه 43، ص415 و نامه 45، ص416. [31] - همان، خطبه 3، ص50. [32] - حديد، آيه 25. [33] - نگاه كنيد به: عبدالكريم سروش، قصه ارباب معرفت، ص51 - 53. [34] - براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: مهدي بازرگان، آخرت و خدا، هدف بعثت انبياء و اظهار نظر عبدالكريم سروش در
همان كتاب ص145 و محمد مجتهد شبستري، كيهان مورخه ‏29/9/79.
[35] - نهج البلاغه، خطبه 189، ص280. [36] - براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: شهيد مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج16، سيري در نهج البلاغه، ص511 - 573. [37] - الكافي، ج5، ص75. [38] - نگاه كنيد به: موسوعة الامام علي بن ابي طالب، ج9، ص373 - 386. [39] - نهج البلاغه، خطبه 209، ص324 - 325. [40] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج20، ص303 - 446. [41] - نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 163، ص500. [42] - همان، شماره 319، ص531. [43] - محمدرضا حكيمي، الحياة، ص223. [44] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج1، ص241 - 242، نقل از: مصيبت نامه، ص267. [45] - كافي، ج5، ص73. [46] - همان، ج1، ص406. [47] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج1، ص242، نقل از: امام علي، صداي عدالت انسانيت، ترجمه سيدهادي
خسروشاهي، ج1، ص183 - 184.
[48] - نهج البلاغه، نامه 53، ص427. [49] - راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص359. [50] - هود، آيه 61. [51] - نگاه كنيد به: علامه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج10، ص310. [52] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص172 و محمدرضا حكيمي، الحياة، ج4، ص341 و وسائل الشيعه،
ج13، ص195.


|97|
[53] - وسائل الشيعه، ج12، ص24 و موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص172. [54] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص172. [55] - مصطفي دلشاد تهراني، سيره نبوي، ج2، ص227. [56] - شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج6، ص74. [57] - نهج البلاغه، نامه 53، ص. [58] - الكافي، ج8، ص32 - 33. [59] - نهج البلاغه، خطبه 87، ص120. [60] - بحارالانوار، ج40، ص327. [61] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج12، ص250 - 251 و ج4، ص171. [62] - نهج البلاغه، نامه 53، ص436. [63] - محمدرضا حكيمي، الحياة، ج4، ص346. [64] - قصص، آيه 83. [65] - براي آگاهي و تفصيل بيشتر نگاه كنيد به: موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص172 - 190. [66] - نهج البلاغه، خطبه 16، ص57. [67] - نهج البلاغه، نامه 53، ص438. [68] - محمدرضا حكيمي، قيام جاودانه، ص209. [69] - نگاه كنيد به: موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص204 - 206. [70] - اصول كافي، ج1، ص406. [71] - موسوعة الامام علي بن ابي طالب(ع)، ج4، ص204. [72] - نگاه كنيد به: امام خميني، كشف الاسرار، ص326 - 327. [73] - نگاه كنيد به: عبدالكريم سروش، و به تراز ايدئولوژي، ص313 - 315. [74] - نگاه كنيد به همان، مدارا و مديريت، ص105 - 117. [75] - نحل، آيه 112.

وظايف و مسؤوليت هاى حاكم در نگاه على(ع) فهرست عدالت اجتماعىدر حكومت علوى